فقط یک بهار

شور پایان

 

نگاه کن شور پایان نقّاشی ام را

این تصویر کوچک زحیرانی ام را

من به شبنم شسته ام، پاک

ردّ داغ های پیشانی ام را

برآور بانگ آزادی ای دوست!

تا نبینی دگر بار ویرانی ام را

زباران، زشعله، زخاک

کشف کن درد های پنهانی ام را

با هزار مرد نامرد سفر کن

تا بفهمی رمز و راز پریشانی ام را

 

 *"فقط یک بهار" از دلم مانده باقی
    نگه کن بهار زمستانی ام را

                          15 اردی بهشت 89

بیت پایانی سروده ی شهرزاد گرامی است.

+ نوشته شده در جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



صبح بهار

روی تو یادآور صبح بهار

باتو چه خوش می گذرد روزگار

آینه بندان دو چشمت گواست

نقش نگاه تو شود ماندگار

 

از غم و اندوه بباید گریخت

طبع تو با آن نشود سازگار

لذت ایّام همین لحظه است

بیش نخواهم ز خداوندگار

 

رقص دلم در دل این واژگان

در دل چشم تو شود یادگار

صبح و سحر،ژاله و شبنم،بهشت

حال من این گونه شده با نگار

 

کاش همیشه تو بمانی به کام 

 

موسم شیرین من! ای نوبهار!

 

یک شنبه: 12/2/89

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



ترانه های قناری در شورای مدیران

چهارشنبه ی یک هفته در میان در محل کارم نشستی برگزار می شود به نام شورای مدیران ،حتمن درک می کنید وقتی در یک نشست رسمی نشسته ای و قناری ی دلت می خواهد آواز بخواند و پنهانی بخواهی آواز او را روی کاغذ بنویسی چه دشوار است.

من امروز بخشی از یکی از همین ترانه های مرغ کوچک دلم را که در نشست 5/12/88 ثبت کرده ام را با شما در میان می گذارم:

 

سپیدار تنت بالا بلند است

دهانت مأمن حلوا و قند است

مرا گیرم برانی از کنارت

دلم را چون کنی؟پیش تو بند است

 

                     ***

 چرا بارون نداره هر دو چشمت

سر و سامون نداره هر دو چشمت

به کفرم می کشونه اون نگاهت

مگه ایمون نداره هر دو چشمت

                    ***

غمم زیر سر دیوانه ی توست

و این خشم حاصل افسانه ی توست

و فریادم به گوش آسمان رفت

چرا دست خدا در کاسه ی توست؟!

                 ***

ندارم طاقت دیدار رویت

و نفرین می کنم هر دم به سویت

دروغه حرف های عاشقانه ات

ندارم اشتیاق گفت و گویت

               ***

کجایی باور دیرینه ی من؟!

و ای شیرینی اندیشه ی من؟!

تو گفتی مرد را هر جا که دیدی

برو! نامحرمی با سینه ی من!"!

 

+ نوشته شده در شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



خیابان یک طرفه...

 

شما را به خیر

        ما را خدا بزرگ است

             کوچه ای هست و نغمه ای

                 جوی آبی و کوله باری پُر از ترانه

این خیابان یک طرفه

           به جهنّم ختم نمی شود

                      به پُل سرنوشت پایان نمی گیرد

                                      این خیابان به چشم های تو نمی رسد

                     ...

تو که می روی؛ زنجیرهایت را به شب می بندم

                              و با خداحافظی نامه می نویسم

 

شما را به خیر

           ما را تنهایی بزرگ است

                       قلمی و کاغذی و دیوان ناسروده ای ...

 

راهمان جدا می شود

               شما را به خیر با کوچه های مهتابی و روشن،

                            تو در تو، پُر از گل های نسترن و یاس

                            و دهها، صدها، هزاران خیابان رو به چلچراغ های بزرگ

راه من ...

          خیابان یک طرفه

                                  به سمت شیشه های زلال باران

و صدای عاشق

                                وقتی با رنگین کمان های شبانه

                                                       کاغذ را پُر از نیایش می کند

شما را به خیر

ما را تنهایی اتاقی تنگ است...

                                                               شامگاه 24 / 11/ 88

+ نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



واژه های صبور

هوای سینه ام طوفانی است

لحظه ی یاد تو پریشانی است

 باز در حصار تنگ حادثه ها

حاصل عمرم، پشیمانی است

 

در هزار سوی چشم هیز تو باز

چلچراغ شب هوسرانی است

 بخت ِ هنوز ناشکوفای دلم

بَنا نشده رو به ویرانی است

 

قسمت تو از قصّه های خاموشم

واژه های صبور حیرانی است

 به پایان رسیده دفتر  ِ من

چه کسی گفت: موسم غزلخوانی است؟!

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



شاید او هم عاشق شود ...

سرت را بالا نگاه دار عاشق! خدا به  تو نیاز دارد... خدا برای آن که شکیبایی را مجسم کند و تنهایی را بفهمد باید نگاهت کند، باید طرح دلت را برای سینه اش بکشد تا ژرفای غرور و گذشت را کشف کند، او اندازه ی لبخندت رابرای ترسیم ِ روح درد می خواهد و از گذر گام های تو باید مسیر سروهای بلند را روی زمین بیندازد...

 چشم هایت را برای خداوند باز کن، بگذار او هم بداند رسولانش در وحی پنهانی ترین گوشه ی نگاهت به چه آتشی مبعوث می شوند...

