فقط یک بهار

هر گونه برداشت مطلب از این وبلاگ پیگرد قانونی خواهد داشت.

کم کم بار سفر از پرشین بلاگ می بندم و به بلاگ اسکای اثاث کشی یا همان اسباب کشی ی خودمان می کنم.

آن جا هم فقط یک بهار است...

از این پس بهارانه ی کوچک من در آدرس ذیل راهش را ادامه می دهد :

www.bahareman.blogsky.com


نوشته شده در دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

 

 

 

تنها یک چیز است که همیشه مرا اندوهگین می کند و آن این است که می بینم

بزرگ شده ام.

 

 

آنتوان دو سنت اگزوپری

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

 بزرگ ترها خوب به خاطر دارند فیلم زیبا و تأثیرگذار "شاید وقتی دیگر" ِ بهرام   بیضایی را با هنرمندی ی "سوسن تسلیمی" در مقابل "داریوش فرهنگ". این فیلم که من چهار مرتبه  آن را دیده ام نه تنها از پردازش های بسیار خوب سینمایی بهره بردار است بلکه  با دستمایه قرار دادن موضوعی جذّاب،‌ ما را تا پایان داستان به دنبال خود می کشاند.

 آقای مدبر،‌گوینده ی فیلم های مستند هنگام صداگذاری  روی یکی از فیلم ها به همراه دو همکارش، تصویری از  همسر خود در کنار مرد دیگری می بیند و ... او  به همسرش بدبین شده و تمام رفت و آمدهای او را  زیرنظر می گیرد، قرائنی هم حدس او را به یقین نزدیک  می کند... تعریف کردن قصه فیلم با توجه به گذشت سال  های بسیار از زمان ساخت آن، شاید برای شما  ملال آور باشد. من می خواهم بخش هایی  از نظرات یک  روان کاو را در نقد این فیلم ستودنی بازگو کنم. پس  از سه بار دیدن فیلم، نقد آن از زبان دکتر تورج مرادی،  روان کاو و مؤسس انستیتوی روان کاوی کشورمان برایم  آموزنده و شنیدنی بود. شما را به خواندن گوشه هایی از آن دعوت می کنم:

 "در این فیلم، ما  با دو تم رو به رو هستیم: تم حقیقت و تم گذشته و سمبل  هایی از هر کدام که در این فیلم، تکرار می شوند. در ابتدای فیلم ما تصویر مانکنی  را از پش ویترین می بینیم:‌ چیزی که باید انسان و حقیقی باشد ولی نیست! چه   چیزی واقعیت است؟ چه چیزی واقعیت نیست؟ یکی از سمبل های مورد اشاره در  قسمتی است که روی فیلم مستندی که درباره ترافیک است تصاویری از دود دیده  می شود که دقیقن دودهایی که مدبر گمان می کند ساختگی است و با اطمینان به  همکارش می گوید: این یکی واقعیت نیست. دوستش در پاسخ می گوید که اتفاقان  همین یکی واقعی است. 

 به نام شخصیت ها توجه کنید: "مدبر"، انسانی که دنبال حقیقت است از راه فکر   و استدلال؛ "کیان" (نام همسر مدبر)، که در معنا یعنی بازگشت به ریشه،  شخصیتی است که در فیلم به دنبال کودکی و گذشته خویش است، (مراجعه   به پرورشگاه و در جستجوی عکسی از خود که او را پیش از پنج سالگی اش  نشان می دهد)؛ شخصیت دیگر فیلم (مردی که مدبر، همسر خود را با او دیده  است) به نام "حق نگر"، شغل او فروش عتیقه جات است. او به حقایق نگاه   می کند و گذشته را فراموش نمی کند و نام دیگری که در فیلم می شنویم   (مدبر هنگام تماس با حق نگر خود را این گونه معرفی می کند: "وجدانی"   است.

 در این فیلم درمی یابیم که دو راه برای جستجوی حقیقت وجود دارد: "کیانی" و   "مدبری".

 کیان فقط از راه حسّ‌ پیش می رود با بازگشت به گذشته و با شهود. او به دنبال  یافتن دوستان و هم دوره ای های دوران تحصیل خود است و در جایی می گوید: "چرا این  پرونده های راکد را می سوزانند؟" اما مدبربا پیدا کردن سرنخ ها و دنبال کردن  آن ها و استدلال کردن، پیش می رود که در این فیلم شیوه ی او تأیید نمی  شود و راهی به پیش نمی برد. او که خود را "وجدانی" معرفی کرده است هنگام ورود  به عتیقه فروشی ی اقای "حق نگر" با کلام دستیار حق نگر ره به رو می شود که به  صاحب مغازه می گوید: "‌ آقایی آمده، می گوید من وجدانی ام. راست و دروغش با  خودش!" مدبر از پیرمرد می پرسد: " از کدام طرف بروم؟" پاسخ می شنود که خودت پیدا  می کنی و او با یافتن راه از پله هایی پایین می رود که ما باز هم با نمادی برای  توی خودمان فرو رفتن مواجه ایم.

 او از حق نگر می پرسد: " شما چگونه اصل و بدل را از هم تشخیص می دهید؟" و  پاسخی فوق العاده از حق نگر می شنویم: " با چشم بسته" یعنی برای یافتن حقیقت  برو توی خودت. او ادامه می دهد:‌" از روی تاریخچه اشیاء، دست به دست چه اشخاصی  گشته؟‌" و این یعنی ارتباطات گذشته ما.

 در این میان،‌مدبر هنگامی به یافتن سوالش نزدیک می شود که به راه دل نزدیک می  شود.

 در سکانسی از فیلم، دوربین به سمت ما می آید یعنی من با شما هستم. همین  حسّ‌الان و عاطفه شما مهم است."

 

به نظر من، زیباترین بخش های فیلم،‌هنگام یادآوری های کیان از کودکی ی بسیار بسیار دور خود است که مادرش به دلیل فقر و تنگدستی او را سر راه می گذارد. تصاویر این بخش فوق العاده زیبا و شورانگیز است و سوسن تسلیمی که سومین نقش هم زمان خود را در این فیلم در این بخش ها به نمایش گذاشته است، نشان داده که از چه حسّ هنری ی ژرفی برخوردار است. دکتر مرادی گفت: " زمان نشان دادن مادر، هیچ دیالوگی نیست (فقط تصویر و  موسیقی) یعنی فقط عاطفه و موسیقی است که بیانگر ماجراست و منظور،  موسیقی درونی ماست. در "شاید وقتی دیگر"، استدلال به طور تصادفی کمک به  پیدا کردن حقیقت کرد. هنگامی مسأله ی کیان حل شد که ماجرای درونی از قصه  کودکی اش و از زبان خواهرش دید. چیزی که او گم کرده بود یک پدر و مادر درونی بود.  مدبر می گوید: "برویم دنبال پدر و مادر پرورشگاهی". خواهر کیان می گوید: "‌من مادر  نداشتم". در حالی که آن که از میان این دو خواهر دوقلو پیش مادر مانده است، او بوده  ولی مادری که پس از گذاشتن فرزند در سر راه که او را گم می کند،‌ تمام دل و  وجودش،‌پیش آن دخترک خُرد مانده است. د

 استان، استدلالی تکمیل نمی شود؛ عاطفی کامل می شود و مدبر در این  میان،‌تسهیل کننده بود. وقتی کیان از خانه ی خواهر خود بیرون می آید دیگر از تاریکی و   باران و شب نمی ترسد. کیان،‌این مسأله را نداشت که مادرش دوستش مدارد، او  قسمتی از وجودش را کامل نداشت و همیشه با این کابوس به سر می برد.

 نقد دکتر خیلی برایم جذّاب بود. من در مقام تأیید یا ردّ نگاه بیضایی نیستم که آیا راه  استدلالی درست است یا عاطفی و شهودی. پردازش هنرمندانه او که انصافن،‌فیلمی  ماندگار خلق کرده است برایم ارزشمند است.

