فقط یک بهار

وکیل تسخیری

چندی پیش به دعوت یکی از دوستان به دیدن تئاتر "وکیل تسخیری" به دانشگاه فردوسی رفتم. این تئاتر با هنرنمایی ی دو دانشجو صورت گرفت در فضایی بسیار ساده و دکوری اندک که در کل عبارت بود از یک تخت خواب، یک قفس بدون پرنده، یک صندلی و دو هنرمند ِ مرد که در دست یکی کیف بود و در دست دیگری پرنده ی کوچک عروسکی. این کار که از روی یک نمایشنامه ی خارجی که متأسفانه نام پدید آورنده ی آن را به خاطر ندارم اقتباس شده بود در نظرم بسیار خوب و تأثر گذار آمد.

مرد جوانی به اتهام قتل همسرش در زندان به سر می برد و وکیل تسخیری ی او که در آرزوی شهرت و به دست آوردن نامی است وکالت او را که اولین موکلش هست، به عهده دارد. مرد جوان دیوانه یا همانند دیوانگان است! و به قتل همسر خود معترف است ولی وکیل تلاش می کند به او تلقین کند که باید منکر این امر شده و دلایل کافی برای گناهکار بودن زن فراهم آورند. مرد دیوانه که "فول" نام دارد زبان گشوده و ما می فهمیم که همسر وی زنی بااختلال شخصیّت بالا بوده است زنی که مدام در حال خنده های احمقانه و سرو صداهای بی خودی است زنی که به راحتی با مرد دیگری ارتباط هم برقرار کرده و گاهی روی پای او می نشسته و با هم گفت و گوهایی عاشقانه ای هم داشته اند ... در این جا گُل از گُل وکیل می شکفد یک دلیل بسیار قوی برای از بین رفتن زن یافته است : خیانت به همسر آن هم هنگامی که مرد خود دیدار زن و مرد بیگانه را دیده است.  فول می گوید که زن او به خاطر وفاداری به شوهر تن به نهایت خیانت نداده و ارتباطش را با آن بیگانه برهم زده است، چیزی که حتا خود فول از آن معذب است! او آرزو کرده که کاش همسرش با آن مراوده های نزدیک تری داشت و وی از شرّ او رهایی پیدا می کرد اما این اتفاق رخ نمی دهد ... وکیل باز هم نقطه ی امیدی برای رهاندن موکل خود از مرگ حتمی می یابد: می توان آن مرد را متهم کرد با این شرح که او چون نتوانسته به خواسته ی حیوانی خود دست پیدا کند زن را به قتل رسانده است ... اما این هم ردّ می شود چون همسایگان پس از آخرین دیدار آن دو، زن را سالم و سرحال در حال پهن کردن لباس دیده اند و پلیس هم این امر را می داند....

در این حین تمام این حدس و گمان ها با فرض تشکیل دادگاه اجرا می شود و وکیل و متهم، خود نقش عوامل را ایفا می کنند تا برای حضور در دادگاه آماده شوند. وکیل از کیف خود نقابی در می آورد و به فول می دهد تا به عنوان قاضی ایفای نقش کند نقابی که از آن تعبیر به "نقاب بی رحم عدالت" می شود. ... و مدام این نقش ها شکل گرفته و به شکل بسیار هنرمندانه و اثر گذار و افشاکننده ای به دستگاه قضایی و عدالت دروغین و ظاهری حمله می شود. در هنگام اجرا و تمرین این نقش ها فول که یک دیوانه ی ظاهری است بسیار هوشمندانه ظاهر و حتا پیشنهادات اثربخشی ارائه می دهد. در جایی وکیل به او می گوید: "استعداد عجیبی در امور قضایی داری، فول!"  دلایل یکی یکی برای ردّ اتهام فول بررسی شده و هر کدام به مانع جدّی برمی خورد . هر دو. فکر می کنند ... وکیل باز هم راه چاره ای پیدا می کند : نطق آتشین و تسخیر کننده توسط خود او در دادگاه آن قدر که هیأت منصفه انگشت بر دهان گرفته و محو توانایی ی وکیل می شوند که با سخنان قدرتمند خود متهم ِ در آستانه ی مرگ را به زندگی برگرداند و چه قدر پس از آن او مشهور خواهد شد. روز موعود، "محاکمه ی فول" فرا می رسد که ما اجرای آن را نمی بینیم. در پرده ی بعدی وکیل اندوهگین وارد صحنه می شود، تنها؛ او که دلیلی برای ردّ اتهام قتل فول نداشته است و آخرین تدبیرش سخن وری در دادگاه بود حتا نتوانسته است ساده ترین جملات را بر زبان براند، با این شکست همه ی آرزوهای او بر باد رفته است... دقایقی بعد فول خوش حال وارد می شود و از وکیل به خاطر آن که جانش را نجات داده است سپاس گزاری می کند، وکیل متعجب است، گمان می کند مسخره اش می کند امّا فول حقیقت را می گوید. فول از نزد ریاست زندان بازگشته است. در آن دیدار رئیس زندان این مژده را به فول می دهد که به دلیل ناتوانی ی آشکار وکیل این محاکمه از درجه ی اعتبار ساقط است !!! و فول زنده می ماند...

