فقط یک بهار

شاید وقتی دیگر...

 بزرگ ترها خوب به خاطر دارند فیلم زیبا و تأثیرگذار "شاید وقتی دیگر" ِ بهرام   بیضایی را با هنرمندی ی "سوسن تسلیمی" در مقابل "داریوش فرهنگ". این فیلم که من چهار مرتبه  آن را دیده ام نه تنها از پردازش های بسیار خوب سینمایی بهره بردار است بلکه  با دستمایه قرار دادن موضوعی جذّاب،‌ ما را تا پایان داستان به دنبال خود می کشاند.

 آقای مدبر،‌گوینده ی فیلم های مستند هنگام صداگذاری  روی یکی از فیلم ها به همراه دو همکارش، تصویری از  همسر خود در کنار مرد دیگری می بیند و ... او  به همسرش بدبین شده و تمام رفت و آمدهای او را  زیرنظر می گیرد، قرائنی هم حدس او را به یقین نزدیک  می کند... تعریف کردن قصه فیلم با توجه به گذشت سال  های بسیار از زمان ساخت آن، شاید برای شما  ملال آور باشد. من می خواهم بخش هایی  از نظرات یک  روان کاو را در نقد این فیلم ستودنی بازگو کنم. پس  از سه بار دیدن فیلم، نقد آن از زبان دکتر تورج مرادی،  روان کاو و مؤسس انستیتوی روان کاوی کشورمان برایم  آموزنده و شنیدنی بود. شما را به خواندن گوشه هایی از آن دعوت می کنم:

 "در این فیلم، ما  با دو تم رو به رو هستیم: تم حقیقت و تم گذشته و سمبل  هایی از هر کدام که در این فیلم، تکرار می شوند. در ابتدای فیلم ما تصویر مانکنی  را از پش ویترین می بینیم:‌ چیزی که باید انسان و حقیقی باشد ولی نیست! چه   چیزی واقعیت است؟ چه چیزی واقعیت نیست؟ یکی از سمبل های مورد اشاره در  قسمتی است که روی فیلم مستندی که درباره ترافیک است تصاویری از دود دیده  می شود که دقیقن دودهایی که مدبر گمان می کند ساختگی است و با اطمینان به  همکارش می گوید: این یکی واقعیت نیست. دوستش در پاسخ می گوید که اتفاقان  همین یکی واقعی است. 

 به نام شخصیت ها توجه کنید: "مدبر"، انسانی که دنبال حقیقت است از راه فکر   و استدلال؛ "کیان" (نام همسر مدبر)، که در معنا یعنی بازگشت به ریشه،  شخصیتی است که در فیلم به دنبال کودکی و گذشته خویش است، (مراجعه   به پرورشگاه و در جستجوی عکسی از خود که او را پیش از پنج سالگی اش  نشان می دهد)؛ شخصیت دیگر فیلم (مردی که مدبر، همسر خود را با او دیده  است) به نام "حق نگر"، شغل او فروش عتیقه جات است. او به حقایق نگاه   می کند و گذشته را فراموش نمی کند و نام دیگری که در فیلم می شنویم   (مدبر هنگام تماس با حق نگر خود را این گونه معرفی می کند: "وجدانی"   است.

 در این فیلم درمی یابیم که دو راه برای جستجوی حقیقت وجود دارد: "کیانی" و   "مدبری".

 کیان فقط از راه حسّ‌ پیش می رود با بازگشت به گذشته و با شهود. او به دنبال  یافتن دوستان و هم دوره ای های دوران تحصیل خود است و در جایی می گوید: "چرا این  پرونده های راکد را می سوزانند؟" اما مدبربا پیدا کردن سرنخ ها و دنبال کردن  آن ها و استدلال کردن، پیش می رود که در این فیلم شیوه ی او تأیید نمی  شود و راهی به پیش نمی برد. او که خود را "وجدانی" معرفی کرده است هنگام ورود  به عتیقه فروشی ی اقای "حق نگر" با کلام دستیار حق نگر ره به رو می شود که به  صاحب مغازه می گوید: "‌ آقایی آمده، می گوید من وجدانی ام. راست و دروغش با  خودش!" مدبر از پیرمرد می پرسد: " از کدام طرف بروم؟" پاسخ می شنود که خودت پیدا  می کنی و او با یافتن راه از پله هایی پایین می رود که ما باز هم با نمادی برای  توی خودمان فرو رفتن مواجه ایم.