 یکی از قشنگ ترین سکانس های فیلم، خیابان خلوتی است که ماشین روی برگ های  پاییزی می رود. سکانس های حرفه ای بسیار دیدنی هم یادآوری های کیان از  مادر و تداعی های اوست.


 اگر فیلم را ندیده اید، مبادا آن را از دست بدهید. اگر دیده اید دعوت می کنم که دوباره  ببینید. به چندبار دیدن می ارزد.

 در میان فیلم هایی که خواهران دوقلو با شیوه ای تکراری یکدیدگر را پیدا می کنند و به  جای هم به خانه دیگری می روند.( دو نیمه سیب و خواهران غریب و ... را که یادتان  است!) "شاید وقتی دیگر"‌فیلم دهه شصت بیضایی،‌چنین رازآلود و در عین حال  آشکار ما را به مهمانی ی آشنایی دو خواهر دوقلوی جدامانده از هم فرا می  خواند.

 جوایزی که به "شاید وقتی دیگر" اختصاص یافته است:

 -لوح زرین بهترین فیلمبرداری در ششمین جنواره فیلم فجر 1366

 -کاندیدای بهترین موسیقی از ششمین جشنواره فیلم فجر 1366

 -کاندیدای بهترین تدوین از ششمین جشنواره فیلم فجر 1366


نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

*** مریم و مهرداد، عاشق یکدیگرند. بهروز هم عاشق مریم است ، اما این عشق، یک سویه است و مریم، مهری از بهروز به دل ندارد.

 

 

***مریم در یک سوی دریاچه تنها مانده است و مهرداد و بهروز، سوی دیگر دریاچه اند. قایق رانی می تواند با قایق خود مریم را به مهرداد برساند. مریم از  او تقاضا می کند که این کار را برایش انجام دهد، اما قایق ران تنها به یک شرط حاضر به انجام این کار است !

به شرط آنکه مریم خود را کاملا برای او عریان کند. مریم، چاره ای ندارد و برای رسیدن به مهرداد، تن به این شرط می دهد.

 

 

***مریم به مهرداد می رسد اما مهرداد حاضر به پذیرش او نیست چراکه خود را برای قایق ران عریان کرده است...

 

 

***مریم به سراغ بهروز می رود.. بهروز هم حاضر به پذیرش او نیست چرا که او اول به سراغ مهرداد رفت نه بهروز...

 

 

***ناظری از دور این ماجرا را می بیند...

 

به نظر شما در این ماجرا مقصر کیست؟ هر کدام از این شخصیتها، نماد چه چیزی هستند؟ (خرد،تعصب،عشق،و...)

 

 

مریم؟  مهرداد؟   بهروز؟    قایق ران؟   ناظر؟

 

 

لطفا حتما افراد فوق را به ترتیب در ارزیابی تان نام ببرید و نماد مورد نظرتان را در مقابل نامشان بنویسید...!

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

انگار آب می شوم؛ همین طور که پایم را در رودخانه شاد ِ گریزپا فرو می برم، گویی آب می شوم... دامنم را با دستهایم گرفته ام، سرم را پایین انداخته ام و به سنگ های صبور کهدر دل رود، خانه کرده اند،چشم دوخته ام، به زلالی چشم های روشن آب، زل زده ام...

خنکی آب، روحم را تازه می کند.... اشکهایم می ریزند، پاهایم را روی سنگهای ته رودخانه می گذارم و آهسته، آهسته در جهت مخالف جریان آب پیش می روم. هیچ کس نیست. هیچ انسانی نیست و من با طبیعت ِ آواز خوان تنها مانده ام. صدای جیغ میمون ها از دور به گوش می رسد و باد،هوهو کنان از کنار گوش درختها می دود. خزه ها، خودشان را می شویند. این جا پُر از سبز و قهوه ای و آبی است... خورشید، آن دورها نشسته است و با چشم های طلایی اش از پشت شاخ و برگها دزدانه نگاهم می کند. رودخانه، مرا نشان می دهد. می ایستم... چشم هایم را می بندم، دامنم را رها می کنم، دستهایم را می گشایم، نفس می کشم، نفسی عمیق و بوی طبیعت را حسّ می کنم. انسانی نیست. بند گیسوانم را باز می کنم، موهایم، روی بازوهایم رها می شوند... آنها را نبافته ام، وسط رودخانه می نشینم، دامنم مثل گل نیلوفر باز می شود، من روی آن، می نشینم و پاهایم را در بستر آب رها می کنم، دست هایم را به طرف جلو دراز می کنم، آرام، آرام صورتم را در آب فرو می برم. موهایم خیس می شود و به من می چسبد. پرنده ها، پرواز می کنند و گاهی فریاد می کشند... گاهی می ترسم... چه قدر خنک شده ام... نمی دانم چرا اشک می ریزم... سردم می شود... کمی می لرزم... سرم را بلند می کنم. دستهایم، کاسه می شوند و شروع می کنند تا به گریبانم آب بپاشند... می لرزم، بیشتر می لرزم... می خندم... بلند می خندم. سرم را به عقب برمی گردانم... به آسمان خیره می شوم... آرام است و آبی... انسانی نیست...کسی صدایم نمی زند... نسیم، ملایم است... موجودات، در امنیّت ِ  حضورم آواز می خوانند...قورباغه ها،  روی کفشهای من می نشینند...  خیس شده ام، از طبیعت خیس شده ام... از خودم پُر شده ام و آنقدر سنگینم که نمی توانم از رودخانه بیرون بیایم. رنگم پریده است. پیراهنم، وزن سنگینی از آب، با خودش می آورد، دستم را به درخت می گیرم... در آغوش می گیرمش... می بوسمش... و از زیر سایه اش بیرون می خزم و در آن میانه، که می شود مُشت خورشید را  باز کرد،روی زمین می نشینم... پیراهنم را درمی آورم، دراز می کشم... پوستم خجالت می کشد، مور مور می کند از این عریانی ناگهانی... بدنم را به لبهای خورشید می سپارم و چشمانم را می بندم... از حشرات نمی ترسم ، از تنهایی نمی ترسم ...

هم آغوشی من و آب و باد و خورشید و خاک .... من یک تن و او بسیار ....

 

نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

زنان بدون مردان؛ کتابی که تمام بانوان باید آن را بخوانند .. .کاری که مطمئنا رخ نمی دهد!

زنان بدون مردان همان قدر که خواننده زن خود را به هیجان می کشان به همان اندازه د او را در محاق قرار می دهد... نویسنده که خود یک بانوست با واژگانی مناسب،حسّ های زنانه ی شخصیت هایش را بیان کرده است... زن اسیر، زن تحقیرشده، زن طغیانگر، زن افسون شده، زن آرزومند، زن عاشق و ... زنی که در زندان مرد  نفس به شماره می کشد... 

اما من با خواندن این اثر کم حجم، هنوز فریاد دارم... یا من پایان آن را قبول ندارم یا نتوانستم آن را آن گونه که نویسنده در نظر داشته بفهمم و یا .... . باغبان مهربان را قبول ندارم... و سرانجامی که کمی شعارزده شده است... اگر چه که پیامی خوش دارد ... زن و مرد بودن ملاک نیست... انسان باش اما باز هم این پیام از زبان یک مرد در داستان شنیده می شود... این با روح کتاب ناهمخوان است. دعوای زن و مرد نیست اما این طغیان و سرکشی مقدس است طغیان در مقابل اندیشه ناقص مردانه...