در همان دقایق نخستین تئاتر به یاد "روسپی بزرگوار" اثر "ژان پل سارتر" افتادم (روی روسپی بزرگوار کلیک کنید تا پست مربوطه را بخوانید)و شباهت های مفهومی زیادی که در میان این دو اثر وجود دارد. مغالطه های رایج و خرنده ای که در جوامع بیداد می کند و ....

انصافن تئاتر چه به لحاظ موضوع،چه به لحاظ پردازش و اجرا ستودنی بود و برداشت های به جا و مناسبی هم از طنز در آن رخ داده بود.

 نماد پردازی های   متن بسیار پخته بود همچون زن بیمار، مرد دیوانه ی باهوش،قفس و پرنده ی عروسکی، وکیل تسخیری ی ناکارآمد، نقاب عدالت، هیأت منصفه ی منفعت جو و دیالوگ های شنیدنی و طنز دلنشین ... آری؛ در جامعه ی بیمار وکیل های تسخیری رشد یافته و آرزوهایشان را می شمارند و دیوانگان، عاقلان واقعی اند ... در تمام طول اجرا همه جا سخن از یک "زن" است، "زن" ی که تماشاگر او را نمی بیند ولی تمام ماجرای حیات یک مرد اسیر و زندانی و شهرت آرزومندانه ی یک وکیل تحصیل کرده به او گره خورده است، امّا آن "زن" یک بیمار روانی ی سخت است. "زن" که وکیل هم در خاطرات خود در دقایق پایانی به شکست خود در رابطه با "زن" ی اعتراف می کند که درست به همان دلیلی که در دادگاه فول شکست خورد آن "زن" را از دست داد. او پس از روزها انتظار سرانجام با "زن" ی که او را دوست دارد فرصت گفت و گو و گردش پیدا می کند اما درست لحظه ای که باید عشق خود را عیان کند نمی تواند چون خسته است به خانه بازمی گردد و می خوابد ... او نتوانست بگوید: دوستت دارم

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



روسپی بزرگوار

 

دیشب "روسپی بزرگوار" اثر خواندنی "ژان پل سارتر" با ترجمه ی "بهمن نوایی" را خواندم.جذابیِت این کتاب ِ کم حجم آنقدر بود که تا تمام نکردم ، نخوابیدم. با همه ی این احوال نمی توانم حسّی که از خواندن چنین اثری در من شکل گرفته است را پیدا کنم. فقط می دانم باید درباره اش حرف بزنم یعنی همین حسّ ناشناخته در من نیازی می آفریندکه مرا به گفتن از آن سوق می دهد! ولی گونه ای از تحیّر یا شاید هم بهت زدگی و یا چیزی از این جنس نمی گذارد بفهمم که چه می خواهم بگویم.

هنرمندی ی سارتر، این فیلسوف انسان گرای توانا در بیان "حقیقت" و "واقعیّت" در قالب این نمایشنامه نکته ی قابل توجه ای بود و سفسطه های فلسفه مابانه ای که از زبان شخصیّت ها بیان می شود مرا درگیر خود ساخت. آنچه در روسپی بزرگوار با این عنوان جذّاب می خوانیم قصّه ای است که در جای جای دنیا فارغ از آن که در چه قرنی به سر می برسم پیاپی در حال رخ دادن است. 

 سارتر با زیرکی ی تمام از یک زن روسپی برای نماد سازی مردمی استفاده کرده بود که با درون پاک و بی آلایش برای خوب بودن از هیچ دریغ نمی ورزند حتا از زشت ترین و آلوده ترین کارها و در انجام آنها چنان خالص و ناب ظاهر می شوند که نمی توانی آن ها را گناهکار بنامی ولی واقعیّت آن است که آن ها گناهکارانی پاکدامن هستند و ... مردمانی که با احساسی انسان دوستانه به ظلم هایی ناخواسته تن می دهند و در این میان بزرگ ترین جنایات بشری را انجام می دهند. آن ها در ظاهر تشنه ی دلیل و علّتی قانع کننده اند ولی به راحتی در برابر ساده ترین و سست ترین توجیهات از پای در می آیند و این واقعیّتی است که سارتر به خوبی آن را بیان می کند.

به گمان من نکته ی دیگری که خیلی روشن در این کتاب با آن مواجه ایم معرفی دور  ِ زندگی است. البته که دور و تسلسل مفاهیم باطل فلسفی است ولی واقعیّت آن است که ... الان که این چند خط را می نویسم یاد کتاب "تهوع" اثر دیگر سارتر افتادم . باید یک بار دیگر آن را بخوانم!

روسپی بزرگوار،نمایشنامه ای است که با وصف اتاقی آغاز می شود که روسپی در آن زندگی می کند. صبح است و مردی که لیزا شب گذشته را با او سپری کرده می خواهد برود. در لیزا میلی به ماندن او هست ولی فِر ِد لجوج و بدقلق است و ... این نمایشنامه با خواهش فرد برای هم آغوشی همیشگی و در اختیار گرفتن لیزا به پایان می رسد. تمام صحنه های نمایشنامه در همان اتاق شکل می گیرد. لیزا در این کتابِ کم حجم، عشق،تنفر،هوس،آزادگی،انسان دوستی و تعالی جویی را با هم تجربه می کند و سرانجام  ِ او، اسارت است.اسارت در زندگی مردی که او را برای یک شب انتخاب کرده بود...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()