 او از حق نگر می پرسد: " شما چگونه اصل و بدل را از هم تشخیص می دهید؟" و  پاسخی فوق العاده از حق نگر می شنویم: " با چشم بسته" یعنی برای یافتن حقیقت  برو توی خودت. او ادامه می دهد:‌" از روی تاریخچه اشیاء، دست به دست چه اشخاصی  گشته؟‌" و این یعنی ارتباطات گذشته ما.

 در این میان،‌مدبر هنگامی به یافتن سوالش نزدیک می شود که به راه دل نزدیک می  شود.

 در سکانسی از فیلم، دوربین به سمت ما می آید یعنی من با شما هستم. همین  حسّ‌الان و عاطفه شما مهم است."

 

به نظر من، زیباترین بخش های فیلم،‌هنگام یادآوری های کیان از کودکی ی بسیار بسیار دور خود است که مادرش به دلیل فقر و تنگدستی او را سر راه می گذارد. تصاویر این بخش فوق العاده زیبا و شورانگیز است و سوسن تسلیمی که سومین نقش هم زمان خود را در این فیلم در این بخش ها به نمایش گذاشته است، نشان داده که از چه حسّ هنری ی ژرفی برخوردار است. دکتر مرادی گفت: " زمان نشان دادن مادر، هیچ دیالوگی نیست (فقط تصویر و  موسیقی) یعنی فقط عاطفه و موسیقی است که بیانگر ماجراست و منظور،  موسیقی درونی ماست. در "شاید وقتی دیگر"، استدلال به طور تصادفی کمک به  پیدا کردن حقیقت کرد. هنگامی مسأله ی کیان حل شد که ماجرای درونی از قصه  کودکی اش و از زبان خواهرش دید. چیزی که او گم کرده بود یک پدر و مادر درونی بود.  مدبر می گوید: "برویم دنبال پدر و مادر پرورشگاهی". خواهر کیان می گوید: "‌من مادر  نداشتم". در حالی که آن که از میان این دو خواهر دوقلو پیش مادر مانده است، او بوده  ولی مادری که پس از گذاشتن فرزند در سر راه که او را گم می کند،‌ تمام دل و  وجودش،‌پیش آن دخترک خُرد مانده است. د

 استان، استدلالی تکمیل نمی شود؛ عاطفی کامل می شود و مدبر در این  میان،‌تسهیل کننده بود. وقتی کیان از خانه ی خواهر خود بیرون می آید دیگر از تاریکی و   باران و شب نمی ترسد. کیان،‌این مسأله را نداشت که مادرش دوستش مدارد، او  قسمتی از وجودش را کامل نداشت و همیشه با این کابوس به سر می برد.

 نقد دکتر خیلی برایم جذّاب بود. من در مقام تأیید یا ردّ نگاه بیضایی نیستم که آیا راه  استدلالی درست است یا عاطفی و شهودی. پردازش هنرمندانه او که انصافن،‌فیلمی  ماندگار خلق کرده است برایم ارزشمند است.

 یکی از قشنگ ترین سکانس های فیلم، خیابان خلوتی است که ماشین روی برگ های  پاییزی می رود. سکانس های حرفه ای بسیار دیدنی هم یادآوری های کیان از  مادر و تداعی های اوست.


 اگر فیلم را ندیده اید، مبادا آن را از دست بدهید. اگر دیده اید دعوت می کنم که دوباره  ببینید. به چندبار دیدن می ارزد.

 در میان فیلم هایی که خواهران دوقلو با شیوه ای تکراری یکدیدگر را پیدا می کنند و به  جای هم به خانه دیگری می روند.( دو نیمه سیب و خواهران غریب و ... را که یادتان  است!) "شاید وقتی دیگر"‌فیلم دهه شصت بیضایی،‌چنین رازآلود و در عین حال  آشکار ما را به مهمانی ی آشنایی دو خواهر دوقلوی جدامانده از هم فرا می  خواند.