بانو شهرنوش پارسی پور با روحی تعادل جویانه، اندیشه ای موازات طلب و نگاهی انسان گرایانه و فارغ از نگرش جنسیتی نتیجه می گیرد که زن و تنها زن بودن و مرد و تنها مرد بودن هر دو نقص و ضعف است و این دو موجود با هم آرام می گیرند و یا شاید به هم نیاز دارند و در کنار هم می توانند روزگاری نه بد و نه خوب را بگذرانند ... ایده آل های انسان با درکنار هم بودن هم رخ نمی دهد... زندگی نیاز به تنوع دارد و غرایز انسانی هم موی دماغند و این در کنار هم بودن ِ زن و مرد پاسخی است به این نیاز...

زنان بدون مردان را باید همه  بانوان بخوانند. آنچه که در این کتاب قابل ستایش است پرده برداشتن از بخشی از اشتباهات زن است... اشتباهی که زن در تاریخ مرتکب شد و مرد را بر خود چیره ساخت، اگر چه که آن را به صراحت بیان نمی کند اما من فکر می کنم گوشه ای از این اشتباه ناخواسته و مشفقانه در سطور این داستان به چشم می خورد.

رمز رهایی، آگاهی است و آگاهی یک جریان پیوسته است، از آنچه در گذشته بوده است، چگونگی سیر رخدادها.. شناخت خود.. باورداشتن خود و ... آگاهی رمز رهایی است. باور داشتن این امر که زن برای مرد نیست... زن برای خودش است... زن مستقل است...  

گاهی گمان می کنم زمان گفتن این حرفها گذشته اما ... نه... مثل این که بیماری برتری اندیشی مردان در این روزگار همچنان بیداد می کند ... در کشور من... در مرزهای میهن من... در خرد دولتمردان آن... و حتی روشنفکرانش...

زنان بدون مردان... نام کتاب را دوست دارم.... کاش ما بانوان این کتاب را کامل کنیم.

 

نوشته شده در شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

چند وقت است دلم یرای "سووشون" اثر خواندنی و ماندگار بانو " سیمین دانشور" تنگ شده. وقتی کتاب را خوانده ام، بخش هایی از آن برایم قابل توجه بوده است چه با نگاه مثبت و چه با نگاه انتقاد و نظر منفی. که آن ها را با شما در میان می گذارم:

 

دوست داشتن دل آدم را روشن می کند."

"دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است.اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز می شوند."

صفحه ی  29

"چقدر زن ها ترسو و دروغگو هستند. فقط بلدند گور بکنند و دفن کنند و بعد گریه کنند." 

صفحه ی 122

"اگر این زن ها نبودند و محض خاطر آن ها نبود پسرها چه زود می توانستند مرد بشوند...زن ها هی می ترسند و ما مردها را هم می ترسانند ... "                                                                                                                     صفحه ی 129

"همان وقت که می ترسی کاری را بکنی،اگر حق با توست در عین ترس آن کار را بکن." 

  صفحه ی 131

"اگر آدم گناه کرد و موفق شد،آن گناه به عقیده ی خودش و دیگران گناه نیست ولی اگر موفق نشد،آن وقت گناه گناه است و باید جبرانش کرد."                                                                                                           صفحه ی 183

 

"کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملن خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟"                                                                                           صفحه ی 193

 

" نمی دانم کجا خوانده ام که دنیا مثل اتاق تاریکی است که ما را با چشم های بسته وارد آن کرده اند. یک نفر از ما، ممکن است چشمش باز باشد. ممکن است یک عده بخواهند با کوشش چشم های خود را باز کنند و یا ممکن است بخت کسی بخواند و یک نوری از یک روزن ناگهان بتابد و آن آدم یک آن بتواند ببیند و بفهمد."                                                                                       صفحه ی 284

 

"در این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی  عشق،حتی جنون،حتی ترس.آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین،حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی د راین دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد."  

                                                                                               صفحه ی 285

 

"در زندگی و برای زنده ها باید شجاع بود."                                                                                               صفحه ی 292

 

"گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت."

گو باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟!"                                                                                صفحه ی 304، صفحه ی پایانی.

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

 

نگاه کن شور پایان نقّاشی ام را

این تصویر کوچک زحیرانی ام را

من به شبنم شسته ام، پاک

ردّ داغ های پیشانی ام را

برآور بانگ آزادی ای دوست!

تا نبینی دگر بار ویرانی ام را

زباران، زشعله، زخاک

کشف کن درد های پنهانی ام را

با هزار مرد نامرد سفر کن

تا بفهمی رمز و راز پریشانی ام را

 

 *"فقط یک بهار" از دلم مانده باقی
    نگه کن بهار زمستانی ام را

                          15 اردی بهشت 89

 

بیت پایانی سروده ی شهرزاد گرامی است.

نوشته شده در جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

چندی پیش به دعوت یکی از دوستان به دیدن تئاتر "وکیل تسخیری" به دانشگاه فردوسی رفتم. این تئاتر با هنرنمایی ی دو دانشجو صورت گرفت در فضایی بسیار ساده و دکوری اندک که در کل عبارت بود از یک تخت خواب، یک قفس بدون پرنده، یک صندلی و دو هنرمند ِ مرد که در دست یکی کیف بود و در دست دیگری پرنده ی کوچک عروسکی. این کار که از روی یک نمایشنامه ی خارجی که متأسفانه نام پدید آورنده ی آن را به خاطر ندارم اقتباس شده بود در نظرم بسیار خوب و تأثر گذار آمد.

مرد جوانی به اتهام قتل همسرش در زندان به سر می برد و وکیل تسخیری ی او که در آرزوی شهرت و به دست آوردن نامی است وکالت او را که اولین موکلش هست، به عهده دارد. مرد جوان دیوانه یا همانند دیوانگان است! و به قتل همسر خود معترف است ولی وکیل تلاش می کند به او تلقین کند که باید منکر این امر شده و دلایل کافی برای گناهکار بودن زن فراهم آورند. مرد دیوانه که "فول" نام دارد زبان گشوده و ما می فهمیم که همسر وی زنی بااختلال شخصیّت بالا بوده است زنی که مدام در حال خنده های احمقانه و سرو صداهای بی خودی است زنی که به راحتی با مرد دیگری ارتباط هم برقرار کرده و گاهی روی پای او می نشسته و با هم گفت و گوهایی عاشقانه ای هم داشته اند ... در این جا گُل از گُل وکیل می شکفد یک دلیل بسیار قوی برای از بین رفتن زن یافته است : خیانت به همسر آن هم هنگامی که مرد خود دیدار زن و مرد بیگانه را دیده است.  فول می گوید که زن او به خاطر وفاداری به شوهر تن به نهایت خیانت نداده و ارتباطش را با آن بیگانه برهم زده است، چیزی که حتا خود فول از آن معذب است! او آرزو کرده که کاش همسرش با آن مراوده های نزدیک تری داشت و وی از شرّ او رهایی پیدا می کرد اما این اتفاق رخ نمی دهد ... وکیل باز هم نقطه ی امیدی برای رهاندن موکل خود از مرگ حتمی می یابد: می توان آن مرد را متهم کرد با این شرح که او چون نتوانسته به خواسته ی حیوانی خود دست پیدا کند زن را به قتل رسانده است ... اما این هم ردّ می شود چون همسایگان پس از آخرین دیدار آن دو، زن را سالم و سرحال در حال پهن کردن لباس دیده اند و پلیس هم این امر را می داند....