شاید نمی دانی عاشق! شاید نمی دانی، آخر نبودی، ندیدی...  وقتی فرشته ها یکی یکی از دست خدا افتادند، آخر تو نبودی... حالا آنها سال هاست برای پرواز، بال یکدیگر را می دزدند .. شاید ندانی وقتی تو نیستی عزراییل حتی به چشم بارانی ی مادران هم رحم نمی کند و با بمب های اتمی از آسمان به زمین می نشیند ...

 سرت را بالا نگاه دار و با خدا حرف بزن ... بگذار صدایت را بشنود شاید زنده بماند...

برایش بگو چند نخل کاشته ای و چند غزل سروده ای ... شاید خدا هم عاشق شود...

 

+ نوشته شده در جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



پیامبری از کنار قلب من رد شد ...

نمی دانم چه مدت زمانی از آن روز می گذرد ولی مطمئنم از یک ماه بیشتر نشده است... تنها بودیم چند وقتی می شد که گرفته و غمگین به نظر می رسید. گاهی در میان صحبت هایش اشاره ای به مشکلی که برایش پیش آمده بود، می کرد امّا دقیقن از آن سخنی نمی گفت. آن روز هم حال و حوصله نداشت ... گاهی که به یاد مشکلش می افتاد مشتش را گره می کرد و روی میز می کوبید ... به من نگاهی کرد و سرش را روی بازویش در حالی که روی میز قرار داشت، گذاشت و مثل یک بچه ی کوچک گفت: "چرا نمی توانم بد باشم؟"

تا آخر ِ غم و غصه اش را فهمیده بودم،نارو خورده بود از کسی که گمانش را نمی کرد... سکوت کردم ولی دلم می خواست می توانستم به او بگویم چرا نمی تواند بد باشد! ... سکوت کردم ولی کاش می توانستم به او خیلی چیزهایی که دلم می خواست را بگویم ...

 گفت : "به نظرت ببخشم اش؟"

سرم را پایین انداختم  بعد از چند لحظه سکوت گفتم : "شاید حقّ او بخشیده شدن نباشد ولی برای آرامش خودت، ببخش."

ولی چه قدر دلم می خواست با صراحت می گفتم : "می دانم که او سزاوار این بخشش نیست ... تو حقّ انتقام داری و ..."

پس از چند لحظه گفت: " نه... نمی بخشم ... که آرام بشوم، می بخشم چون نبخشیدن روحم را آلوده می کند."

چه قدر دوست داشتم به ستایش اش بنشینم . چه قدر این سخن ِ زیبا رهایی بخش بود ... چه قدر بزرگ بود ...

چه قدر به من آموختی ... پیامبر !

+ نوشته شده در دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



به تو که مهربانی و وفا در سینه ات بکر نشسته است؛ بکر ِ بکر ... این بود زندگی .

برای تو نوشتن برایم سخت شده است ... آن هم در سفر ... آن هم در وبلاگ و دفترچه ی مجازی ... آن هم بدون دسترسی  ی راحت و آسان به اینترنت، ولی هر چه قدر هم که سخت باشد امروز باید به اندازه ی چند خط هم که شده برایت بنویسم ، آخر امروز روز توست امروز یادآور فرشته ای است که قلب پاکش را به جای سینه در دستان خود نگاه داشت و به مهمانی ی آدم هایی آمد که در سیّاره ی خاکستری نشسته بودند و در حسرت مهربانی از آسمان عشق طلب می کردند ...

 

چه بگویم ... فقط می خواستم بدانی دلم برایت تنگ شده است، خیلی هم تنگ شده، آخر : " گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ... " . امروز به بهانه ی تولدت جمله ای را به تو هدیه می کنم ؛ به تو که مهربانی و وفا در سینه ات بکر نشسته است؛ بکر ِ بکر ...

" تنها باکره هایی که در این دنیا مانده اند شما ها هستید، متولدین اوت"  *

 

  • : شهریور یا برج سنبله ( 23 اوت تا 22 سپتامبر)متولدین این برج را  virgos _ باکره ها _ می خوانند.  **

 

** : خاطره ی دلبرکان غمگین من ؛ گابریل گارسیا مارکز ؛ ترجمه ی : کاوه میرعباسی

 

"من زندگی را دوست دارم ولی... از زندگی ی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی ... از کشیشان می ترسم

قانون را دوست دارم ولی ... از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی ... از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی ... از آینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی ... از زبانم می ترسم

من روز را دوست دارم ولی ...از روزگار می ترسم

من می ترسم ... پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من ...

میزی برای کار... کاری برای تخت ... تختی برای خواب ...

خوابی برای جان ...جانی برای مرگ ... مرگی برای یاد ...

یادی برای سنگ ... این بود زندگی ..."

حسین پناهی

به مناسبت تولد خودم

+ نوشته شده در دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



کم می آورم ...

تو بگو چه کنم؟

 

                    وقتی برای شمردن آرزوهایم

                                                ستاره کم می آورم...

 

                   این آسمان ستاره ندارد...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



اعتراف

تو ترسیدی

از راستی ...

...

در برابر خداوند

    من به گناه تو ...

          اعتراف می کنم ... 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



حرمت نمک را نگاه دار ...

