موزه ی ایران باستان
موزه ایران باستان، اولین موزه ی ایران، در ابتدای خیابان 30تیر در خیابان امام خمینی تهران واقع است. ساخت این موزه در 21 اردیبهشت سال 1313 ه.ش. به دستور رضا شاه توسط معمار فرانسوی، آندره گدار شروع شد. ساختمان موزه در سال 1316 به اتمام رسید و موزه برای بازدید عموم افتتاح شد. زمین اختصاص یافته به این موزه 5500 متر مربع بود که 2744 متر مربع زیر بنای آن است.
وقتی قرارشد برای اولین بار به موزه ی ایران باستان بروم حسّ های مختلفی را تجربه کردم: شادی، کنجکاوی،احساس پاک وطن پرستی و میهن دوستی و تعهدی شیرین نسبت به پیشینه ی پر افتخار کشورم. وارد موزه که می شوم خجالت می کشم از این که این همه مدّت از عمرم می گذارد و من تا کنون به این جا نیامده ام، شرمساری وجودم را پُر می کند. برای جبران این کوتاهی خواهرزاده ها را همراه خود برده ام تا از همین سنین نسبت به مطالعه ی تاریخ وطن شان حسّاس و پیگیر باشند. نمی دانم بگویم فضای آنجا حسرت برانگیز بود یا تحسین برانگیز... یعنی از آنچه در این مجموعه ی زیبا فراهم شده بیشتر لذّت ببرم یا ازکاستی هایی که احساس می شد حسرت و دریغ بورزم. 
از دیدن سنگ ها شروع کردیم و شکل های کوچک و جذّاب گوایای هنر دستان انسان هایی بود که قرن ها و قرن ها پیش از من در این سیّاره زیسته اند . سفال ها را

همیشه دوست داشته ام بنابراین دیدن سفال های این قدر کهن به وجدَم می آورند آهسته آهسته پای فلز به زندگی باز می شود و .... نه من نمی توانم سخنی بگویم باید دید و با این گوهرها به گذشته های پُربهای پدرانمان سفر کرد. تندیس کوروش و داریوش و ...
ولی یک چیز که در این گشت و گذار تاریخی و باستانی ناراحتم کرد و آن تناقض یا تردید و حتا ناآشنایی ی راهنمایان بود. نکته ای که دستمایه ی بحثی میان چندتن از دوستان نیز شد. یک مثال ساده: صحبت از شیوه ی لباس پوشیدن هخامنشیان بود و ... راهنما در برابر پرسش یکی از بانوان این امر را تنها یک امر سلیقه ای می دانست و فاقد معنا و مفهوم خاصّی می دانست. با این که می دانیم پوشش پیشینیان نمایانگر طبقات اجتماعی ی آنها و اعتقادات آیینی شان بوده است و هر رنگی نیز نماد اندیشه ای. از این رو بیشتر از همیشه در فکر فرو رفتم که واقعن ما چه قدر از اندیشه ی نیاکان خود می دانیم و چه قدر به آنچه در چنین اماکنی می شنویم می توانیم اعتماد کنیم. البته من اصلن نمی خواهم نسبت به دریافت های خیلی ارزشمندی که در این موزه به دست آوردم ناسپاس باشم امّا سخن برسر هویّتی چنین گرانبهاست که ناشناخته مانده است و ... باید بیشتر بخوانم و باید بیشتر بدانیم و باید نسل های خود را آگاه کنیم و بذر ایرانی خواهی را با آگاهی و تعهد در جان فرزندان این مرز و بوم بیفشانیم.
باید امیدوار بود و ساخت . ویرانی بس است.
*د رساعاتی که در موزه به سر می بردم افتخار دیدار و آشنایی ی نزدیک با بانو "پروانه اسماعیل زاده و همسرشان جناب آقای فیروز رضایانی " را داشتم که برایم شادی برانگیز بود و آغاز دوستی مبارکی است.
این هم مرد نمکی معروف از زنجان!