در این حین تمام این حدس و گمان ها با فرض تشکیل دادگاه اجرا می شود و وکیل و متهم، خود نقش عوامل را ایفا می کنند تا برای حضور در دادگاه آماده شوند. وکیل از کیف خود نقابی در می آورد و به فول می دهد تا به عنوان قاضی ایفای نقش کند نقابی که از آن تعبیر به "نقاب بی رحم عدالت" می شود. ... و مدام این نقش ها شکل گرفته و به شکل بسیار هنرمندانه و اثر گذار و افشاکننده ای به دستگاه قضایی و عدالت دروغین و ظاهری حمله می شود. در هنگام اجرا و تمرین این نقش ها فول که یک دیوانه ی ظاهری است بسیار هوشمندانه ظاهر و حتا پیشنهادات اثربخشی ارائه می دهد. در جایی وکیل به او می گوید: "استعداد عجیبی در امور قضایی داری، فول!"  دلایل یکی یکی برای ردّ اتهام فول بررسی شده و هر کدام به مانع جدّی برمی خورد . هر دو. فکر می کنند ... وکیل باز هم راه چاره ای پیدا می کند : نطق آتشین و تسخیر کننده توسط خود او در دادگاه آن قدر که هیأت منصفه انگشت بر دهان گرفته و محو توانایی ی وکیل می شوند که با سخنان قدرتمند خود متهم ِ در آستانه ی مرگ را به زندگی برگرداند و چه قدر پس از آن او مشهور خواهد شد. روز موعود، "محاکمه ی فول" فرا می رسد که ما اجرای آن را نمی بینیم. در پرده ی بعدی وکیل اندوهگین وارد صحنه می شود، تنها؛ او که دلیلی برای ردّ اتهام قتل فول نداشته است و آخرین تدبیرش سخن وری در دادگاه بود حتا نتوانسته است ساده ترین جملات را بر زبان براند، با این شکست همه ی آرزوهای او بر باد رفته است... دقایقی بعد فول خوش حال وارد می شود و از وکیل به خاطر آن که جانش را نجات داده است سپاس گزاری می کند، وکیل متعجب است، گمان می کند مسخره اش می کند امّا فول حقیقت را می گوید. فول از نزد ریاست زندان بازگشته است. در آن دیدار رئیس زندان این مژده را به فول می دهد که به دلیل ناتوانی ی آشکار وکیل این محاکمه از درجه ی اعتبار ساقط است !!! و فول زنده می ماند...

در همان دقایق نخستین تئاتر به یاد "روسپی بزرگوار" اثر "ژان پل سارتر" افتادم (روی روسپی بزرگوار کلیک کنید تا پست مربوطه را بخوانید)و شباهت های مفهومی زیادی که در میان این دو اثر وجود دارد. مغالطه های رایج و خرنده ای که در جوامع بیداد می کند و ....

انصافن تئاتر چه به لحاظ موضوع،چه به لحاظ پردازش و اجرا ستودنی بود و برداشت های به جا و مناسبی هم از طنز در آن رخ داده بود.

 نماد پردازی های   متن بسیار پخته بود همچون زن بیمار، مرد دیوانه ی باهوش،قفس و پرنده ی عروسکی، وکیل تسخیری ی ناکارآمد، نقاب عدالت، هیأت منصفه ی منفعت جو و دیالوگ های شنیدنی و طنز دلنشین ... آری؛ در جامعه ی بیمار وکیل های تسخیری رشد یافته و آرزوهایشان را می شمارند و دیوانگان، عاقلان واقعی اند ... در تمام طول اجرا همه جا سخن از یک "زن" است، "زن" ی که تماشاگر او را نمی بیند ولی تمام ماجرای حیات یک مرد اسیر و زندانی و شهرت آرزومندانه ی یک وکیل تحصیل کرده به او گره خورده است، امّا آن "زن" یک بیمار روانی ی سخت است. "زن" که وکیل هم در خاطرات خود در دقایق پایانی به شکست خود در رابطه با "زن" ی اعتراف می کند که درست به همان دلیلی که در دادگاه فول شکست خورد آن "زن" را از دست داد. او پس از روزها انتظار سرانجام با "زن" ی که او را دوست دارد فرصت گفت و گو و گردش پیدا می کند اما درست لحظه ای که باید عشق خود را عیان کند نمی تواند چون خسته است به خانه بازمی گردد و می خوابد ... او نتوانست بگوید: دوستت دارم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

جمعه 24/2/89 ساعت 18 خودم را به دانشگاه فردوسی می رسانم تا در برنامه های ویژه ی بزرگداشت فردوسی شرکت کنم. به اواسط یا اواخر سخنان وزیر ارشاد می رسم که به گمانم متن سخنرانی خود را شاید یک بار هم پیش از برنامه نخوانده بود. او حتا متوجه ی زمزمه و خنده ی آرام حاضران هنگامی که واژه ی "اُدیسه" را " اِدیسه" خواند هم نشد و (تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل) .... بخش محتوایی و علمی برنامه با ایراد سخن استاد محمدعلی اسلامی ندوشن آغاز شد. موضوع "فردوسی و خیّام " بود و باید اعتراف کنم که یکی از جدّی ترین انگیزه های شرکت من در برنامه همین بخش و موضوع بود. استاد با متانت و آرامش و خیلی مرتب پشت تریبون قرار گرفت و با تشویق شورانگیز و استقبال گرم حاضران مواجه شد که پیش از ایشان هنگام دعوت آقای حداد عادل به عنوان عضو هیأت رییسه به جایگاه کمترین واکنشی از خود نشان نداده بودند.

استاد ندوشن در سخنان خود نکات جالبی مطرح و به پیشینه ی تفکر خیّامی در غنیمت شمردن زندگی و کوتاهی عمر و ناکامی بشر اشاره کرد: رباعیات خیّام پس از انجیل دومین کتابی است که بیشترین انتشار را در دنیا داشته است یعنی کسی که کم گوی ترین زبان فارسی بوده است بیشترین شهرت را به دست آورده است. به گفته ی استاد،خیّام اندیشه خود را از شاهنامه وام دارد و اگر فردوسی وشاهنامه نبود ما خیّام را به این شکل نداشتیم.                                                                                                                                                             گرچه چنین اندیشه ای در روزگار کهن نیز به چشم می خورد و ما نمونه هایی در شعر سومری(5000 سال پیش) و شعر مصری هم داریم و در رودکی و شاعران دوران سامانی هم داریم. این گونه نگریستن به زندگی و مرگ با انسان زاده شده است و با او جلو آمده است.

نمونه ی شعر سامری: آنچه در جهان آدمیان خوب است در چشم خدایان بد است/ آنچه به دل انسان بد می نماید برای خدا خوب است/چه کسی می تواند تعبیه های خدایان برای زمین را دریابد؟ / آن که دیروز زنده بود، امروز دیگر نیست...

 نمونه ی شعر مصری : با چه کسی می توانم گفت:جوانمردان همه نابود شده اند/ نابکاران بر کار سوارند/ خوبی در همه جا رانده شده است/ داد از میان رخت بربسته/ شقاوتی که بر جهان حاکم است، انتها ندارد...

این دلمشغولی ی بشر از آن ناشی شده است که آرزوهای انسان با امکانات و شرایط او خوانندگی ی لازم را ندارد.

در شاهنامه نیز نمونه های آشکاری را داریم همچون:گفته های سیندخت به همسرش محراب، شاه کابل یا درموضوع رستم و سهراب از سهراب تعبیر به "نارسیده ترنج" می شود. در اسفندیار و رستم هم همین طور. در شاهنامه عیش و کیف زمینی هست: در ماجرای کیخسرو و سیاوش و ...اینان سرنوشتی پیدا می کنند که نشانه ای است از ناکامی سرنوشت بشر. جوان ها از میان می روند، جنگ به پا می شود و ... سرنوشت بشر این است که خوبی و بدی در جنگ باشند تا او بکوشدخوبی را پیروز کنند.این گونه اندیشه در رباعیات خیام به صورت مقطّع و کوتاه کوتاه آمده است و اِین توفیق است که او کوتاه ترین بیان را در زیباترین بیان آورده اند. در شاهنامه در انتهای هر داستانی فردوسی یا از زبان خود یا از زبان پهلوانان پرسش هایی را مطرح می کند که چرا به این بدفرجامی دچار می شویم؟ که البته خود می گوید راز آن بر جان تو آشکار نیست و در آخر به این می رسد که همین است و ما نمی دانیم و دست آخر مرگ است.

