فقط یک بهار

من،دختری از ایران و دکتر مصدق

یکی از عادت هایی که دارم این است که وقتی می نشینم پشت میز و سیستم را روشن می کنم تا ویندوز بالا بیاید و آماده ی کار شود چند صفحه ای از یکی از کتاب هایی که در حال خواندن آن هستم و همیشه روی میز قرار دارد را می خوانم که البته فرصت بسیار مغتنمی است. برای من که خیلی وقت کم دارم واین روزها کمتر به خواندن می رسم  عادت خوبی است که ترک آن حسابی موجب مرض می شود. امروز در حال خواندن یکی از همین کتاب ها یم بودم به نام  "دختری از ایران" که خاطرات خانم "ستّاره فرمانفرماییان" یکی از شاه زاده خانم های قاجار است. به قسمتی از کتاب رسیدم که در مورد دکتر مصدق بود و قضایای ملّی شدن صنعت نفت. در همین دقایق سیستم به اینترنت وصل شده بود، ایمیل ام را چک کردم در یکی از بسته های خبری که دریافت کردم حکایت از نزدیک شدن مراسم گرامیداشت دکتر مصدق در 14 اسفند داشت و مخالفت دولت با برپایی مراسم و ...

دکتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی ایران در 14 اسفند ماه 1345 ساعت 6 صبح، در سن 84 سالگی درگذشت.ایشان وصیّت کرده بود او را در کنار شهدای 30تیر در این بابویه دفن کنند ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاق های خانه اش در احمدآباد به خاک سپرده شد. در دوران ستمشاهی  نیز فعالین ملّی همیشه برای حضور در مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق با محدودیّت ها و فشارهای دستگاه های امنیتی رو به رو  بودند و بارها افرادی نظیر آیت ا... طالقانی،داریوش فروهر،مهندس بازرگان و دکتر سحابی از نیمه راه توسط ساواک بازگردانده شده و یا در آستانه ی ورود به احمدآباد بازداشت می شدند. در دولت کنونی هم مخالفت می شود!!!

هم زمانی ی جالبی بود به نظرم رسید قسمت هایی از کتاب را که به این امر اختصاص دارد را در این جا بگذارم تا شما نیز بخوانید.قابل توجه است که خانم ستّاره فرمانفرماییان از وابستگان و اقوام دکتر مصدق بوده اند.دکتر محمد مصدق، خواهرزاده ی پدر خانم فرمانفرماییان یعنی "شاه زاده عبدالحسین میرزای فرمانفرما" که او را "شازده" صدا می زدند است.

" او "دکتر مصدق" در سال 1323 شمسی به عنوان نماینده ی مردم در مجلس شورای ملی برگزیده شده بود،به تدریج رهبری جنبشی لیبرال به نام جبهه ی ملّی را که به صورت اتحادی از نیروهای آزادی خواه و دموکرات عمل می کرد، به دست گرفت. در خانواده ما ، مقاومت این پسرعمه در برابر دیکتاتوری رضاشاه موجب مباهات همه بود. لجاجت و سرسختی او در مبارزه علیه ستم رضاخانی،برای او سابقه ای درخشان ساخته بود و چهره ی او را به رهبری چندان محبوب بدل می کرد که به او لقب "شیر وطن" داده بودند. او در هفتاد سالگی به صورت نجیب زاده ای جلوه می کرده که در قلب توده ی مردم جای داشت. شعار او این بود:"دولت مزد بگیر مردم است و نه مردم مواجب خور دولت". مصدق چهره ای جذّاب داشت با قدی بلند  و اندک خمیده، که شوخی ها و حالت چشمان اش به او ظاهر و رفتاری دل پسندمی داد. در راه رفتن اندکی کند بود و می گفتند که ناتوانی اش نتیجه بدرفتاری پلیس رضا شاهی با او در زندان بوده است.با وجود سن بسیار و ضعف ظاهری، سخنوری چیره دست و سیاستمداری زیرک بود و از آن جا که ابراز ِ احساسات ِ هیجان آلود در سخنرانی ها در بین سیاستمداران ایرانی شایع بود،هرگاه می خواست علیه دخالت دولت در انتخابات،مخالفت با امتیازهای خارجی،عدم استقلال ملی و یا فقدان ازادی سخن بگوید، در صورت لزوم بین جمع می گریست یا حتا غش می کرد. برنامه ی جبهه ی ملّی که او در رأس آن قرار داشت، سیاست خارجی ِ بی طرف، اصلاحات ِ سیاسی-اقتصادی و استقلال ملّی بود.