 جوایزی که به "شاید وقتی دیگر" اختصاص یافته است:

 -لوح زرین بهترین فیلمبرداری در ششمین جنواره فیلم فجر 1366

 -کاندیدای بهترین موسیقی از ششمین جشنواره فیلم فجر 1366

 -کاندیدای بهترین تدوین از ششمین جشنواره فیلم فجر 1366


+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



فرار از زندان

عجب فیلمی است این "فرار از زندان". گر چه که با خودم پیمان بسته بودم تا چند وقتی سراغ فیلم و کتاب و ... نروم و به کارهای مهم و عقب افتاده برسم ولی وقتی داداش کوچیکه با اشتیاق هر چه تمام تر در حال تماشای این فیلم است، نمی توانم در برابر آن بی تفاوت باشم. جسته و گریخته بخش هایی را دیده ام ولی همین مقدار کافی است که بتوانم چند خطی را در این دفترچه یادداشت مجازی بنویسم تا زمانی که بتوانم به طور کامل و با آرامش به تماشای آن بنشینم.

این فیلم بلند و بسیار جذّاب که از یک سناریوی قوی برخوردار است همه چیز برای گفتن دارد و با هنرمندی ی تمام به بیان آن ها پرداخته است. در این فیلم: 

عشق،ایمان،رفاقت،جسارت،شجاعت،وفاداری،شکیبایی،هوشمندی،انسانیّت،

رذالت،نیرنگ،خیانت،پشیمانی،عدالت جویی،مرگ،زندگی،جاودانه خواهی،نوع دوستی،خودخواهی و .... به روشنی و شفافیّت به تصویر کشیده شده است. برخورد چند فرد با هوش بااهداف گوناگون مدام فیلم را با نقطه های اوج همراه می سازد. انتخاب هنرپیشه گان بسیار دقیق و مناسب انجام شده است.

دیدن این فیلم را به همه ی دوستان توصیه می کنم.( اگر دوستان همراه ِ به روز من در این تارنما تا کنون آن را ندیده اند!)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



رها چون باد ... خانه ی باد کجاست ؟

کوروش : هیچ جا ...

او خود ِ فرشته بود... من فرشته ها را خوب می شناسم ...

 

سوپر استار برداشتی دیگر از شازده کوچولو و تیستو سبز انگشتی

چند دقیقه بیشتر نیست فیلم "سوپر استار" را نگاه کرده ام. خستگی و سردرد اجازه نمی دهد بخوابم ، به نوشتن در این دفترچه یادداشت مجازی رو می آورم ...

به گمان من این فیلم ارزش دوباره دیدن را دارد و حتمن این کار را خواهم کرد، این بار بنا ندارم فیلم را تعریف کنم ولی اگر تاکنون ندیده اید شما را به دیدن آن دعوت می کنم و اگر دیده اید به دیدن دوباره ی آن.

بدون اغراق بازی ی خوب "شهاب حسینی" کمک شایانی به اثربخشی ی فیلم کرده است و خوش بختانه از نگاه من فیلم به خوبی توانسته به آنچه می خواهد برسد. آنهایی که سوپراستار را دیده اند و البته توضیحات خانم "میلانی" را نشنیده باشند شاید این بخش نظر من را تأیید کنند که در یک سکانس این فیلم بخش زیادی از حرف خود را بدون هیچ دیالوگ و بدون هیچ تصویری از هنرپیشه هایش گفته است و آن جایی است که محتویات کیف دخترک توسط کوروش بیرون ریخته می شود و ما  کتاب "شازده کوچولو" اثر آنتوان اگزو پری با ترجمه ی "محمدقاضی" را مشاهده می کنیم. این تصویر آنقدر نزدیک نیست که بتوانیم نام کتاب و مترجم آن را بخوانیم ولی آنهایی که کتاب را خوانده اند خیلی زود از طرح روی جلد،آن را می شناسند.

انتخاب موسیقی ی فیلم هم جای تحسین بسیار دارد مخصوصن موزیک بی کلامی که با ویولون توسط رها نواخته می شود خود گویای ِ خیلی از نکاتی است که اگر قرار بود با دیالوگ و حرکت و ساختارهای سینمایی گفته شود چنین  بر مخاطب اثر نمی کرد.

ظهور دخترکی در زندگی یکنواخت و پُر از خودخواهی ، خودشیفتگی و عرق و ورق کوروش معروف که به  قول یکی از بانوان ِ فیلم حداکثر وقتی که برا ی یک زن می گذارد یک هفته است به مثابه ی فرشته ای آگاهی بخش و رهایی دهنده است. رها چون تیستو ظهوری کوتاه مدت اما نجات بخش دارد آن قدر که مرد ِ مغرور را به جستجوی خویش می کشاند، مردی که فال او را از روی کف دستش دید و با همان زبان کودکانه ی حکیمانه ی خود به او نوید می دهد که : پاک به دنیا آمدی، پاک هم از دنیا می روی  .