سخنران بعدی دکتر رواقی بود که با موضوع "زبان شاهنامه" در پشت تریبون قرار گرفت.ایشان صحبت خود را این گونه آغاز کرد که زبان فردوسی، زبان معیّار روزگار خود او در خراسان امروز است نه خراسان آن روز. چاپ شاهنامه از 200 سال پیش یعنی 2011 و از هندوستان آغاز شده است. این بدان معناست که قدیمی ترین نسخه ی شاهنامه 270 سال تا عصر خود شاهنامه فاصله دارد که آن زمان اوج تحولات اجتماعی بوده است. ما غزنویان و سلجوقیان و تغییرات اجتماعی زیادی را داشته ایم.

نکته ی مهم در تصحیح شاهنامه پیوند عاطفی میان مصحّح یا ویراسنار با فردوسی و شاهنامه است که متأسفانه این پیوند در میان مصحّحان برقرار نشده است به خاطر این که مصححان فقط به شاهنامه های مکتوب نگاه کرده اند و توجه ای به زبان قرن چهارم و هفتم نداشته اند.فردوسی توجهاتی به قران و احادیث داشته است که این درنظر گرفته نشده است.

ایشان در ادامه نمونه هایی را از شاهنامه های موجود که به عنوان نسخه های معتبر می شناسیم آوردندکه دارای اشکال است . چندین بار شاهنامه ی آقای خالقی مطلق را که دچار چنین ایرادی است نیز نام بردند.

یک نکته ی دیگر که همان ابتدا در سخنان شان به آن اشاره کردند این بود که من گمان می کنم اینکه فردوسی این قدر و به صورت مکرّر به تنگدستی ی خود اشاره می کند به خاطر تأکید بر این امر است که او از سلطان محمود صله دریافت نکرده است.

سخنران آخر در این بخش دکتر محمد حسین پاپلی یزدی استاد جغرافی دان بود با موضوع "فردوسی،حکیم نظریه پرداز" . ایشان با حرارت و بیانی شورانگیز بیان کردند که ما مدام در دانشگاه به دانشجویان خود می گوییم فلان نظریه یا کار در فلا ن کشور برای نخستین بار مطرح شد و .... در حالی که من 70 تا 80 نظریه از شاهنامه استخراج کرده ام که برخی از آنها را نام بردند:

1-فیزیک دانان به "انفجار بزرگ" در جهان اشاره دارند د رحالی که فردوسی می گوید: که یزدان زناچیز چیز آفرید و ...

2-او نظریه پرداز بزرگ یکتاپرستی است.

3-او نظریه پرداز شاهنشاهی مشروطه است و خطاب به شاهان می گوید که باید شرایط خاصّی را رعایت کنند و اگر این کار را نکنند حق مردم است که او را عزل کنند.

4- احترام به دشمن

5-ولی بیشتر از همه بحث نظریه های اجتماعی در شاهنامه است. ما اولین بار بیمه ی کشاورزی را در انگلیس می شناسیم در سال 1280 و یا در 1290 در کانادا  و می گوییم ریشه ی این بیمه ها از غرب آمده امّا در شاهنامه می خوانیم که فردوسی به شاه می گوید اگر ملخ به زمین کشاورزان حمله کرد و زراعت آنها آسیب دید تو بخشنامه کن و به آنها پول بده تا خسارت شان جبران شود.

6-نظریه در مورد خشکسلی هم همین گونه است.

7-مالکیت مشروع و این موضوع که اگر کسی از دنیا رفت و کسی را نداشت که زمین اش را آباد کند پادشاه باید این کار را سامان بدهد تا آن زمین آباد شود.

8- بیمه ی نظامی را امروزه به ناپلئون نسبت می دهند که این امر هم در شاهنامه آمده است. او آشکارا می گوید که اگر کسی در جنگ از میان رفت و فرزند کوچکی دارد باید هر فصل_در سال 4 مرتبه_ و هر بار 000/4 درهم به او بدهی. او هم چنین در مورد امور شبیه به بهزیستی ،بازنشستگی و ورشکستگی و... نیز سخن ها دارد و برای آنها برنامه داده است.

9-او نظریه مدیریّتی هم دارد. آن جا که از بهرام گور می گوید

10-و نظریه ژئو پلتیکی.

برنامه در روز جمعه پایان وادامه ی آن به صبح شنبه موکول بود که متأسفانه امکان شرکت برای من نبود

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

روی تو یادآور صبح بهار

باتو چه خوش می گذرد روزگار

آینه بندان دو چشمت گواست

نقش نگاه تو شود ماندگار

 

از غم و اندوه بباید گریخت

طبع تو با آن نشود سازگار

لذت ایّام همین لحظه است

بیش نخواهم ز خداوندگار

 

رقص دلم در دل این واژگان

در دل چشم تو شود یادگار

صبح و سحر،ژاله و شبنم،بهشت

حال من این گونه شده با نگار

 

کاش همیشه تو بمانی به کام 

 

موسم شیرین من! ای نوبهار!

 

یک شنبه: 12/2/89

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

سعدیا! مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آن است که نامش به نکویی نبرند ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

عزیزم

آن قصّه شنیدی که یک روز

مردی عشق را به کسی فروخت و رفت؟

می گویند شبی

                    بی عشقی

                                 او را به ناکسی

                                                    فروخت و

                                                                 رفت.

 

 

از مجموعه ی "ملودی منهدم" اثر دوست گرامی : سنباد نجفی

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

 

راحتی و سبک بال

هستی در حال پرواز

انگار که نه انگار

در حیرتم از این راز

 

پایت در دستانِ من

سر ِ تو در آسمان

می دوم امّا چه سود!

از پروازم ناتوان

 

فاصله ی تو با من

از آن بالاها خیلی است

بگو ببینم ای دوست!

دنیا الان چه شکلی است؟!

 

هر چه دورتر می روی

چرا بی تاب می شوی؟

نکند که خجالت

می کشی، آب می شوی!

 

بیا دوباره برگرد

رو کن به دست های من

پرواز کرده ای تو

ولی با دست های من!

 

خیلی عجیب است این راز

کاغذی در دست باد!

قدیم ها اسم تو بود

ای دوست من! کاغذباد

نوشته شده در جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

شاعره ی جوان در حالی که ٣۴ سال بیشتر نداشت در سوم فروردین ماه سال ١٣٢٠ در بستر بیماری آرمید و در شامگاه شب شنبه ١۶ فروردین همان سال برای همیشه چشم از جهان فرو بست. اینک در گرامیداشت یاد آن بانوی گرانقدر گزیده هایی از بخش پایانی دیباچه ای را که توسط استاد ملک اشعرای بهار در  نخستین چاپ دیوانش نگاشته شده است، به شما هدیه می کنم.یادش گرامی.

 

 

 

 

"این تصویر آخرین عکس آن بانوست که در بهمن ماه ١٣١٩ گرفته شده است."

 

 

 

دیباچه ی چاپ اوّل دیوان.به قلم آقای م.بهار موّرخ ١٣١۴ شمسی.

"خانم پروین اعتصامی در حَجر ِ تربیت پدر دانشمند و فاضل خود آقای یوسف اعتصامی آشتیانی(اعتصام الملک) پرورش یافته، فارسی و عربی و ادبیّات این دو زبان را از آموزگاران خصوصی در خانه فرا گرفته و زبان انگلیسی را در تهران در مدرسه ی آمریکایی ی دختران تحصیل کرده و دوره ی آن را به پایان رسانیده است. در این مدّت اشتغال،ساختن دیوانی با این زیبایی ها و با این آب و رنگ دلفریب، خاصّه با این یکدستی و فصاحت و روانی و مزایایی که شمّه ای از آن گوشزد گردید، کار مردان فارغ بال نیست- تا چه رسد به مخدّره ای که کمتر از در س و بحث فارغ بوده و شاید مشاغل خانوادگی ی بسیار نیز داشته است.