علاقه ی او به رفاه عمومی شهرت داشت.مادر دکتر مصدق،عمه ی من،خانم نجم السلطنه،پیش از مرگ، بیمارستانی را وقف نیازمندان کرده بود که اداره ی آن به عهده ی غلام حسین،پسر دکتر مصدق بود. او به کمک خواهرش ضیاءاشرف که مدیر بیمارستان بود،آن را به صورت یکی از بهترین مراکز درمانی ایران درآورده بودند.ساده زیستن،بی آلایشی،شوخ طبعی و علاقه ی ذاتی مصدق به توده ی مردم از او شخصیّت سیاسی موفق می ساخت که هرگز به اصول اعتقادات اش پشت نکرد و هیچ کس نتوانست در او لکه ی سیاهی بیابد. در پنجاه سال فعالیّت سیاسی حتا جدّی ترین دشمنان اش نتوانستند علیه او سندی درباره ی بندو بست سیاسی یا فساد مالی به سود خود یا قدرت های داخلی و خارجی ارائه دهند. مردم او را به عنوان رهبری که در پی کسب آزادی و استقلال و حقوق قانونی ملّت ایران است،پذیرفته بودند و به نظر من هم صداقت و شجاعت و درایت لازم،برای هدایت ملّتی به بزرگی مردم ایران را داشت.او نیز چون گاندی و نهرو می توانست از ایران کشوری دموکراتیک،مستقل و خودکفا بسازد،امّا موانع ِ سر راه او بسیار جدّی تر از موانع ِ پیش پای گاندی و نهرو بود.

از نظر سیاسی، مصدق مدعی بود که شاه تنها حق سلطنت دارد نه دخالت در حکومت.

اندیشه ی مبارزه با شرکت نفت می توانست پایه و بهانه ی یک حرکت ملّی قرار گیرد.دکتر مصدق سالیان دراز با تفکر ملی کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست نمایندگان انگلستان از سرمایه ی اصلی مردم ما زندگی کرده بود. او می دانست که بیرون راندن انگلستان از این صنعت نه تنها به معنای درآمد بیش تر از نفت است، بلکه می تواند به استقلال ملّی نیز یاری دهد.شاه به این اقدام روی خوش نشان نمی داد و بدین ترتیب برای مردم آشکارتر می شد که شاه همچون پدرش، دست نشانده ی انگلیسی هاست. شاه برای آرام کردن ِ جو ِ متشنج اجتماعی و نیز نمایش ِ باز پس گیری حقوق ملّی از شرکت نفت، در اندیشه  ی تنظیم قرارداد تازه ای با انگلستان بود و به همین جهت برای آماده کردن زمینه در اسفند ماه سال 1329 ژنرال رزم آرا را که افسری قاطع و تاحدودی اصلاح طلب بود به نخست وزیری برگزید.رزم آرا به وسیله ی عضوی از یک جریان مذهبی سنّت گرا به قتل رسید.

در اردی بهشت سال بعد دکتر مصدق به عنوان رهبر جبهه ملّی لایحه ی ملّی کردن صنعت نفت را به مجلس برد.هشت نماینده ی جبهه ی ملی در برابر تعداد کلّ نمایندگان مجلس که غالبن سلطنت طلب و محافظه کار بودند، اقلیّتی ناچیز به شمار می آمدند، ولی گروه نمایندگان طرفدار انگلستان که از ترور رزم آرا و التهاب عمومی دچار هراس بودند، جرأت مخالفت با نظر مردم را نداشتند و در نتیجه لایحه ی ملّی کردن صنعت نفت با اکثریّـت قاطعی به تصویب رسید. "

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



مردان میهن من ...

با وجودی که دیگر انگیزه ی زیادی برای پیگیری ی مباحث سیاسی ندارم امّا گاهی اتفاقات،پدیده ها و جریانات و سخن ها چنان عجیب، بی اعتبار،خنده دار و ... است که ناخواسته توجه را جلب می کنند. در روزهای اخیر خبر مناظره هایی را شنیدیم در ادامه ی اختلافات انتخابات ریاست جمهوری و ... ا زجمله مناظره ی میان آقایان "انبارلویی"،سردبیر روزنامه رسالت و مدیر مرکز سیاسی حزب موتلفه اسلامی و "زیبا کلام"، استاد دانشگاه .

باز هم بروز برخی مغالطه ها ... به چند نکته توجه کنید:

 

 

 

١

- انبار لویی در بخشی از سخنانش گفته است: احمدی‌نژاد در دوران ریاست جمهوری نهم به بیش از 10 میلیون نامه پاسخ داد و گفت‌وگوی چهره به چهره مردم با رییس‌جمهور فاصله مردم با دولت را پر کرد. رییس‌جمهور به کوره د‌ه‌ها رفت و دست کارگران را بوسید، آیا انتظار دارید افرادی که دست او را بوسیدند به کسی دیگری رای دهند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



شما بگویید کدام را باور کنیم؟

نوشتن این پست خیلی برایم آسان نیست . نوشتن از تناقض و دورویی و دو گانه گویی هیچ وقت آسان نیست. دیگر دوست ندارم اخبار این روزها را پیگیری کنم. به عنوان یک زن گاهی خجالت می کشم بگویم در چه جامعه ای زندگی می کنم ! وقتی زمان انتخابات می شود کاندیداها صرف نظر از سلایق سیاسی و تعلق به جناح های سیاسی تا می توانند از جایگاه و منزلت بانوان و جوانان می گویند و در این بین مردم ِ تب زده ی هیجان خواه و احساساتی ی ما هم فریفته ی این وعده های شیرین می شوند، نمی خواهم بگویم همه ی سخنان ایشان دروغ و فریب بوده است چرا که عمل به چنین سیاست هایی نیاز به بستر سازی هایی دارد که شاید گاهی نیاز به چندین سال زمان داشته باشد و یا حتا بیشتر.... و یا موانعی بر سر راه باشد اعم از موانع اجتماعی، سیاسی، دینی و ...