امشب پس از یک بحث مفصل و داغ و مفید سیاسی از وجیهه جدا شدم. یک ساعت و نیم توی ترافیک گیر کردن آنقدر خستگی برایم داشت که نتوانم یادداشت مورد علاقه ام را بنویسم. شب تولد امام علی (ع) است و خیابان ها شلوغ و ...در تمام مسیر تا بازگشت به خانه  داشتم به ویژگی هایی که برای این شخصیت گفته شده فکر می کردم، ناگهان یاد داستان ِ نان و نمک در سفره ی او می افتم مفاهیمی زنجیروار از ذهنم عبور می کنند: نان و نمک خوردن و حرمت نمک را نگاه داشتن یکی از آنهاست که داغی را در دلم تازه می کند، شاید دلیل آن رخدادهای اخیر است که گریبانگیرم شد و رو شدن دست یک عدّه آدم هایی که بارها و بارها سر سفره مان نشستند و نمک ما را خوردند و حالا بدجوری نمکدان را شکستند ، بدجوری... یاد بخشی از کتاب "من او" ی امیرخانی می افتم آن جا که حاج فتاح ماری را نمک گیر می کند و او را به حرمت آن قسم می دهد تا به اهالی ی ِ آن خانه کاری نداشته باشد و سرانجام روزی بدون آگاهی ی ِ حاج فتاح مار بیچاره ای که تا آخر عمرش به آن تکه نان و نمک وفادار باقی مانده بود کشته می شود... هنوز مفاهیم از ذهن من عبور می کنند و خیابان های شلوغ شب عید در سجاد و چهارراه دکتری و میدان شهدا و ... نمی توانند افکار من را به خود مشغول کنند... از نان و نمک خوردن و نمکدان شکستن می گفتم و ... به یادم آمد که نمک خوردن به شیوه های مختلفی رخ می دهد حتمن نباید سرسفره ی کسی و در خانه ی او نمک گیر شده باشی ... اگر کسی دستت را در تنگنا و سختی گرفت بدان که نمک گیرش شده ای ... اگر کسی در دلتنگی هایت همدل و همزبانت شد و تنهایی ات را برایت به رهایی رسانید... تو نمک گیرش شده ای ... حال چند نمکدان شکستی؟ بگذریم... مفاهیم دیگری هم به من هجوم آورده اند :  معرفت، حقّ، حقیقت ، زندگی، سیاست، انتخاب، آزادی، رهایی، عمر، فرصت، صداقت، شجاعت، قدرت، فلسفه، دین ...  چه قدر این مفاهیم به هم ربط دارند و چه قدر در فهم معنای زندگی اثرگذارند...  یک تولد و شب پر هیاهو و خیابان شلوغ این چنین با افکار خسته ام بازی کرد و ... همه ی این ها می گذرند و لی یادم می ماند چگونه نمکدان ها در برابر چشمانم به خیرگی ی دستان سردی شکست ...

 

یک شنبه:14/4/88

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



می گویی فراموش کن ... اما فراموشی با جوانمردی جور در نمی آید ..

بخشی از یکی از نوشته هایم :

می گویی فراموش کن ... اما هر چه فکر می کنم فراموشی با جوانمردی جور در نمی آید ... مگر می شود ردّ خنجری را که به دست آن که دوستش می داری بر دلت نشسته است فراموش کنی ؟! مگر می شود گل سرخ وحشی که از کوه چیدی و وسط گلدان سفید گذاشتی را فراموش کنی؟! مگر می شود شکوفه های آلو و گیلاس را از یاد برد؟مگر می شود آواز بلبلی که در باغ، بالای سرمان آواز خواند را فراموش کرد؟! بی معرفت نباش . نگو فراموش کن .... مگر می شود در اتاق شیشه ای زندگی کنی و تنها عابر کوچه ات برایت دستی به نشان دوستی تکان دهد و تو در حسرت آن لبخند مهربان سال ها چشم به پشت شیشه بدوزی و همه ی این ماجرای خوب را فراموش کنی ؟!

مگر می شود مهربان ؟ !

 ...

گفتی : نامه ها را بسوزانم ، گفتی شعرها را بسوزانم ، گفتی قصه های ناتمام را بسوزانم ... گفتی همه چیز سوخته و همه چیز را در آتش انداختی ولی مگر نمی دانی آتش هر چه قدر که مقدس باشد چیزهای مقدس تر را نمی سوزاند ، آتش، قناری را نمی سوزاند ، آتش برای پرستو مثل درخت است و مگر نمی دانی آتش، قلب عاشق را نمی سوزاند ... آتش، ابراهیم را نسوزاند و آتش، سیاوش را هم نسوزاند ... آتش اشک ِ دلدادگان رانمی سوزاند و قلب مرا هم نسوزاند . گفتم چیزهای مقدس را فقط آتشی که مقدس تر است می سوزاند ، مثل جبرییل که اگر بالاتر می رفت و به آن جا که قدسی تر بود،پا می گذاشت، بال هایش می سوخت ...

فقط قلب تو می تواند شعرها و قصه ها و پرستو را بسوزاند و قلب مرا چشم های عسلی تو آتش می زند و نگاه هایت که قسم خورده بودند دروغ نگویند ...

...

خدا به این شب ِ سیاه رحم کند و به دل من رحم کند و به تنهایی من رحم کند و به روز تیره ی بخت من رحم کند و به این ماهی ی ِ بیرون افتاده از آب رحم کند و به این پرستو ی از کوچ مانده رحم کند .... و به این پروانه  که دارد جان می کند ...

....