در ایران که کان ِ سخن و فرهنگ است، اگر شاعرانی از جنس مرد پیدا شده اند که مایه ی حیرت اند، جای تعجب نیست.امّا تا کنون شاعری از جنس زن که دارای قریحه و استعدا باشد و با این توانایی و طیّ مقدّمات ِ تتبّع و تحقیق، اشعاری چنین نغز و نیکو بسراید، از نوادر محسوب و جای بسی تعجّب و شایسته ی هزاران تمجید و تحسین است.

خانم پروین به تمام شرایط شاعری عمل کرده است. اگر احیانن به قول نظامی عروضی، دوازده هزار بیت شعر از اساتید حفظ نداشته باشد باز به قدری که وی را بتوان با کلمات و اصطلاحات و امثال متقدّمین تا درجه ای که ضرورت دارد آشنا خواند، آشناست."

...

"شاید خواننده ی شوریده سری از ما بپرسد :-پس این دیوان درباره ی عشق که تنها چاشنی شعر است چه می گوید؟_ آری نباید این معنا را از یاد برد زیرا هر چند شاعره ی مستوره را عزّت نفس و دور باش ِ عصمت و عفاف رخصت نداده است که یک قدم در این راه بردارد امّا باز چون نیک بنگری، صحیفه ای از عشق تهی نمانده است: لیکن نه آن عشقی که در مکتب لیلی و مجنون درس می دادند، عشقی که جور یار،زردی رخسار،جفای رقیب،سوز و گداز فراق و هزاران افسانه ی دیگر جزو لاینفک آن می بود، عشقی که اتفاقن امروز مفهوم حقیقی خود را از کف داده و جز الفاظی چند بر زبان مقلّدان مکتب قدیم از آن بر جای نیست. چنین عشق و طریقه ی مبتذل در این دیوان نمی توانست به وجود آید زیرا با حقیقت گویی مخالف و با شخصیّـت نیز مغایر بود.

از این معنا که بگذریم می رسیم به عشق واقعی:آن عشقی که شعرای بزرگ بدان سر نیاز فرود آورده اند، عشقی که بنیان آفرینش انسان بر آن نهاده شده چنین عشقی همان قِسم که گفتیم اساس این دیوان است.

هنر بزرگ شاعره ی ما در همین جاست که توانسته است این معنی ی بزرگ را در همه جا در گفتار خود به شکلی جذّاب و اسلوبی لطیف بپروراند و حقیقت عشق رامانند میوه ی پاک و منزّهی که از الیاف خشن و شاخ و برگ بیهوده و مسموم جدا ساخته باشند با صفای اثیر و رخشندگی نور و چاشنی روح بر سر بازار سخن رواج دهد.

در خاتمه سخن شناسان را به خواندن این دیوان دعوت کرده، توفیق گوینده اش را از پروردگار سخن خواستارم."

م.بهار 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

چهارشنبه ی یک هفته در میان در محل کارم نشستی برگزار می شود به نام شورای مدیران ،حتمن درک می کنید وقتی در یک نشست رسمی نشسته ای و قناری ی دلت می خواهد آواز بخواند و پنهانی بخواهی آواز او را روی کاغذ بنویسی چه دشوار است.

من امروز بخشی از یکی از همین ترانه های مرغ کوچک دلم را که در نشست 5/12/88 ثبت کرده ام را با شما در میان می گذارم:

 

سپیدار تنت بالا بلند است

دهانت مأمن حلوا و قند است

مرا گیرم برانی از کنارت

دلم را چون کنی؟پیش تو بند است

 

                     ***

 چرا بارون نداره هر دو چشمت

سر و سامون نداره هر دو چشمت

به کفرم می کشونه اون نگاهت

مگه ایمون نداره هر دو چشمت

                    ***

غمم زیر سر دیوانه ی توست

و این خشم حاصل افسانه ی توست

و فریادم به گوش آسمان رفت

چرا دست خدا در کاسه ی توست؟!

                 ***

ندارم طاقت دیدار رویت

و نفرین می کنم هر دم به سویت

دروغه حرف های عاشقانه ات

ندارم اشتیاق گفت و گویت

               ***

کجایی باور دیرینه ی من؟!

و ای شیرینی اندیشه ی من؟!

تو گفتی مرد را هر جا که دیدی

برو! نامحرمی با سینه ی من!"!

 

نوشته شده در شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

 

دیشب "روسپی بزرگوار" اثر خواندنی "ژان پل سارتر" با ترجمه ی "بهمن نوایی" را خواندم.جذابیِت این کتاب ِ کم حجم آنقدر بود که تا تمام نکردم ، نخوابیدم. با همه ی این احوال نمی توانم حسّی که از خواندن چنین اثری در من شکل گرفته است را پیدا کنم. فقط می دانم باید درباره اش حرف بزنم یعنی همین حسّ ناشناخته در من نیازی می آفریندکه مرا به گفتن از آن سوق می دهد! ولی گونه ای از تحیّر یا شاید هم بهت زدگی و یا چیزی از این جنس نمی گذارد بفهمم که چه می خواهم بگویم.

هنرمندی ی سارتر، این فیلسوف انسان گرای توانا در بیان "حقیقت" و "واقعیّت" در قالب این نمایشنامه نکته ی قابل توجه ای بود و سفسطه های فلسفه مابانه ای که از زبان شخصیّت ها بیان می شود مرا درگیر خود ساخت. آنچه در روسپی بزرگوار با این عنوان جذّاب می خوانیم قصّه ای است که در جای جای دنیا فارغ از آن که در چه قرنی به سر می برسم پیاپی در حال رخ دادن است. 

 سارتر با زیرکی ی تمام از یک زن روسپی برای نماد سازی مردمی استفاده کرده بود که با درون پاک و بی آلایش برای خوب بودن از هیچ دریغ نمی ورزند حتا از زشت ترین و آلوده ترین کارها و در انجام آنها چنان خالص و ناب ظاهر می شوند که نمی توانی آن ها را گناهکار بنامی ولی واقعیّت آن است که آن ها گناهکارانی پاکدامن هستند و ... مردمانی که با احساسی انسان دوستانه به ظلم هایی ناخواسته تن می دهند و در این میان بزرگ ترین جنایات بشری را انجام می دهند. آن ها در ظاهر تشنه ی دلیل و علّتی قانع کننده اند ولی به راحتی در برابر ساده ترین و سست ترین توجیهات از پای در می آیند و این واقعیّتی است که سارتر به خوبی آن را بیان می کند.

به گمان من نکته ی دیگری که خیلی روشن در این کتاب با آن مواجه ایم معرفی دور  ِ زندگی است. البته که دور و تسلسل مفاهیم باطل فلسفی است ولی واقعیّت آن است که ... الان که این چند خط را می نویسم یاد کتاب "تهوع" اثر دیگر سارتر افتادم . باید یک بار دیگر آن را بخوانم!

روسپی بزرگوار،نمایشنامه ای است که با وصف اتاقی آغاز می شود که روسپی در آن زندگی می کند. صبح است و مردی که لیزا شب گذشته را با او سپری کرده می خواهد برود. در لیزا میلی به ماندن او هست ولی فِر ِد لجوج و بدقلق است و ... این نمایشنامه با خواهش فرد برای هم آغوشی همیشگی و در اختیار گرفتن لیزا به پایان می رسد. تمام صحنه های نمایشنامه در همان اتاق شکل می گیرد. لیزا در این کتابِ کم حجم، عشق،تنفر،هوس،آزادگی،انسان دوستی و تعالی جویی را با هم تجربه می کند و سرانجام  ِ او، اسارت است.اسارت در زندگی مردی که او را برای یک شب انتخاب کرده بود...