در انتخابات اخیر ریاست جمهوری و نگاهی که کاندیدا ها نسبت به حضور بانوان ارائه کردند و این نکته باعث شکل گرفتن رقابت های جدّی میان آن ها شد مسایل در خوری را در پی داشت که مهم ترین آنها تصمیم آقای احمدی نژاد مبنی بر همکاری ی بانوان در کابینه ی رسمی اش بود. یادتان هست که چه مباحثی مطرح شد و من پیش از این گذرا در پست دیگری به آن ها اشاره ای کرده ام . مباحثی همچون ولایت و وزارت بانوان و ضرورت اجازه ی مراجع تقلید در این امر و اخذ نظر آنها در تصمیم نهایی و توصیه های رهبر به آقای احمدی نژاد و نقد و گفت و گوهای بسیار و... خوب نتیجه آنکه سرانجام یک وزیر زن انتخاب شد.

ولی ما به عنوان بانوان این سرزمین نباید گمان کنیم این همه ی ماجراست! بماند که شیوه ی معرفی چند خانم به مجلس با حقارت های آزار دهنده ای همراه شد و گزینه های پیشنهادی آقای احمدی نژاد جای حرف زیادی داشت و ...

واکنش گوناگون افراد و نگرش های متفاوت بیش تر از خود ماجرا قابل توجه است... ظاهر امر نشان می دهد که آقای احمدی نژاد دچار نوعی لجبازی شده اند که طبق معمول قصد دارند حرف خودشان را به کرسی بنشانند اگر چه این امر با مخالفت و نگرانی و خشم مراجع تقلید همراه باشد. -اکنون که این جمله را نوشتم یاد گفته ای از آقای علی مطهری ، نماینده ی مجلس افتادم که چندی پیش گفته بودند که  (نقل به مضمون) نباید به آقای احمدی نژاد توصیه ای کرد که مثلن فلان فرد را در فلان پست نگذارید چون ایشان تمام تلاش اش این خواهد بود که حتمن همان کار را انجام بدهد و لجبازی کند.- با رأی نیاوردن بانوان معرفی شده به مجلس فرصتی پیش آمد که مخالفان حضور بانوان در کابینه ی دولت بر نظر خود پافشاری کرده و تلاش کنند که رئیس دولت دوباره چنین اقدامی نکند در برابر این امر رئیس دولت -به خاطر دارا بودن ویژگی ای که شرح آن گذشت- به گزینه های خانم دیگری اندیشید و سرانجام با بیشتر شدن مخالفان با ابراز تأسف از عملی نشدن اقدامات مورد نظر تصمیم دیگری گرفت و آن طرح حضور بانوان در استانداری ها و به طور مشخص استانداری ی تهران بود. گلایه ها و گمانه زنی ها و مدح و ذم ها آغاز شد. همه ی این ماجرا را می دانید امّا هدف من بازگویی ی دوباره ی آن نیست بلکه روی سخنم با کسانی است که نماینده ی دین شمرده می شوند! آنانی که سخن و عمل شان برای ما حجت است و ملاک عمل. بزرگواران! بالاخره ما دم خروس را باور کنیم یا قسم حضرت عباس را؟! شما را به خدا یک نفر بگوید ما اگر بخواهیم به اصل نظر اسلام عمل کنیم چه بکنیم؟! ما یا مسلمانیم و تسلیم امر الهی و راضی به آن یا مخالف با آن که حکمش روشن است. ما یا مسلمانیم و در مقام زن بودن باید به امور منزل برسیم و دلخوش به رضایت پروردگار باشیم و یا در فضای امروزی زندگی کنیم و با شرایط نوین خود را وفق دهیم و از دنیا عقب نمانیم. شما را به خدا دوباره قصّه ی اقتضای زمان و حضور  ِدر خور ِ بانوان و محدودیت و مصونیت و ... را نگویید که به نظر می رسد این ها تنها توجیهی است برای خاموش ساختن اعتراضات... ما یا مسلمانی مان را دوست داریم و به آن پایبندیم و آن را قبول داریم و می دانیم عقل ناقص بشری توان درک همه ی مسایل را ندارد و به خداوند توکل می کنیم و به سعادت اخروی می اندیشیم و با این نگاه در برابر دنیا می ایستیم و می دانیم و معتقدیم خداوند از دین خود محافظت می کند و ما باید این پیام ناب ِ رهایی بخش را به تمام دنیا برسانیم و در این میان اگر واقعن، اسلام حضور زن در اجتماع را نمی پسندد پس ما از چه می هراسیم ؟باید آن را فریاد کنیم و به آن عمل کنیم و یا شجاعت پیدا کنیم و بگوییم نمی توانیم این حکم اسلام را برتابیم ! آدمی در جستجوی حقیقت است... و دست یابی به آن از ارزش های نابی است که حسرتش را می کشد ولی وقتی چنین واکنش هایی را می بینیم در خیلی مسایل دچار تردید می شویم و در این میان بیش از هر چیز و هر کس دلمان به حال اسلام واقعی می سوزد که چنین در غربت افتاده است.