رهابه کوروش می آموزد که او مسؤل هر آن چیزی است که آن را اهلی کرده باشد. رها حرف های حکیمانه ی خود را با زبان شاید کودکانه اش می گوید  چون باز هم به قول اگزوپری آدم بزرگ ها خیلی چیزها را نمی فهمند و باید برای آن ها همه چیز را توضیح داد ، رها چونان وحی ای آسمانی بر جان کوروش می بارد و او را به خویشتن مبعوث می کند، رها، مولود یک نزدیکی است که کوروش در هنگام نوجوانی اش مرتکب شده است یعنی در 16 سالگی وقتی که به قول خودش یک الف بچه بوده است و لی این مولود از نزدیکی ی جنسی دو جسم حاصل نشده است بلکه این مولود از پاکی ی نوجوانی شکل گرفته است که به دعای مادرش در هنگام نوزادی به محبوبیّت در دل ها راه یافته است و از این روست که مژده ی پاکی ی دوباره را به این مرد خسته از زندگی ی بی معنایی که برای خود ساخته است می دهد .کوروش در  آن زمان با همه ی گناه آلودگی ی ظاهری عمل اش در پاکی می زیست. رها چون تیستوی سبزانگشتی که شبی از نردبان گل ها بالا و بالا رفت تا به آسمان رسید و از ابرها رد شد آن قدر که دیگر کسی او را ندید و نیز چون شازده که به سیّاره ی خود بازگشت، رفت...  به آنجایی که از آن جا آمده بود ...

او خود ِ فرشته بود من فرشته ها را خوب می شناسم ... 

گاهی هنگامی که پشت فرمان خودروی خود نشسته و در جادّه در حال رانندگی هستید سرتان را از ماشین بیرون بیاورید تا باد ِ رها به مثابه ی دست فرشته صورت تان را نوازش کند چونان رها که کوروش را ...

مرا ببوس، مرا ببوس ...

برای آخرین بار ... تو را خدا نگهدار ... که می روم به سوی سرنوشت ...

بهار ما گذشته ... گذشته ها گذشته ... که می روم به سوی سرنوشت ...

برو خدانگهدار ...

سه شنبه : 24/6/88 ساعت : 17

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



محسن مخملباف و سکس و فلسفه

با توجه به چند پست پیشین د رمورد سکس و فلسفه بدون مقدمه و خلاصه به چند نکته اشاره می کنم :

*به گمان من جسارت مخملباف در پرداختن و ورود به چنین موضوعی قابل تقدیر است همان گونه که ورود او به فیلم "فریاد مورچگان" جای تحسین دارد. با همه ی محدودیت ها، تابوها و تعصب نگری هایی که در جامعه ی ما وجود دارد پرداختن به موضوعاتی از این دست، آن هم با این شکل، سختی ی بسیاری دارد اگر چه او این فیلم ها را در خارج از کشور ساخته است اما به هر حال او یک ایرانی و نماینده ای از این کشور است.

*و اما نام فیلم خیلی با محتوای آن سازگاری ندارد،گر چه که برآنم مخملباف هیچ گاه نمی توانست سکس را به تصویر بکشد و از نمادهایی به جای آن استفاده کرده است پس به مقصودش رسیده و بر این اساس می توان این نام را پذیرفت اما نمی توان از این واقعیت هم چشم پوشید که واژه ها بار معنایی خاص خود را دارند و وقتی آنها را به مخاطب منتقل می کنیم باید به این معنا و اثر آن توجه کافی داشته باشیم.

*و امانگاهی که مخملباف به عشق در این فیلم داشته است اگر چه هنوز جامع و کامل نیست ولی بیانی شجاعت مندانه و توأم با واقع نگری به آن است...او چهار مرحله از عشق های انسانی را به نمایش می گذارد عشقی پاک و آسمانی با ظهور مریم،عشقی زمینی و توأم با نیاز با حضور فرزانه، وجود تهمینه که اورا با حلقه هایی زمینی تر از این روابط نشان می دهد و ملاحت که خود رفتاری چون جان را به نمایش می گذارد... این مفهوم و ماجرا، تلخ یا شیرین واقعیتی است که جای کتمان ندارد... هر چه تعریف مقدس تر و آسمانی تر و والاتری در این گونه روابط انسان ها بسازیم و بیافرینیم و به آن دل ببندیم خود را از واقعیت دور ساخته و...  مخملباف این هنر را داشت که پرده ها را کنار زده، دل به دریا بزند و این تراژدی را به نمایش بگذارد... به دیالوگ ها توجه کنید:

"این کورنومتر است لحظات خوش زندگی ام را با آن اندازه می گیرم" پس این رابطه فقط تا وقتی ارزش نگهداری دارد که بتوان در آن خوش بود وبه محض آن که این ویژگی را از دست داد دیگر باید رهایش کرد...