چه قدر آن شب ِ آخر التماس کردم بیایی و چشمانت را به دلم بسپاری تا یک بار دیگر هم که شده یک سیب سرخ را گاز بزنیم و انار بخوریم و باز هم فال حافظ حالمان را بگیرد ...  نیامدی ...

نیامدی تا پیش تو قسم بخورم که من به حرمت همه ی سنجاقک ها و کفشدوزک ها به هیچ برگ گلی بی احترامی نکردم و دل هیچ شاخه ای را نشکستم ... نمی دانم این تنگی ی ِ نفس کفّاره ی کدام گناهم است ؟ !

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



تو را ...

 تو را وانهادم

       به دست باران

               تو را به خطوط بی پایان

                                              واگذار کردم

 

تو را به چشم های مشتاق باد

                               -که به آن حریص بودی-

                                                           سپردم

         تو را ...

                            

                 خود را برای خویشتن نگاه داشتم.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



ندای آزادی ...

(با یاد ندا که رفت ... رفت؟!)

...

دقیقه های ناتمام صدایت را ...

خط بی انتهای خونی ی ِ چشم هایت را ...

لب هایت را برای خدا ...

 

تو را برای رهایی ...

شعرهایت را برای شب های پس از این ...

 

جوانی ات را برای گل ها ی ...

گلویت را برای آسمان ...

آرزوهایت سرخ، نه؛ سبز، نه ...

آرزوهایت .... گنبد آسمان ... هفت رنگ برای انسان ...

 

فریادت را همه ...

رفتنت را ما ...

 

فعل ، پایان جمله ...

تو امّا ... آغاز...

تو ... آزادی ...

تو ... ندای آزادی ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



همه ی رازی که یک عمر پنهان کردم ...

بیست و هشت بهار گذشته است و من هنوز یک بهار هم تو را ندیده ام.حتی یک روز بهار. تو مهربانی؛ گفتی برای دیدنم می آیی، رفتی و من منتظرم. گفتی؛ فقط یک بهار می شود تو را دید ولی فقط همان جا که با هم آشنا شده بودیم؛ گفتم: "بیا به خانه ام." ولی تو گفتی: "فقط، همین جا". و من روی حرف تو حرف نزدم. تو رفتی و من هم رفتم چون  دیگر نمی شد آن جا بمانیم، کسی نباید خبردار می شد بین من و تو چه گذشته، کسی نباید می فهمید که من توانستم برای لحظه ای، فقط  لحظه ای تو را ببینم و در همان یک لحظه بمانم.

خوش آوازم ! من تا ابد در همان یک لحظه زندگی می کنم. من، هنوز بهت زده بودم از این که تو را در میان باغ های پر شکوفه ی  آلو و گیلاس یافته بودم و تو گفتی که من اولین کسی هستم که توانسته با تو ملاقات کند. من هنوز حیران بودم، ناگهان احساس کردم که دوست دارم سرم را روی شانه ات بگذارم، نمی دانم چه شد که دوست داشتم خودم را رها کنم ! ناگهان دلم بیشتر تپید؛ تشنه شده بودم و دلم می خواست آب بخورم، سرم را برگرداندم، دنبال چشمه می گشتم که صدای راه رفتنی شنیدم، درست فهمیده بودم تو داشتی روی علف های هرز وسط باغ راه می رفتی، تو داشتی می رفتی، فکر کنم به همان جایی می رفتی که از آن جا آمده بودی؛