اگر حضور زن در جامعه پایه های دین را می لرزاند تا آن جا که چنین فریاد مراجع و علما را درمی آورد پس ای مسلمانان! به گوش! به هوش! زنهار! که دین مان از کف مان نرود که خداوند بر ما خشم و غضب خواهد فرستاد ولی اگر واقعن همین گونه است چرا کسی جلوی دانشگاهها و مشاغل و مدارس و ... را نمی گیرد؟ چرا وقتی قرار است در برابر طاغوتی قیام شود زنان باید در صف اوّل بایستند؟  چرا سخنرانی ی بانوان در خیلی ازجاها ستایش و تمجید می شود و صدای علما درنمی آید؟چرا اجازه می دهید بانوان نماینده ی مجلس شوند ؟ و بدتر از آن تصاویر خود را برای تبلیغات در معرض عموم بگذارند؟ و اگر چنین اموری اشکال شرعی ندارد پس چرا برای وزیر یا استاندار شدن بانوان چنین همهمه و "وااسلاما"یی سرداده می شود.؟!

شما بگویید کدام را باور کنیم؟  

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



پرسش وسخنی کوتاه با استاد محمد رضا سرشار (رضا رهگذر)

محمد رضا سرشار برای من فقط یک نام نیست . فقط یک شخصیت ادبی نیست.  فقط یک نویسنده نیست... او برای من یعنی خاطراتی ناب از نوجوانی و جوانی ام که هیچ گاه از خاطرم سفر نکردند.

من با نام رضا رهگذر راهی ی "یثرب" شدم و آن کتاب با حلاوت روایت اش برای همیشه من را در مسیر کتاب خوانی قرار داد و این یعنی حقّ بزرگی که نویسنده بر گردن من دارد... و رهبر هم گفت : ایشان حقّ بزرگی بر ادبیات داستانی ما دارند.

من با شنیدن نام رضا رهگذر حسرت خورده ام وقتی نخستین شعری که پس از ناامیدی بسیار از توان شعرسرایی ی خودم،سرودم در استان تهران رتبه ی دوم را به دست آورد،آن زمان به خاطر کوتاهی و غفلت مربی ی پرورشی خبر موفقیت ام و کسب رتبه ی نخست منطقه و رتبه ی دوم استان به من نرسید و سال بعد که به مدرسه رفتم خبردار شدم مسولین منطقه تمام تابستان به دنبال من می گشتند به اداره ی آموزش و پرورش منطقه رفتم و آن جا آقایی گفت : خانم! شما افتخار این منطقه بودید مدّت ها دنبال تان گشتیم شعرتان بسیار عالی بود ، هرچه گشتیم نه تلفن و نه آدرسی نیافتیم تا خبر دهیم تا در جشنواره ی سه روزه در اصفهان شرکت کنید آقای سرشار هم این سه روز آن جا بودند ... و من با حسرت نوجوانی ام گفتم : مربی ی پرورشی _ خانم احسانی_ به من گفتند که اصلن شعر بنده در مسابقه راه پیدا نکرده و اداره آن را نپذیرفته است...

من با دیدن نام استاد سرشار ذوق کرده ام وقتی که بعد از گذشت زمان قابل توجه ای که از ارسال نامه ام به سروش نوجوان می گذشت و من یک روز که در خانه تنها بودم با شنیدن زنگ خانه توسط پستچی فهمیدم که استاد پاسخی به نامه ام فرستاده چرا که امضای او یا شاید هم از سوی او در پای نامه بود ولی نام خودش را دیدم و خبر انتشارهمان شعری که شرح آن گذشت در سروش نوجوان را دریافت کردم ... یک صفحه ی کامل به آن اختصاص داده شده بود و ... هنوز تصویری که برای آن انتخاب شده بود را به خاطر دارم .. بگذریم .. چه خاطرات شاد و خوبی ...

صدای محمد رضا سرشار برای من آرامش آورده است وقتی ساعت دو روز های جمعه می شد و ما همگی دور سفره می نشستیم و صدای دلنشین و ماندگار او برایمان قصه می گفت ...

امّا نام محمد رضا سرشار برای من یادآور چیزهای دیگری هم هست، یادآور مفاهیمی همچون : ادب، بزرگ منشی ، اعتماد به نفس، قاطعیت ، صراحت بیان و شخصیت استوار و... و این مفاهیم خیلی ستودنی است...