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

یکی از عادت هایی که دارم این است که وقتی می نشینم پشت میز و سیستم را روشن می کنم تا ویندوز بالا بیاید و آماده ی کار شود چند صفحه ای از یکی از کتاب هایی که در حال خواندن آن هستم و همیشه روی میز قرار دارد را می خوانم که البته فرصت بسیار مغتنمی است. برای من که خیلی وقت کم دارم واین روزها کمتر به خواندن می رسم  عادت خوبی است که ترک آن حسابی موجب مرض می شود. امروز در حال خواندن یکی از همین کتاب ها یم بودم به نام  "دختری از ایران" که خاطرات خانم "ستّاره فرمانفرماییان" یکی از شاه زاده خانم های قاجار است. به قسمتی از کتاب رسیدم که در مورد دکتر مصدق بود و قضایای ملّی شدن صنعت نفت. در همین دقایق سیستم به اینترنت وصل شده بود، ایمیل ام را چک کردم در یکی از بسته های خبری که دریافت کردم حکایت از نزدیک شدن مراسم گرامیداشت دکتر مصدق در 14 اسفند داشت و مخالفت دولت با برپایی مراسم و ...

دکتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی ایران در 14 اسفند ماه 1345 ساعت 6 صبح، در سن 84 سالگی درگذشت.ایشان وصیّت کرده بود او را در کنار شهدای 30تیر در این بابویه دفن کنند ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاق های خانه اش در احمدآباد به خاک سپرده شد. در دوران ستمشاهی  نیز فعالین ملّی همیشه برای حضور در مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق با محدودیّت ها و فشارهای دستگاه های امنیتی رو به رو  بودند و بارها افرادی نظیر آیت ا... طالقانی،داریوش فروهر،مهندس بازرگان و دکتر سحابی از نیمه راه توسط ساواک بازگردانده شده و یا در آستانه ی ورود به احمدآباد بازداشت می شدند. در دولت کنونی هم مخالفت می شود!!!

هم زمانی ی جالبی بود به نظرم رسید قسمت هایی از کتاب را که به این امر اختصاص دارد را در این جا بگذارم تا شما نیز بخوانید.قابل توجه است که خانم ستّاره فرمانفرماییان از وابستگان و اقوام دکتر مصدق بوده اند.دکتر محمد مصدق، خواهرزاده ی پدر خانم فرمانفرماییان یعنی "شاه زاده عبدالحسین میرزای فرمانفرما" که او را "شازده" صدا می زدند است.

" او "دکتر مصدق" در سال 1323 شمسی به عنوان نماینده ی مردم در مجلس شورای ملی برگزیده شده بود،به تدریج رهبری جنبشی لیبرال به نام جبهه ی ملّی را که به صورت اتحادی از نیروهای آزادی خواه و دموکرات عمل می کرد، به دست گرفت. در خانواده ما ، مقاومت این پسرعمه در برابر دیکتاتوری رضاشاه موجب مباهات همه بود. لجاجت و سرسختی او در مبارزه علیه ستم رضاخانی،برای او سابقه ای درخشان ساخته بود و چهره ی او را به رهبری چندان محبوب بدل می کرد که به او لقب "شیر وطن" داده بودند. او در هفتاد سالگی به صورت نجیب زاده ای جلوه می کرده که در قلب توده ی مردم جای داشت. شعار او این بود:"دولت مزد بگیر مردم است و نه مردم مواجب خور دولت". مصدق چهره ای جذّاب داشت با قدی بلند  و اندک خمیده، که شوخی ها و حالت چشمان اش به او ظاهر و رفتاری دل پسندمی داد. در راه رفتن اندکی کند بود و می گفتند که ناتوانی اش نتیجه بدرفتاری پلیس رضا شاهی با او در زندان بوده است.با وجود سن بسیار و ضعف ظاهری، سخنوری چیره دست و سیاستمداری زیرک بود و از آن جا که ابراز ِ احساسات ِ هیجان آلود در سخنرانی ها در بین سیاستمداران ایرانی شایع بود،هرگاه می خواست علیه دخالت دولت در انتخابات،مخالفت با امتیازهای خارجی،عدم استقلال ملی و یا فقدان ازادی سخن بگوید، در صورت لزوم بین جمع می گریست یا حتا غش می کرد. برنامه ی جبهه ی ملّی که او در رأس آن قرار داشت، سیاست خارجی ِ بی طرف، اصلاحات ِ سیاسی-اقتصادی و استقلال ملّی بود.

علاقه ی او به رفاه عمومی شهرت داشت.مادر دکتر مصدق،عمه ی من،خانم نجم السلطنه،پیش از مرگ، بیمارستانی را وقف نیازمندان کرده بود که اداره ی آن به عهده ی غلام حسین،پسر دکتر مصدق بود. او به کمک خواهرش ضیاءاشرف که مدیر بیمارستان بود،آن را به صورت یکی از بهترین مراکز درمانی ایران درآورده بودند.ساده زیستن،بی آلایشی،شوخ طبعی و علاقه ی ذاتی مصدق به توده ی مردم از او شخصیّت سیاسی موفق می ساخت که هرگز به اصول اعتقادات اش پشت نکرد و هیچ کس نتوانست در او لکه ی سیاهی بیابد. در پنجاه سال فعالیّت سیاسی حتا جدّی ترین دشمنان اش نتوانستند علیه او سندی درباره ی بندو بست سیاسی یا فساد مالی به سود خود یا قدرت های داخلی و خارجی ارائه دهند. مردم او را به عنوان رهبری که در پی کسب آزادی و استقلال و حقوق قانونی ملّت ایران است،پذیرفته بودند و به نظر من هم صداقت و شجاعت و درایت لازم،برای هدایت ملّتی به بزرگی مردم ایران را داشت.او نیز چون گاندی و نهرو می توانست از ایران کشوری دموکراتیک،مستقل و خودکفا بسازد،امّا موانع ِ سر راه او بسیار جدّی تر از موانع ِ پیش پای گاندی و نهرو بود.

از نظر سیاسی، مصدق مدعی بود که شاه تنها حق سلطنت دارد نه دخالت در حکومت.

اندیشه ی مبارزه با شرکت نفت می توانست پایه و بهانه ی یک حرکت ملّی قرار گیرد.دکتر مصدق سالیان دراز با تفکر ملی کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست نمایندگان انگلستان از سرمایه ی اصلی مردم ما زندگی کرده بود. او می دانست که بیرون راندن انگلستان از این صنعت نه تنها به معنای درآمد بیش تر از نفت است، بلکه می تواند به استقلال ملّی نیز یاری دهد.شاه به این اقدام روی خوش نشان نمی داد و بدین ترتیب برای مردم آشکارتر می شد که شاه همچون پدرش، دست نشانده ی انگلیسی هاست. شاه برای آرام کردن ِ جو ِ متشنج اجتماعی و نیز نمایش ِ باز پس گیری حقوق ملّی از شرکت نفت، در اندیشه  ی تنظیم قرارداد تازه ای با انگلستان بود و به همین جهت برای آماده کردن زمینه در اسفند ماه سال 1329 ژنرال رزم آرا را که افسری قاطع و تاحدودی اصلاح طلب بود به نخست وزیری برگزید.رزم آرا به وسیله ی عضوی از یک جریان مذهبی سنّت گرا به قتل رسید.