"عادتن شغلم عشق است" او حتی نمی گوید:"عادتن شغلم عاشقی است " می گوید:عشق است و این یکی از همان ظرایفی است که کارگردان به آن توجه خوبی کرده است.

هنگامی که جان و فرزانه می خواهند با هم شراب بنوشند، فرزانه می گوید: "به نام عشق" و جان می گوید به نام "عشاق" تفاوت را ملاحظه می کنید؟

*وقتی فیلم شروع می شود ما فقط صدای جان را می شنویم که دختران را به کلاس رقص دعوت می کند، سپس یکی یکی با دختران آشنا می شویم همزمان با آشنایی ی ما آن چهار دختر هم از وجود یکدیگر در زندگی ی جان با خبر می شوند... و بعد از این است که ما چهره ی جان را می بینیم... چهره ای آرام و کمی هم به گمان من بی تفاوت

*هنگام اعتراض، آشفتگی و حتی گریه ی دختران آنچه از جان می بینیم شاید تا حدودی چهره ای حق به جانب و دارای فلسفه ای قابل قبول و منطقی پذیرفتنی در این ماجراست ... او با دختران سخن می گوید و شاید به توجیه می پردازد و به بیان فلسفه ی عشق می پردازد آن هم زمانی که دوره های خوشی ی خود را با آنها سپری کرده است و می خواهد جدا شود و این حرکت را یک جستجو معرفی می کند...

او از زندگی فقط به دنبال خوشی و عشق است و این گذر عمر را تنها در همین امر ارزشمند می شمارد ...

در سکانسی که او با شاعر قدم می زند، هنگام جدا شدن از او شاعر می گوید :" جان ! نرو، زنگ خطر است" جان توجه نمی کند و به سمت فرزانه می دود چون به قول خودش اغوای راه رفتن او شده است. بلا فاصله هواداران شاعر به او می رسند و نظرش را در مورد زیباترین شعری که سروده می پرسند و او به جان اشاره می کند و می گوید: "زیباترین همین است که الان سروده می شود"!

*هنگامی که دختران با او سخن می گویند معمولن در حرکت های دایره ای وار می چرخندو نکته هایی را با جان در میان می گذارند ولی این جان است که آرام و بی دغدغه می ایستد و ...

این حرکات دایره ای هم که در فیلم های مختلف مخملباف معرف حضور شما هست...

هر کدام از دختران گمان می کرده که تنها او در قلب جان بوده است و این معرفی ی فلسفه ی عشق یک زن است ...

در اواخر فیلم می بینیم که چگونه مردان با زنی که همانند جان با چهار مرد رابطه ی عاشقانه برقرار کرده است چه برخوردی می کنند و این در حالی است که دختران خیلی آرام با گفتگو هایی غمگنانه دل از جان می کنند ،او را سرزنش نمی کنند و پی سرنوشت خود می روند ولی مردان ملاحت را "فاحشه" می خوانند ... این یعنی چه؟ تفاوت در این رابطه ها کجاست؟

اما همین جان با این نگاه و رویکرد معترف است که عشق واقعی روی زمین دارد می میرد و ما به آزادی رسیده ایم آزادی در سکس اما وحشتناک آن است که از عشق محرومیم ...

*شاید بهتر بود نام فیلم  زن و عشق می بود ... بگذریم...و یک نکته که به اشاره از آن می گذرم آن است که یک مرد مطرح شده است و چهار زن... شاید مخملباف نیم نگاهی به جواز چهار همسری برای مرد در اسلام داشته است. تا نظر شما چه باشد؟!

+ نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



شرایط عاشقانه فقط تا شرایط عاشقانه ی بعدی دوام می آورد(سکس و فلسفه ی 4)

عشق معجزه ی یک لحظه است. هیچ معجزه‌ای اگر خودش دوام نیابد با هیچ قراردادی دوام نمی‌یابد.