خط و خطوط و نگرش سیاسی ی استاد را می شناسم و البته برایم قابل احترام هست گر چه که با او اختلاف نظر داشته باشم. با شدّت گرفتن مسایل انتخابات ریاست جمهوری ی اخیر و پیشامدهای پس از آن خیلی ها دست به قلم برده و داد سخن برآوردند و مواضع خود را یا به صراحت و یا با نقد و ... بیان کردند استاد هم چنین کردند. این کار در ذات خود قابل ستایش است انسان باید شجاعت و شهامت گفتن نظریات و نگرش ها و اعتقاداتش را داشته باشد و این برای مردان ِ چنین مؤثر اهمیت دو چندان دارد. شاید بعضی بگویند اهل هنر و ادب باید از آلودگی و آشفتگی ی سیاسی دور بمانند ولی من خود به این امر انتقاد دارم و آن را شایسته نمی دانم و برآنم که اتفاقن مؤثرترین افراد باید صزیح ترین بیان را داشته باشند .

از این مقدمه ی طولانی به چه نکته ای می خواهم برسم؟

چندی است سایت استاد مملو از آراء و نظرات و گاهی خاطرات سیاسی ی ایشان است ، امری طبیعی است و حرفی ندارم امّا چندی پیش، پس از درگذشت استاد مشکاتیان و زنده شدن اختلافات میان ِ او و استاد شجریان عدّه ای فرصت یافتند به خاطر اختلاف نظرهای سیاسی فرصت را غنیمت بشمرند و خسرو آواز ایران را نکوهش کنند... جدایی آن دو واقعن در عالم هنر و برای هنرمندان امری گران و ناگوار بود امّا طرح ماجرای اختلاف خانوادگی ی آن ها و تفسیر و نتایج سیاسی از آن برآوردن امری غیراخلاقی بود که انتظار می رفت استاد سرشار از آن خود را مبرا نگاه می داشت ... گر چه که ایشان از منبع دیگری مطلب را گرفته و درج کرده اند ولی به هر حال انتشار آن در سایت رسمی گواه تأیید است.

پرداختن به مسایل خصوصی و خانوادگی حتی در یک خانواده ی معمولی هم با احتیاط صورت می گیرد مخصوصن اگر میان زن و شوهر باشد و اطرافیان با گفتن جملاتی همچون : خدا عالِم است، کسی چه می داند که حقّ با کیست و یا ... تلاش می کنند به قضاوت نپردازند. حال چگونه به خود اجازه می هیم در مورد افرادی که با آنها تفاوت نگاه سیاسی داریم این گونه به قضاوت و یا شبهه افکنی بپردازیم.

جناب استاد !

زمان انتخابات نمایندگان مجلس در آخرین دوره، هنگامی که دکتر مهاجرانی در وبلاگ خود به درج نوشتاری توأم با بی ادبی نسبت به شما پرداخت من با همه ی احترامی که برای ایشان قائل بودم واقعن سرخورده و غمگین شدم و در مقابل، حرکت شما را ستودم که با بی اعتنایی و زود گذشتن ار آن ماجرا بزرگواری ی خود را نشان دادید. کاش هم اکنون نیز همان گونه زیبا و پسندیده تر برخورد می کردید.

جناب استاد !

گزافه گویی کردم امّا بر من گران آمد چون نمی خواستم چهره ی محمدرشا سرشار که برایم با مفاهیم و ویژگی های برجسته ی اخلاقی پیوند خورده است از چنین چیزی خدشه دار شود و مرام ادب و صداقت را در آن یافتم که با بیان قاصر خود برایتان بنویسم و نوشتم ...

همان قدر که شما بر ادبیات داستانی حقّ دارید استاد شجریان هم بر موسیقی ی اصیل ما حقّ دارند و همان یار غریب و تنهای سفر کرده، پرویز مشکاتیان را می گویم خود برآن بود که این استاد شجریان است که حافظ را برای نسل های نو زنده نگاه داشت...

تلاش کردم مختصر بگویم امّا فقر واژگان من و لکنت کلام و ضعف سخن چنین به اطاله کشاند. با همان بزرگواری که در شما سراغ دارم، ببخشایید. 

 

هم زمان با انتشار این مطلب، متن آن را برای خود استاد به صورت پست الکترونیکی فرستادم و بلافاصله ایشان پاسخ دادند که هم اکنون که از آن مطلع شدم آن را نیز به این پست اضافه می کنم :

 

 سلام.از شما برای تذکرتان متشکرم.همه ما به تذکر نیازمندیم.هر زمان دیگر هم که لغزشی دیدید تذکر بدهید.موفق باشید."
 

+ نوشته شده در جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



در ستایش شجاعت نغمه ای بخوانیم ...