خواستم صدایت کنم، اسمت را بلد نبودم، دلم گرفت،از رفتنت نگران شدم،‌غصه وجودم را پر کرد، نمی دانم چرا بغضم گرفت... که یک دفعه سرت را برگردانی، نگاهم کردی، گفتی که فقط  یک بهار می شود تو را ببینم، من خجالت می کشیدم، بگویم : بمان ولی  دلم، نگاهم و بغض سنگینم التماس می کردند که تو بمانی. چرا ؟ من  که تو را نمی شناختم. اما تو خندیده بودی و گفته بودی: فقط یک بهار...یک بهار به دیدنم می آیی. رفتی، حتی رد پاهایت هم نماند... وقتی رفتی  دیگر دنبال هیچ چشمه ای نگشتم، باید گریه می کردم ولی نمی شد؛ کسی نباید می فهمید بین من و تو چه گذشته ... همه ی رازی که یک  عمر پنهانش کردم، همین بود ...یک روز که وسط همان باغ در رؤیای شیرین دیدن تو بودم، شاعری به من رسید و گفت: " اگر خیلی دوست  داری "کسی"را ببینی، بغض راه گلویت را بسته و دلت پرشتاب می تپد  و"...و هنوز می خواست بگوید، گفتم:"چه می خواهی بگویی"؟  همه ی این ها، حال من است. گفت، خندید و گفت: "عاشق شدی". گفتم: "ولی من..." و اشک هایم سرازیر شدند. شاعر گفت: "عشق،" یک لحظه است، می آید و تمام عمرت را پر می کند"... و من یادم آمد یک عمر است در همان یک لحظه، آن لحظه که تو را دیدم و عاشقت  شدم، دارم زندگی می کنم ولی نازنینم ! نمی دانم چرا فقط بهارها نمی شود به آن باغ بیایم، همه  پاییز ها، تابستانها و همه زمستانها  به آن جا سری زده ام، ولی ... بهار ... بهارم ! من زرد شدم، سرد شدم، سوختم ولی نشد یک بهار دیگر در آن باغ بنشینم، شاید تو که همان لحظه فهمیده بودی من عاشق ات شده ام، برگردی راستی، نسیم عزیزم ! سرو بلندم ! شکوه خوشم ! آن وقت که  بیایی، می شود سرم را روی شانه ات بگذارم؟ و خودم را رها کنم؟ من در همان لحظه مانده ام. اطرافیانم می گویند قدم بلندتر  شده، چهره ام پخته تر شده، می گویند سال های خوب عمرم گذشته ... می گویند: "ازوقتی به دنیا آمده ای بیست و هشت بهار  گذشته وتو بزرگ و بزرگ ترشده ای" می بینی آنها هم با بهار، عمر من را می شمارند آخر من تو را در فصل بهار دیدم.ولی من  هر چه نگاه می کنم هنوز همانی هستم که آن روز بهاری وسط آن باغ دلم پر شتاب ترتپید، سینه ام، تنگی کرد و تشنه ام شد. تو چه ؟ تغییر کرده ای ؟ آخر من صورتت را فقط یک لحظه دیدم و ...من آن قدر تو را ندیدم که بتوانم نقاشی ات کنم، من حتی نفهمیدم  چشمهایت چه رنگی بود؟ من فقط فهمیدم دوست ندارم بروی ... اما خوب به یاد دارم وقتی رفتی ، چند تا پروانه هم پرواز کردند  و بلبلی که روی درختی که من در سایه اش نشسته بودم، آواز خواند... وقتی رفتی، فهمیدم از آن سویی که آمده بودی چشمه ای  به سوی باغ روان می شود، تازه فهمیدم در آن باغ، درختان میوه زیادی وجود دارند... ولی وقتی خواستم بلند شوم، پاهایم سست  بودند، خسته بودم ولی گریه ... نه ؛ کسی نباید می فهمید بین من و تو چه گذشته، فرشته خوبم! می ترسم بهار دیگری را نبینم. فصل  بهار است، نمی خواهی بیایی؟ من هنوز در همان لحظه مانده ام، بزرگ نشده ام ... نکند بیایی و بگویی: تو خیلی پیر شدی، زشت  شدی ... من همانی هستم که وسط باغ نشسته بودم که تو آمدی و گفتی فقط یک بهار می شود تو را دید...

راستی ! ... وای ... نه ! ...  نکند!... بعد از این همه بهار که منتظرت بودم، حالا درست فهمیده باشم .... نکند منظور تو این بود که ... یعنی همان یک بهار که تو  را دیدم ... اما ... پس، من چه می شوم که همه ی بهارهای عمرم را به انتظارت نشستم...؟! و ار آن لحظه حتی یک لحظه هم خارج  نشدم ... من سالیان است است که در لحظه ی یک روز بهاری مانده ام ... من،یک عمر سرم را بر هیچ شانه ای نگذاشتم ... و  این همان رازی است که یک عمر پنهانش کردم و حالا دیگر رازم بر ملا شد ... و من دیگر مطمئنم که بهار دیگری ... خدا حافظ همیشه با من تا ابد ولی بدان وقتی رازم بر ملا شد، سخت گریان بودم ...

                                                                                 جمعه 31/1/1386 خورشیدی

 

   

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



تو که می توانی ... پرواز کن ...

 

پرواز کن… تو که می توانی پرواز کن … ولی یادت باشد برای چیدن دانه های برنجی که روی بهار خواب  برایت می پاشم برگردی.  یادت باشد برای وصف الماس های پنهان در دل ابرهای سیاه به درخت های باغچه سر بزنی و باز هم در گوش آنها پچ پچ کنی … یادت باشد از روی حیات آن پسرک شیطان که بالهایت را نشانه می گیرد تا سنگ کوچکش را پرتاب کند رد نشوی.

پرواز کن … گنجشگک ناز من!

تو که می توانی پرواز کن و به دوردست ترین نقطه ی آسمان که می توانی پر بکشی، سر بزن ولی یادت بماند سلام من را به تک تک برگ های کاج برسانی و قد و بالای سرو را به جای من تماشا کنی و هر شاخه ی بید مجنون را غرق بوسه کنی…

پرواز کن … به کِرم های ابریشم درخت توت بگو برای دوری از آنها اشک ریختم که هیچ گاه نتوانستم دست مشتاقم را به نوازش بر سرشان بکشم…. به پروانه ها بگو حوالی آسمان ما نیایند … به پرستو ها بگو پروانه ها رفته اند … به دریا بگو هیچ خبر دارد نسل سنجاقک ها هم به انقراض روی آورد… به غروب بگو دیگر هیچ آهویی به سمتش نمی دود… به سگ های گله بگو دیگر پلنگی به آنها حمله نمی کند… به عاشق بگو … به عاشق بگو … همه می گویند : دل خوشی سیری چند؟

پرنده ی کوچکم تو که می توانی پرواز کن به ماه بگو لکه های سیاه را از روی دامنش بشورد… به خورشید بگو همه از نور تو حجاب می گیرند …

 

برو … برو … برو … پرواز کن … به زندگی بگو دیگرخیلی سخت و سنگین و سیاه شده … بگو دیگر دوستش ندارم …زندگی ای که جنگل ندارد … زندگی ای که شیر و ببر و پلنگ ندارد … زندگی ای که زنبورهایش نیش نمی زنند… زندگی ای که فیل هایش در باغ وحش است … زندگی ای که باران هایش را دعا می خوانند … زندگی ای که دریاهایش هواپیمایی است !… زندگی ای که سقف هایش کوتاه است ! …  زندگی ای  که بچه هایش خاک را بو نمی کشند… زندگی ای که نَفَس قرض می گیری تا نمیری … زندگی ای که خدایش قُلّابی است … زندگی ای که مردمانش سر به زیر دارند و دلهایشان همه جا می چرخد … تو که می توانی پرواز کن … از اینجا برو …

اما یادت باشد برای دیدنِ دلِ شکسته ام باز گردی …

    یکشنبه  ٢٨/٧/٨٧

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



خدا برایم دست تکان می دهد...