دیگر این پست سکس و فلسفه کم کم به پایان می رسد...

و اما سومین عشق جان تهمینه است. دختری که در بیمارستان پزشک است و روزی که جان بیمار است و روی تخت دراز کشیده و تهمینه به جویای حال او مشغول است سخن به عشق کشیده می شود.

تهمینه: شغل شما چیست؟

جان: عادتن شغلم عشق است ...

جان او را به زیر بالکن شاعر دعوت می کند و از این پس این جریان میان آنها شکل می گیرد. در سکانسی از فیلم در حالی که عده ای زن و مرد، دو به دو زیر یک چتر در جایی تجمع کرده اند و باران پاییزی ی زیبایی می بارد، جان و تهمینه زیر چتر قرمز ایستاده اند و این سخن به گوش می رسد:

دیگر کسی به عشق نیندیشید

و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در خیابان های سردشهر خالی از عشق

 جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست...

و پس از چند بار تکرار این سخن جمع متفرق می شوند... زن و مرد جوانی یکدیگر را می بوسند و از هم جدا می شوند...

در سکانس دیگری جان در حالی که سطل بزرگی را از دست زنی می گیرد که در همان موقع از گاوی در آن شیر دوشیده است... داخل فضای بسته ای می شود، تهمینه در میان وانی پر از شیر تا زیر گلو فرو رفته و جان سطل شیر را روی او می ریزد و سپس روزنامه ای دور او می گیرد تا خود را خشک کند...

به هر روی در کلاس رقص هنگامی که جان داستان خود را با مریم و فرزانه بازگو و مرور می کند تهمینه تاب نیاورده و خارج می شود و پشت سر فرزانه او هم می رود ... در فضای پاییزی و روی برگ های خشک رنگین فرو ریخته روی زمین، جان او را صدا می زند: صبر کن ... شماها من را دوست داشتید ، چون من هم شما را دوست داشتم پس این عشق نبود، یک معامله بود...

تهمینه معتقد است که دیگر تایم عشق ما به اتمام رسیده است ولی جان اصرار می کند که بگذار تو را برسانم و به این ترتیب او را سوار ماشین خود می کند و بخشی از دیالوگ های خاص فیلم نیز در این فضا رخ می دهد:

-عاشقی به عشق باید دوام داشته باشد نه به وفاداری

-همه ی عشق ها از حوادث پیش پا افتاده شروع می شوند..

-از عشق ایدئولوژی نساز

او در این گفتگو اشاره می کند که عشق هایی چون لیلی و مجنون تمام شده اند و رابطه ی عاشقانه حتی به اندازه ی لایه ی ازون د رجهان تأثیر نداشته اند... نه وصال دو دلداده تأثیری در دنیا گذاشته و نه جدایی ی آنها چیزی از دنیا کم کرده است...

و...

و آخرین عشق، ملاحت است ... دختری که د رکلاس رقص در نماهایی خاص او را در کناری روی صندلی می بینیم که شراب می نوشد و او همواره لباس سفید در تن دارد و به تماشای گفتگوهای جان و سه معشوقه اش می پردازد...

در ابتدای فیلم وقتی جان او را دعوت می کند یادآور می شود که آن شراب دوست داشتنی ی مرا هم بیاور و ملاحت با بطری ی شراب سرخ رنگ به دست به کلاس رقص می آید..

هنگامی که جان پس از جدایی از تهمینه به کلاس باز می گرددد تمام زمین پر شده از برگ های خشک رنگین و دختری در آن جا نیست ... بطری ی شراب خالی روی زمین لا به لای برگ ها افتاده است... ملاحت هم نیست .. موبایل زنگ می زند و ملاحت، جان را دعوت می کند...

دور میز کوچکی سه مرد و ملاحت و با حضور جان، چهار مرد و یک ملاحت نشسته اند... ملاحت به سختی می گوید : من از جان چیزهایی زیادی آموخته ام ... من علیه خود انقلاب کرده ام... صفر، لطف ا...، نیک و جان ... را به عنوان هر چها دوست پسر همز مان خود معرفی می کند و در حضور همه ی آنها تک تک به نام خطابشان می کند و می گوید که دوست شان دارد... لحظاتی سکوت سنگین و سرد و سخت... نیک، جوان تر از دیگران که در حال سیگار کشیدن بود با خشم برمی خیزد و سیلی ی محکمی به ملاحت می زند و او را "فاحشه" خطاب می کند و می رود... صفر هم با مشت روی میز می کوبد و می رود و ملاحت در پی ی او می دود ... لطف ا... و جان تنها می مانند...