حتمن شماهم در روزهای پیش نوشته ی شجاعانه ی محمد مطهری فرزند استاد مطهری را خوانده اید. من با صرف نظر از برخی نکات کوچک انتقادی به این نوشتار و صرف نظر از محتوای درج شده که نسبت به رویدادهای اخیر در کشورمان مطرح شده است به اصل این اقدام و جسارت شخصیتی ی ایشان نظر دارم. به هر روی در این روزهای غم بار که سردی و سرما بر جان سیاست جامه فرو انداخته است وهر دلسوز و عاقل و آگاهی آه افسوس و حسرت از نهاد بر می آورد کمتر کسانی دست از دهان برداشتند و با صراحت لهجه داد سخن برآوردند و بیشتر افراد ترجیح دادند یا در لفافه سخن بگویند یا با نصیحت گویی به وظیفه ی شرعی ی خود عمل کنند و وجدان بیدار خود را آسوده نگاه دارند ! و یا با پا پس کشیدن عطای این دنیای فانی را به لقای آن بخشیدند و این متاع ناچیز را به اهل آن وانهادند تامبادا دامنشان به این تیرگی آلوده شود! 

چرا چنین می شود؟

خوب روشن است که یکی از مهم ترین دلایل این امر ویژگی ی ِ شخصیتی ی مهمی است به نام شجاعت و ایضا جسارت...شجاعت است که نادر روزگار است و مردان میهن ام در فقدانش نشسته اند.

خوشبختانه آقای محمد مطهری این ویژگی را از پدر خود به ارث برده است. من اگر چه به برخی نکات و نظریات آن استاد فقید انتقاد دارم اما نسبت به وجود دلسوزی، شوق خدمت، عشق به انقلاب و نظام ، ایثار و گذشتن از جان برای آرمان های مقدّس در آن شخصیّت هیچ کس نمی تواند شک و تردیدی وارد کند، آن بزرگوار در آن زمان که باید دست از دهان برمی داشت و داد مظلوم خواهی سر می داد، فریاد می زد و آن جا که باید با سلاح اندیشه به مبارزه می آمد در نشر اندیشه های خود و گسترش مفاهیم اسلامی تمام توان خود را به کار بست و ... اینک جای تعجب نیست که فرزندش چنین قلم بزند و بی پرده و بی واهمه آن چه در سر دارد را بیان کند.

از سویی دیگر شجاعت پدید نمی آید مگر آن که صداقت وجود داشته باشد البته صادق بودن شرط کافی برای شجاع بودن نیست ولی شرط لازم آن هست و این مسأله در عرصه های مختلفی قابل تأمل و درک است . این معنا را در سطوح گوناگون ارتباطی می توان مشاهده کرد آن که دروغ می گوید و نفاق می ورزد توان شجاعت ورزی در خود نمی بیند و از سویی  _به گمان من _ اگر شجاعت نباشد عدالت هم توان ظهور و بروز پیدا نمی کند. آدمی که شجاع است ، پروای از دست دادن چیزی ندارد و از شنیدن مخالفت دیگران واهمه ای ندارد بی شک توان پذیرش حقّ را با گستردگی ی ِ بیشتری داراست و چنین آدمی به رشد عقلی و شخصیتی دست پیدا می کند. چنین افرادی می توانند طعم شیرین استقلال شخصیتی را بچشند، در اظهار نظرات خود کورکورانه از دیگران تأثیر نمی گیرند، وامدار کسی،جناحی و جریانی نخواهند بود و این به نظر من بالاترین ارزشی است که انسان در فرصت یک باره ی عمر خود در دنیا به دست می آورد.

آدم های ترسو، منافق و دروغ گو بی گمان محبوب کسی نیستند و ارزش توجه و احترام را هم ندارند. در جملات پایانی ی خود اشاره ای هم دارم به نوشته ای که امروز از آقای علی مطهری خواندم که آن نیز حکایت از وجود چنین ویژگی ها در صاحب قلم خود داشت.

برای پیدا کردن شجاعت، نخستین گام ها را باید از درون خود آغاز کرد آن جا که چیزی در وجودمان ما را به ناراستی فرا می خواند، در آن نقطه باید درنگی کرد و در ستایش شجاعت نغمه ای خواند و به سوی این فضیلت بزرگ حرکت کرد و باقی ی راه خود خواهد گفت که : چون باید رفت ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



در آرزوی خرد ناب...

 

جمعه ،26/4/88 حدود ساعت 12:20 :