 

  اینجا، روی چهارپایه ی درخت

                           نشسته ام           

و مروارید های آبی چشمم را

                   به پای سروها          

                                  می ریزم      

تو رفته ای ...                                             

سال هاست که رفته ای ...

با همه ی نابینایی ام

                   سالهاست رفتنت

                                  را می بینم

خطوط ِ جاده ات انتهایی ندارد

قانون خط های موازی را که می دانی!

...

                                                       خدا، برایم دست تکان می دهد

                                                        کبوتران ، نامه های بی پاسخم را

                                                         به آب داده اند

                                                                فرشته ها می آیند با پیراهن نقره ای

   کوچ می کنم

   از سیّاره ی خاکستری ات

  و تو را می بینم

  که بال های زخمی ام را نشانه

  می روی ...

  تو پرستوها را نمی شناسی ...

 

+ نوشته شده در شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



سیاره ی دور

 

نه این شهر

نه آن شهر

نه هزار شهر دیگر

...

نه این خیابان

نه آن خیابان

نه هزار خیابان دیگر

...

نه این خانه

نه آن خانه

نه .. نه ...

...

جای من نیست

جای من این جا نیست

 

شاید در آن سیاره ی دور، گل سرخی منتظرم باشد...

 

                                آن که به دست من اهلی شد ...  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



تنها سیب ...

من از چشم تو افتادم  ...

 

  

 

و تو دیدی که یک سیب

    _ آن تنها سیب _

از درخت افتاد ...

.

.

 .

برگ ها ی باران خورده لرزیدند ...

 فرو ریختند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



خواستم ... اما ...

 

قسم به عشق به آن خدای سرنوشت ...

قسم به زندگی ... به زندگی ...

برای کاشتن دانه ای درون خاک ... و حفظ ِ حرمتِ ستاره ها ...

قسم به سنگ ... وچشم ِ آبی اش ...

که درد را به روی آن نوشتم و سکوت کرد ...

قسم به قاصدک ... و لرزش مداومش ...

تا نبینم و نگویدم چه رازهای سنگین درون سینه اش نشسته است ...

قسم به موج ... و التهاب و نعره اش ...

که نگذاشت بمیرم از سکوت ِ غم ...

قسم به صخره ها ... به درّه ها ... به سگ ها و برّه ها ...

قسم به نی لبک ... به گُرگِ زخمی و به خشم ... قسم به هوش و آینه ...

قسم به آسمان ... قسم به مسافران ... قسم به فاحشه ...

قسم به حسرت و غزل ... به شامگاه یک سَفَر... قسم به دل ...

قسم به خنده های مرد ... قسم به نقشه و کَلَک ...

قسم به دوست ... به ناسزا ... به بی مرامی ِ وفا ...

قسم به آتش ِ خدا ... قسم به کافر و شِفا ...

قسم به مرگ ... به ناخدای ِ  شَرّ ...

قسم به شیر، به تجربه ، به وحشی و هجوم و جنگ ...

قسم به نو بهار ... تگرگ و رعد و افتخار ...

قسه به تو ، خرد ، هوا

قسم به ذرّه ای جفا ...

قسم به صبح و عاطفه ... قسم به پیله های نرم ...

قسم به حادثه ... به کِرم های بی خبر ...

قسم به توطئه ... به ننگ ... به ماجرا ...

قسم به نور و زَر ... به گربه های در به در ...

قسم به موش های کور... به اژده های پر خطر...

قسم به حرف... سکوت ... صدا ...

قسم به آبی ِ نگاه ...

قسم به راز ... به ساز ... به رقص ... به تب ...

قسم به آه ... به پنجره ... به خنجر ... به آخرین حضور برگ ...

قسم به التهاب و درد ... قسم به شاخه های سرد ...

قسم به دود و فاجعه ... به بچه های بی گناه...

قسم به خودِ خود گناه ...

آری قسم به خودِ خودِ گناه ...

که خواستم ...

که خواستم  نمیرم   امّا  زندگی نبود ...

 

 

دوشنبه شب، ساعت 21، 6/8/87

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



برای پدر ...

 

به مناسبت تولد پدرم این نوشته را می نویسم:

دیشب آغاز شصت و هفتمین سال زندگی پُر از سختی و شکیبایی اش را به شُکر نشستیم. روح بزرگ و چشمان امیدوارش را نمی توانم به وصف بیاورم . مرد به معنای واقعی مرد... اگر او را در زندگی نداشتم شاید هیچ گاه نمی توانستم بفهمم مرد واقعی یعنی چه؟ چه بگویم که آنقدر در برابر بزرگی او کوچک و ناتوان و اندکم که زبان الکن و فقر واژه هایم راه  هر سخنی را بر من می بندند. سالها پیش که شوق شاعر شدن و عشق شدید به ادبیات نیمه شب ها مرا بیدار نگاه می داشت و شعر هایی که می گفتم هنوز کودکانه بود و از ساختار مناسبی برخوردار نبود خوب به خاطر دارم که یک شب که ناامید از توان شعر سرایی خود شده بودم و هم زمان با گوش دادن به برنامه ی رادیویی ِ در راه شب تمرینات ریاضی متفرقه حل می کردم و لذت می بردم ناگهان حِسّی به سراغم آمد و آرزو کردم که کاش می توانستم با سرودن شعری در باره ی پدر و مادرم عشقم را به آنها نشان بدهم ... قلم در دستم می نوشت و اولین شعر زندگی ام  را برای پدر گفتم، دانش آموز بودم و همان سال در استان تهران توانست رتبه ی دوم شعر را به خود اختصاص دهد. آن شعر را پس ار سالهای زیاد به پاس نام ِ بزرگ ِ پدر امروز در وبلاگم می گذارم :

 

رنج کشیده ی دهر پدرم !

                     دست های پینه بسته ات

                                    به من امید می بخشد

                                                 و در نگاهت شفافیت را می بینم.

دوست دارم

        که شب هنگام، وقت آمدنت

                           چشمانم را زیر پایت

                                             بگذارم

                                              و گُلی از مهربانی ها را

                                                                         تقدیمت دارم.

 

سنگ صبور، پدرم!

                  می خواهم فریاد بزنم

                                     تا کوهها بشنوند

                                           -هان مغرور نباشید

                                                      استوارتر از شما نیز کسی هست-

تا دریا بشنود

-که مگویید زیبایم، زیبایم

                     زیباتر صورت چروکین پدر است.-

می خواهم درختان بشنوند

                 -مگر شما تنها سبزید

                              گام های پدرم سبزه های بسیار به دنبال دارد.-

کاش صدایم بلندتر از زمان بود

                      کاش آوایم را آسمان می شنید

                                              تا احساس بزرگی نکند.

کاش ستاره ها ببینند

          ستاره ای به نام برق محبت

                            در چشمانت موج می زند

                                                و ای کاش ...

 

دو، سه سال پیش هنگامی که در مشکل سختی گرفتار آمده بودم و راه چاره ای نداشتم و هجوم غم ها ناتوانم کرده بود راهی جز گفتگو در خیالم با ستاره های پرفروغ زندگی ام – پدر و مادرم - نداشتم ، گوشه ای از آن نوشته را در این جا می گذارم:

پدر!

ای نستوه بی پایان! ای اسطوره ی ایمانی من! تمنّای همه حیرانی من، سرد و خاموشم اگر یادت نباشد همره تاریکی ِ تنهایی ِ دردم. تو ای روشن! و ای لبریز پروانه! پُر از احساس آبشار! ای بلند ایستاده بر اوج خضوعم! دوستت دارم . چنان که شاپرک از شوق آن پرواز می خواهد، پرستو بویی از جنس بهار می تابد و هر لحظه از این شکوه ، آفرینش در تبش بیمار می گردد.

پدر!

در آغوش مهرم آرمیدی، آن چنان که هیچ دستی و خیالی را به آن دسترسی نیست.

منم، همان کوچک دختر ناز پرورده ات که اینک به یُمن قدسی ِ نامت غزلخوانم اگر چه روزگاران مرا در گذر ِ عمر، پیرتر کرده. منم، آن آرزومند چشمانت ، گدای ِ هر شب ِ قلبت، منم که از شوق هوایت مست می گردم، به پاس بودنت در عالم، هست می گردم، پر از ریحان و شب بو و شمعدانی می شوم، این نرگسی های دلم با رقص می چرخند و این لب های ترکیده ی غم را به نازی بوسه می بخشند.

پدر!

ای جاودان مفهوم! ای بزرگ عاشق! منم بی تاب از فکر و خیال دوری ات؛ منم بی فریاد و بی حسّ از خشم و غم و پریشانی ات.

منم، که گر نباشد دعای مست ِ نیمه شب هایت، به یک آن می میرم. منم ، که گر نباشد رحمت قلبت به سردی رَخت می گیرم از این عالم.

منم که گر نبوسی گونه ام را هلاک و نیست می گردم.

منم که گر نباری، باریدنم به خشکی می کشاند شوری ِ احساس فهمم را. بیا برگیر اشک های سردم را و گرما بخش تپش های ِ نیازم را.

پدر! با دلم باش و خدایی کن... 

  

آشفتگی که در این نوشته است و انسجام کافی ندارد به خاطر رنج روحی شدیدی است که در زمان نوشتن آنها داشته ام. آن را ببخشایید.

+ نوشته شده در جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



بوی الماس

  

    و ِردت را بخوان

 

    و از قلبم کبوتری رها کن

 

    و دست هایم را که بوی الماس می دهند

 

    بر پرده های نیلی بکش

 

   این اُپرای با شکوهی از

 

    تو، صدا و چشمان من است

 

 

     بخوان ...

 

 

۸۷/۷/۲

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



پیامبر جوان

 

می خواستم هم زمان با روز تولدش 6 ژانویه یادداشتی به یادش بنویسم اما امشب پس از زمان قابل توجهی به سراغ آثارش رفتم و یک بار دیگر به جادوی آمیخته به احساس و اندیشه ی این مرد دچار شدم و نتوانستم از شکوه واژگانش راه گریزی بیابم و چون همیشه تا کتاب را گشودم آن حسّ غریب و غمگین همیشه وجودم را فراگرفت و این احساس، بخش ِجداناپذیری است از آنچه که در هنگام خواندن جملات او که ترانه ی جاری ِ زندگی است به من دست می دهد...