لطف ا..: نظر شما چیست؟ درباره ی عشق؟ من فکر می‌کنم عشق که به پایان رسید، کسالت بار می‌شود. من از حضور دائمی زن‌ها و عشق می‌ترسم. یک بار دوستی از من پرسید وفاداری چیست؟ می‌دانی چی جواب دادم؟ گفتم اول عشق گرم است و آخرش سرد. عشق معجزه ی یک لحظه است. هیچ معجزه‌ای اگر خودش دوام نیابد با هیچ قراردادی دوام نمی‌یابد. شما خیلی جدّی به نظر می رسید...

جان: همه چیزهای جدّی ی جهان برای من مضحک است. همة حرف‌های مهم یا فلسفه‌های مهم سفسطه است. ما تنها هستیم و تنهایی ما تقدیر ماست. ما تنهائیم.

ما ناتوانیم از عشق دائمی. هر عشق تنها شعله‌ای است کوتاه که از حوادث پیش پا افتاده شکل می‌گیرد. درواقع عشق ابدی وجود ندارد.

شاید عشق واقعی روی زمین دارد می میرد... ما به آزادی رسیدیم، آزادی در سکس اما وحشتناک آن است که از عشق محرومیم ... من در هر یک از معشوقه هایم، پاره ای از عشق را یافته ام ...  امروز شمع تنهایی ام را روشن می کنم...

 

+ نوشته شده در جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



هیچ چیز ابدی نیست،حتی تپش عاشق ترین مرد برای زیباترین زن(سکس و فلسفه3)

                                من اغوای راه رفتن تو شدم...

                                     زنانگی راه رفتن ات...

                                     دیوانگی راه رفتن ات ...      

جان از شاعری که آن شب مهمانش بودجدا می شود، شاعر می گوید: "جان! نرو،زنگ خطره..." هوادارن شاعر به او می رسند و نظر او را درباره ی زیباترین شعری که سروده می پرسند. شاعر در حالی که اشاره ای خیلی کوتاه،ظریف و گذرا به جان که با عجله از او جدا می شود، می کند و می گوید: زیباترین،همین شعری است که الان سروده می شود...

فرزانه، دختر قرمز پوش در حال راه رفتن، جان خود را به او می رساند و با فاصله ی کمی از او راه می رود... نمای فیلم... تعداد زیادی پله.. فرزانه از پله ها بالا می رود و جان هم با فاصله ی کم به دنبال او...

جان و فرزانه در حالی که دور میز کوچکی رو به روی هم نشسته اند، می خواهند شراب بنوشند. فرزانه: " به نام عشق". جان:"به نام عشاق". جان پیشنهاد می کند گیلاس های شان را به هم بزنند و هر که گیلاسش پایین تر بود عاشق تر است... این کار تکرار می شود... گیلاس ِ فرزانه پایین تر... آنها می خواهند لب های یکدیگر را ببوسند ولی هر بار فرزانه سر خود را پس می کشد و در انتها بلندمی شود، شب به خیر می گوید و پرده را می کشد....

فرزانه، پرده را کنار می زند: چرا نمی خوابی؟

-خوابم نمی برد... در ادامه جان سرش را روی سینه ی دختر می گذارد و می گوید مگر قلب تو مرده؟ قلب نداری؟

دختر که سرش را روی سینه ی مرد می گذارد، می گوید: این صدای قلب تو نیست، صدای کورنومتر است...

جان می پرسد آیا تا کنون عاشق شده ای؟ دختر پاسخ می دهد: نه، دیگران عاشق من می شدند، من صدای تپش قلب آنها را از این سوی پرده می شنیدم ولی وقتی به این سو می آمدند دیگر قلب شان از تپش می ایستاد...دوباره فرزانه سرش را روی سینه ی مرد می گذارد و صدای تپش قلب او را می شنود: بیا این طرف پرده...

درکلاس رقص هنگامی که آنها آشنایی ی خود را مرور می کنند، جان اعتراف می کند که از راه رفتن فرزانه نوعی رقص را الهام گرفته است... :من اغوای راه رفتن تو شدم... زنانگی راه رفتن ات...   دیوانگی راه رفتن ات ... ولی در روز جدایی این جان است که می گوید: تو با این کفش ها خوب راه نمی روی!!!