توجه ام به صدای تلویزیون جلب می شود، برنامه مربوط به بررسی ی موضوع کابینه ی دهم و ریاست جمهوری است. در این برنامه که از شبکه ی خبر در حال پخش است آقای کوچک زاده، نماینده ی مجلس و مدافع دولت مهمان حضوری ی برنامه و آقایان خباز و یوسف زاده نمایندگان اقلیت مجلس به صورت تلفنی در ارتباط با برنامه هستند که خوب البته طبیعی است که مهمان حضوری شخصی باشدکه مدافع دولت است. پای تلویزیون می نشینم... هر چه که بحث پیش تر می رود طرفین گفتگو غیر منطقی تر می شوند، نوع استدلال ها واقعا بیننده را ناراحت می کند. گر چه ظاهرا پس از مناظرات انتخاباتی در صدا و سیما و توصیه ی آقای خامنه ای در نماز جمعه همه تلاش می کنند فضای گفتگوهای صریح و آزاد را فراهم کنند ولی امروز وقتی در حال دیدن و شنیدن این برنامه بودم به خود می گفتم واقعا چه فایده ای دارد؟ در حالی که برخی از اصولی که در سیاست و کشورداری ی خود به آن پایبند هستیم خود محل بحث و اشکال است و متأسفانه فضایی هم برای تحلیل و واکاوی ی  آن وجود ندارد و اگر زبانی به نقد –دقت فرمایید نگفتم انتقاد،نقد_ آن باز شود به بدترین اتهامات محکوم می شود، دیگر این گفتگوها چه اثری دارد؟! وقتی که مبنای همه ی آین بحث ها باید همان اشکالات اصولی باشد! بیشتر به یک بازی می ماند. به هر روی  این مناظرات نشان داد  که فرهنگ مناظره در میان ما چه قدر غریب و ناشناخته است. دیدیم که در مناظره های ریاست جمهوری چه آسیب هایی خود را نشان می داد چه برای افراد حاضر، چه برای هواداران و چه برای برگزار کنندگان... این آسیب ها امروز در این برنامه هم تا حدودی خود را نشان داد. از جزئیات می گذرم یک نکته که خیلی آزارم می دهد مغالطه های آشکاری است که اصلا به آن توجهی نمی شود... متأسفانه در جامعه ی ما افراد در مقوله های سیاسی بسیار احساساتی برخورد می کنند همان گونه که با مسایل اعتقادی، فرهنگی و اجتماعی ی  خود چنین اند، رشد بحث های منطقی در کشور بسیار کند انجام می شود و این البته ریشه در مسایل مختلفی دارد از درون خانواده ها و شیوه ی تربیت فرزند در میان آنها گرفته تا مدیریت های گوناگون و در سطوح مختلف در کشور تا مسؤلان رده های بالای نظام شاهد این علت ها هستیم. برای روشن تر شدن منظورم به مثالی در مناظره ی میان آقایان موسوی و احمدی نژاد اشاره می کنم :

می دانیم که یکی از مسایلی که پیرامون شخصیت آقای احمدی نژاد و دولت ایشان مطرح است، نسبت دادن دروغ گویی به ایشان است، که آقای موسوی به صراحت به آن اشاره کردند... آقای احمدی نژاد در ردِّ این اتهام این گونه استدلال کردند که به خاطر گذشت زمان و به خاطر نداشتن عین عبارات، من نقل به مضمون می کنم:

_می گویند دولت نهم دروغگوست.

-دروغگو می ترسد.

-کسی در این دولت ترس سراغ دارد؟

نتیجه آن که ما دروغگو نیستیم. خیلی روشن است که این صغری و کبری آوردن دارای اشکال منطقی است و در نتیجه، اسنتاج آن نیز دارای اشکال است و لی حتّی طرف مناظره اشاره ای به این موضوع نکرد و این استدلال در برنامه ی پایانی و آن زمان معینی که در اختیار آقای احمدی نژاد قرار گرفت باز مطرح شد.

مثالی دیگر در همین مناظره:

آقای احمدی نژاد تصویری که خیلی هم برای بینندگان واضح نبود به دست گرفت و با بیانی تحقیرآمیز و تهدید کننده به آقای موسوی گفت که :"بگویم؟بگویم؟" –که به گمان بنده ایشان می توانست بدون چنین سؤال نامناسب که لحن آن خیلی نامناسب تر از اصل موضوع بود در بین صحبت هایش طرح موضوع کند و حتی خ نام خانم رهنورد را بگوید و به هدف خود هم به طور کامل برسد و چنین دستاویز انتقادی برای مخالفان خود به جای نگذارد_ به هر روی منظور من به برخورد آقای موسوی است... ایشان پس از طرح این موضوع از سوی آقای احمدی نژاد و در زمان پایانی ی مناظره که در اختیارش بود با حالتی برخاسته از تعصب به این حرکت پاسخ داد. انتظار از شخصی مثل آقای موسوی با آن پیشینه ی فرهنگی و هنری آن هم پیرامون شخصیتی همچون خانم رهنورد با آن سوابق،افکار و حرکت های هنری و فرهنگی این بود که به جای برانگیخته شدن از حرکت طرف مقابل و تصریح این جمله که : شما عکس خانم بنده را گرفتید مقابل من ..." و تحریک تعصبات این چنینی با این مقوله آرام تر و البته با ارائه ی پاسخ قاطع برخورد می کرد. تأکید بنده بر آن است که با رویکردی روشنفکرانه تر واکنش نشان داده می شد، اگر چه ایشان با همین تعصب توانست همراهی ی خاصی را نیز جلب کند مبنی بر این که هر کس دیگری هم بود نسبت به همسر خود چنین غیرتی را نشان می داد ولی واقعیت این است که حضور خانم رهنورد در اجتماعات به عنوان یک فرد روشنفکر، یک زن با تحصیلات عالی و دارای مناصب اجتماعی ی بالا گونه ای دیگر از این دفاع را می طلبید. بگذریم، به گمان من این حرکت هم یکی از مصادیق برخورد غیرمنطقی بود.