گر چه دوستانی نظر به پُراحساس بودن نوشته های جبران خلیل جبران دارند که تنها موجب خوش آمدن زنان است اما هرگز نتوانستم موج اندیشه های او را نادیده بگیرم که چُنین سوار بر اسب وحشی ِ احساسات ناب و خجسته ی او به بلندی های روح  پرواز می کند...

سر سپردگی اش به عیسای ناصری و نغزهای عشق آلودش به آن شخصیت به خودی ِ خود شگفت خیز و شورانگیز است.

 

 

 

جبران توانست در میان سیاهی ها و پستی های زندگی چون آیینه ای تابان بماند و با مردمان از چیزی بگوید که در میان خویشتن دارند و آن را از دست داده اند و در حسرتش می سوزند، هنر این مرد آگاه کردن آدمی بر دل اوست .

   جبران سخن می گوید و کلمات او چون وحی بر روح ما فرود می آید و آنگاه است که گویا به مفهومی آسمانی از زندگی برانگیخته می شویم و پیامبرانی می شویم که نان و آب و نگاه را به درب ِ خانه هایی می رسانیم که صداهایشان گوشه ی تاریک هستی ِ ما را روشن می سازد و این چُنین عشق و اعتماد از لابه لای واژگان مقدّس ِ او به میان قلب های ما رخنه می کند و در می یابیم که انسان را دوست داریم، انسان ها را دوست داریم و عشق را چون آن آتش که بر دل و دستان خلیل می گداخت در دل دستانمان می گذاریم و لبخند را سخاوت می کنیم.

   خودم نتوانستم چیز ی برای او بنویسم بهترین کار ،بهره گرفتن از قلم ِنافذ و معجزه ی ژرف ِ سخنان خود ِ او بود که در این نوشتار پیشکش می کنم :

 "روانم هفت بار اندوهگین شد:

  نخستین با روقتی که می خواست از راه ِ فروتنی بر بلندی اوج گیرد.

دومین بار هنگامی که می خواست در پیش ِ چشمان ِ نشستگان بالا رود.

سومین بار آنگاه که در پذیرش دشواری و آسانی مختارش گذاشتند، آسانی را برگزید.

چهارمین بار وقتی بود که مرتکب گناهی شد و دیگری را به آن متهم کرد.

پنجمین بار وقتی که از ناتوانی بردباری ورزید و بردباری اش را حاصل توان ِ خویش جلوه داد.

ششمین بار وقتی که دامنش را از گل و لای برچید.

هفتمین بار وقتی که آواز خوان در برابر خداوند ایستاد تا آن را فضیلتی برای خود شمارد."

  ***

عشق، دستمایه ای است که جبران هیچ گاه از آن دوری نکرد نه در زندگی اش و نه در نوشته هایش و به دیده ی انصاف در توصیف عشق در کتاب پیامبر آن گاه که میترا از او می خواهد با آنها از عشق سخن بگوید عشق را چون گوهری بلورین ، تابان و درخشنده بر سر انگشتان معرفت ِ خود نگاه می دارد و دری تازه در برابر چشمان همگان می گشاید :

 "هنگامی که عشق شما را فراخواند در پی او روید، گر چه راهش سخت و پر نشیب است.

و چون بال هایش، شما را در خود گیرد به وی سر فرود آورید، گرچه تیغی که در پرهایش نهان است کالبد شما را مجروح می کند.

وچون با شما سخن گوید به وی ایمان داشته باشید، گرچه نوایش آرزوها و اندیشه هایتان را درهم شکند همان گونه که باد شمال باغستان ها را ویران کند.زیرا همچنانکه عشق بر سرتان تاج می نهد همان گونه نیز شما را به چلیپا زند و همچنان که عشق برای پرورش شماست همان گونه نیز برای برش شاخه های بیهوده ی شما نیز هست.

 هنگامی که به بلندی های شما پرواز کند نازک ترین شاخه های درخت زندگی تان را که در آفتاب لرزان است نوازش می دهد، همین گونه نیز بر زمین فرود می آید و ریشه های شما را گِرد هم می آورد، آن گاه خرمن کوبی تان می کند تا برهنه شوید. غربال می کند تا از زندان پوست آزادتان سازد. آسیاب می کند تابه سفیدی رسید. خمیرتان می کند تانرم شوید.

و سپس شما را به آتش مقدس خود می فرستد تا نان مقدسی برای مهمانی خدا شوید.

 همه ی این کارها را عشق با شما می کند تا راز دل خویش را بدانید و باچنین دانشی جزیی از دل زندگی شوید.

 .

.

.

آن گاه که عاشقید مگویید که خداوند در دل من است، بلکه بگویید که من در دل خداوند هستم.

و گمان نکنید که می توانید گذر عشق را خود برگزینید، زیرا عشق اگر شما را شایسته بداند گذر شما را خود تعیین کند.

عشق آرزویی ندارد مگر آنکه خود را به انجام رساند."

 

 البته این تنها بخش برگزیده ای از سخنان او پیرامون عشق در کتاب پیامبر است.

 

 

 

  بر سنگ آرامگاهش نوشته شده 

 است:

 

 

 

 

 

همچون شما زنده ام. در برابر شما ایستاده ام. دیدگان خود را ببندید و پیرامون خویش را بنگرید:

   " مرا در برابر خویش خواهید دید."

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()