در اردی بهشت سال بعد دکتر مصدق به عنوان رهبر جبهه ملّی لایحه ی ملّی کردن صنعت نفت را به مجلس برد.هشت نماینده ی جبهه ی ملی در برابر تعداد کلّ نمایندگان مجلس که غالبن سلطنت طلب و محافظه کار بودند، اقلیّتی ناچیز به شمار می آمدند، ولی گروه نمایندگان طرفدار انگلستان که از ترور رزم آرا و التهاب عمومی دچار هراس بودند، جرأت مخالفت با نظر مردم را نداشتند و در نتیجه لایحه ی ملّی کردن صنعت نفت با اکثریّـت قاطعی به تصویب رسید. "

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()

 

شما را به خیر

        ما را خدا بزرگ است

             کوچه ای هست و نغمه ای

                 جوی آبی و کوله باری پُر از ترانه

این خیابان یک طرفه

           به جهنّم ختم نمی شود

                      به پُل سرنوشت پایان نمی گیرد

                                      این خیابان به چشم های تو نمی رسد

                     ...

تو که می روی؛ زنجیرهایت را به شب می بندم

                              و با خداحافظی نامه می نویسم

 

شما را به خیر

           ما را تنهایی بزرگ است

                       قلمی و کاغذی و دیوان ناسروده ای ...

 

راهمان جدا می شود

               شما را به خیر با کوچه های مهتابی و روشن،

                            تو در تو، پُر از گل های نسترن و یاس

                            و دهها، صدها، هزاران خیابان رو به چلچراغ های بزرگ

راه من ...

          خیابان یک طرفه

                                  به سمت شیشه های زلال باران

و صدای عاشق

                                وقتی با رنگین کمان های شبانه

                                                       کاغذ را پُر از نیایش می کند

شما را به خیر

ما را تنهایی اتاقی تنگ است...

                                                               شامگاه 24 / 11/ 88

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()


*
چوب را برای هر آن چه زندگی می کند کنار بگذار،
با آن هیچ کس را میازار؛
میلی برای فرزند، نه- پس چه گونه میلی برای دوست؟

به کردار کرگدن تنها سفر کن.

از همراهی محبت زاید،
و از محبت، رنج.
چون این زهر را که از محبت برمی تراود ببینی،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

با دلسوزی یاران یکرنگ خود
مرد، با دلی دربند، از مقصد غافل می ماند:
چون در دوستی این بیم را بینی
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

او همچون شاخه های انبوه خیزران
مشتاق فرزند و همسرست:
هم بدان سان که فراز شاخ های بلند از پیچیدگی آزاد ست
به کردار کرگدن تنها سفر کن

گوزن آزاد، آزادانه می خروشد،
از برای غذای خود به هر جای که خواهد همی رود:
ای فرزند، در این آزادی نظر کن،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

در همه جا آزاد، تک و تنها،
و به این و آن نیک خرسند:
خطرها را بیباک به جان خریدار،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

اگر دوستی بیابی که با او سفر کنی
مجذوب و ثابتقدم، لایق،
بر خطرها همه غالب
آگاه و خوشدل همسیر او باش.

چون کسی را که به همسفری ارزد نیافتی
کسی که ثابتقدم و مجذوب نیست،
هم بدان سان که راجه سرزمین فتح شده را وا می گذارد،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

کام های شادی آور، شیرین، مجذوب کننده،
دل را به شکل های گوناگون آشفته می کنند:
با دیدن این زهر زادهء کام،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

« از برای من طاعون، آماس، درد هست،
و نیش، هراس، و بیماری»!
با نظارهء این هراس در زادهء کام،
به کردار کرگدن تنها سفر کن..

 

*
گرما و سرما، گرسنگی و عطش،
باد، آفتاب، صفِ مگسان، ماران:
با غلبه بر یکی و همهء اینان،
به کردار کرگدن تنها سفر کن

چونان که پیل سترگ و تناور، به گونهء نیلوفر،
که چون میلش به گوشه های جنگل باشد
گله را ترک می گوید
به کردار کرگدن تنها سفر کن

این برای آن که انبوه مردمان را دوست می دارد نیست
رسیدن به آسایش گذرنده:
سخن خویشاوند خورشید را به راستی بشنو،
به کردار کرگدن تنها سفر کن

با ترک بیهودگی های نظر،
راه درست را برده، طریقت را یافته:
« می دانم! مرا دیگری دلیل نیست!»
به کردار کرگدن تنها سفر کن

آز رفته، تزویر رفته، تشنگی رفته، شک رفته،
و فریب ها را همه بر باد داده،
از جهان یکسره بی نیاز گشته
به کردار کرگدن تنها سفر کن

بازی، خوشی ها، شادی، و نشاط این جهانی،
به همهء این ها دست یازیده و بی توجه بدان ها؛
دور از فرّ و شکوه و به راستگوئی،
به کردار کرگدن تنها سفر کن

پسر، همسر و. پدر، مادر و خواسته،
چیزهای ثروت افزای، گره های خویشی،-
این لذات را به یکباره باز نه،
به کردار کرگدن تنها سفر کن

با چشمانی فرو افتاده، بی درنگ،
با حواسی نگهبانی شده، با اندیشه هائی نگاهبانی شده،
با دلی که نه چرکین شود نه بسوزد،
به کردار کرگدن تنها سفر کن

آن ها جز بند چیزی نیستند، و شادی شان کوتاه،
شیرینی شان اندک، و رنج هاشان بسیار،
همچون قلاب هائی در گلویند! این را بدان و با یقین
به کردار کرگدن تنها سفر کن

ای پدر خانواده! زیورها را به دور افکن
چونان که درخت مرجان بهنگام برگریزان:
و در جامهء زرد بیرون آی.
به کردار کرگدن تنها سفر کن

مزه ها را تشنه مباش، مگر از آز آزاد،
با گام های سنجیده خانه به خانه می رو،
نه خواجه، نه بندهء کس،
به کردار کرگدن تنها سفر کن..


از پنج مانعِ دل آزاد،
دور از هر آلودگی، یقین تو
به هیچ کس، از مهر و کین برکنده،

به کردار کرگدن تنها سفر کن

از شادی ها و دردها
نشاط ها و رنج های از پیش شناخته روگردان باش؛
یکسانی و آرامش را یافته، پاک،
به کردار کرگدن تنها سفر کن

در تلاش یافتن دورترین مقصد،
نه در اندیشه سست، و نه در راه ها تن آسان،
در آغاز نیرومند، استوار، پایدار.
به کردار کرگدن تنها سفر کن

از تنها تفکر کردن غافل منشین،
در میان چیزها همواره با« درمه» سفر کن،
زنده از زهر همهء وجودها،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

مشتاق به عزم پایان دادن تشنگی،
شنوا، بیدار، یکدل
بس کوشا، با یقین، با ذمّهء خلاصه
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

چون شیر بی باک از آوازها،
چون باد نه در بند دام،
چون نیلوفر بی آلایش آب،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

تو نیز چونان شیر، با فکِّ نیرومند،
شاه جانوران، که فاتحانه می رود،
رخت و تخت خویش به دور افکن،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

یکسانی، دوستی، شفقت، آسایش،
و دلسوزی بهنگام را دنبال کن،
طاق، نه با دیگری در همهء جهان جفت،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

و آزاد از شهوت، فریب و کینه
بندها را گسسته،
به هنگام از میان رفتن زندگانی بی هراس،
به کردار کرگدن تنها سفر کن.

مردمان خدمت می کنند و به قصدی همراه می آیند:
در این زمانه دوستانی که چیزی چشم[از تو] نداشته باشند اندکند:
مردمان در مرادهای خودپسندانه دانا، ناپاک اند.
به کردار کرگدن تنها سفر کن.
* *
[برگرفته از: بودا، کرگدن، سورهء
Khaggavisana، برگردان:ع. پاشائی، انتشارات مروارید، چاپ چهارم 1368، صص 517-512]'

*با سپاس از پروانه ی گرامی که این نوشتار را از ایشان وام دارم. 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()


Design By : Pichak