در برنامه ی امروز شبکه ی خبر در برابر بخشی از سخنان آقای کوچک زاده، آقای خبّاز با انتقاد به عملکرد گذشته ی آقای احمدی نژاد در مورد معرفی ی وزرا اشاره کرده و گفت: ایشان(احمدی نژاد) شخصی را با دفاع خیلی شدید و شاخصه ها ی خیلی بالا به مجلس معرفی کرده و رأی اعتماد گرفت ولی پس از چندی خود ایشان او را عزل می کند، اگر شایستگی ها در این فرد نبوده چرا این قدر اصرار به نصب او داشتند اگر دارای ویژگی های لازم بوده پس چرا خود او را برکنار می کنند؟ کوچک زاده در برابر این پرسش در مغالطه ی آشکاری به دفاع پرداخت که آدم ها عوض می شوند و ... این بحث ادامه پیدا کرد و دوباره در برابر انتقادخبآز به جای دفاع به عملکرد دولت های پیشین اشاره می شد و ... این قصه از سوی هر دو نفر تکرار می شد و قسمت جالب تر زمانی بود که مجری نظر خبّاز را در مورد معیارهای انتخاب کابینه پرسید و پاسخ آقای کوچک زاده به خبّاز ... که چون بحث به درازا کشید ادامه نمی دهم ...

از این گفتگوی مغالطه آمیز در رسانه ی ملّی خسته می شوم و به کتاب هایم پناه می برم و آرزوی خرد ناب می کنم...

+ نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



بگذار صدایی دیگر را هم بشنوم ...

خسته ام... هر سایتی که می خواهم سربزنم فیلتر شده ... منظورم تعدادی از سایت های خبری یا سایت برخی از افراد است... مجبوری به شیوه های دیگری متوسل بشو ی و در منابع خارجی دنبال مطالب خودت بگردی... برای آزادی دلم پر می کشد ...

نمی دانم چرا به این شیوه های ناسالم و فرسوده تن می دهیم آن هم در زمانه ای که سخن از دهکده ی جهانی است و پل های ارتباطی می تواند فاصله ها را به ثانیه ای از میان ببرد! این خطر بزرگی است که کشور ما را تهدید می کند و متأسفانه سردمداران به این نمی اندیشند که آنچه پیش رو گرفته اند پاسخی معکوس به خواسته ی آنها خواهد داد. این فشار و محدودیت و تنگناها به نارضایتی های جدّی خواهد انجامید. چرا از شنیدن صدای مخالف و انتقاد چنین برمی آشوبیم؟ من نمی خواهم در این جا وارد بحث های خاص سیاسی بشوم  ولی این نکته که به آن اشاره کردم یک مسأله ی خیلی عام و گسترده و ملموس برای همه است. در این موضوع من با نظر دکتر سروش موافقم که تجربه و تاریخ نشان داده است رواج اندیشه ها و شنیدن آنها در پیشرفت و ارتقاء جامعه همواره بهتر و مؤثرتر بوده است تا انسداد و محدود ساختن اندیشه ها. جامعه ی تک صدایی آن هم د رچنین عصری فاجعه است. زبان دنیا در حال تغییر است، گفتمان جوامع رو به تحول آورده است. در همین چند وقت اخیر اتفاقاتی که در همسایگی ی ما رخ داد چه قدر متفاوت بوده است! چرا همسایه ها...؟ در داخل کشور خودمان چه قدر جوّ انتخاباتی در این دوره متفاوت  از همیشه بود – که البته قابل پیش بینی هم بود- نسل دیگری با زبان دیگری با سخنان دیگری و با اندیشه های روز و مطالبات امروزی وارد میدان شده اند ... نسلی جویای آگاهی و سیاسیّون خوب می دانند فقط و فقط کمی آگاهی ی سیاسی در میان مردم جامعه چگونه توانایی دارد تا معادلات را دچار تغییرا ت اساسی بکند. پی گیری اخبار تنها از چند منبع ِ هم صدا با رویکردها و تفاسیر خاص، خرد آدمی را خسته می کند و بی اعتمادی ی شدیدی که بر جای می گذارد نوید ناخوشی های تلخی را در جامعه می دهد.

تغییر می آید ... کاش به آن با دید باز نگاه کنیم و برای پذیرشش آماده باشیم و از مقابله های غیر منطقی و نابجا پرهیز کنیم ... زبان امروز را فراگیریم.

ایران ! دوستت دارم و برای آزادی ات هر شب به ستارگان رهایی نگاه می کنم و برای مردان و بانوان آگاه ِ تو آرزوی خرد ناب، اندیشه ی پاک و شجاعت و صداقت می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



طرحی برای رهایی ...

«رهایی از نیاز» مسأله‌ی بسیار مهمی است آن کسی که در جبر این نیازها یعنی نان، سفره و امکانات اسیر است،فراغت ندارد که راجع به آزادی فکر کند

آن کس که به آزادی فکر نمی‌کند نمی‌تواند در شرایط امروزی طرحی برای رهایی از نیاز ملت داشته باشد

   میر حسین موسوی، چهارشنبه:٩ اردی بهشت،همایش موج سوم

 

 

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند ...

+ نوشته شده در شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()