دختر با ناراحتی می گوید:اما تو به خاطر همین راه رفتن من عاشقم شدی...

فرزانه همواره کفش های رنگی می پوشد یعنی یکی از آن ها قرمز و دیگری سفید است و در برابر پرسش جان که می گوید چرا کفش های رنگی می پوشی ؟ کفش هایش را جلوی صورت مرد می گیرد و به او می گوید آن را بو کن ...

فرزانه، دختر قرمز پوش که در این فیلم تنها دختری است که او و جان را در آغوش یکدیگر می بینیم، نماد ی از مرحله ای دیگر از عشق است... او در حالی که در آغوش جان گریه می کند، در برابر پرسش مرد که می گوید: " گریه را دوست داری؟" می گوید:" نه، آرایشم خراب می شود،زشت می شوم." و در ادامه می گوید:" من عشق را دوست ندارم،وقتی مردها با من هستند، دوستشان ندارم؛ وقتی ترکم می کنند عاشق شان می شوم"... جان:" پس، من ترکت می کنم..." فرزانه تنها می ماند و سخت می گرید...

درنمایی از فیلم آن دو از هم جدا می شوند در فضایی پاییزی؛ فرزانه چتری قرمز رنگ به دست دارد، باران می بارد... نم نم ... پس از طی ی مسافتی فرزانه عاشقانه جان را صدا می زند، به سوی او می دود و می گوید: جان! صبر کن... خیس می شوی... می دود ، به او می رسد و چتر قرمز را به او می دهد و خود رقص کنان باز می گردد و می رود ...

آخرین لحظه که فرزانه برای همیشه کلاس رقص را ترک می کند.. جان در پی او فریاد می زند: " راست گفتی ... هیچ چیز ابدی وجود ندارد، حتی تپش عاشق ترین مرد برای زیباترین زن...

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



من عشق بازی می کنم پس هستم... (سکس و فلسفه2)

 

 دیگر کسی به عشق نیندیشید

 

در خیابان های سرد شهر خالی از عشق

جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست.... 

                                           (از متن فیلم)

 در هواپیمایی که جز جان مسافر دیگری ندارد جان و مریم یک ساعت فرصت آشنایی دارند، قلب جان به تپش می افتد و عاشق می شود، کورنومتر را از جیبش در می آورد و هر لحظه که مریم،مهماندار جوان را می بیند و با او سخن می گوید آن لحظات را ثبت می کند تا در واقع لحظات خوش زندگی را برای خود ثبت کرده باشد... - لحظاتی که همواره کوتاهند-

 به مریم می گوید: مادرم به من آموخت دو چیز را نپذیر: اول نگاه سرد دوم قهوه ی سرد را... بعد از رد و بدل شدن گفتگوهایی جان در خواست نگاه سرد از دختر می کند ... دختر قهوه ای گرم می آورد...

نفس مرد کمی بند می آید، دختر ماسک اکسیژن را به او می دهد. جان : هوا را از من بگیر، خنده ات را نه...

 یکی از نکات قابل توجه آن است که در تمام سکانس های فیلم لباس مریم مشکی است.

جان به او می گوید : یک زن و مرد تنها در آسمان، مانند اولین دیدار آدم و حوا در بهشت... به من بگو دوستم داری؟ دختر پاسخ می دهد: من یک مهماندارم و باید به وظایفم عمل کنم به ما آموخته اند با مسافران به گونه ای رفتار کنیم و نزدیک شویم که فکر کنند در خانه ی خود هستند ولی بی هیچ رابطه ی نزدیکی ...  او از احساس و قلب و عشق خود این گونه به پنهانی و گریز پناه می برد .

واین گونه عشق آن ها در آسمان آغاز می شود.

در سکانس های بعدی فیلم هر جا که فضایی برای عشق بازی میان آنها به وجود می آید، مریم اجازه ی نزدیک شدن زیادی به جان نمی دهد، مریم به دست خود بوسه می زند و به صورت جان می زند و در جایی لب های آن دو به هم نزدیک می شود ولی دست مریم حایل شده و مانع بوسه ی لب ها می شود.... در این فیلم مخملباف به خاطر معذوریت های اخلاقی مجبور است از نمادهایی و تصاویری استفاده کند تا معنای سکس را منتقل کند، در میان این دو تن گمان می کنم در جایی حدود دو دقیقه از فیلم تصویر به نوازش دست زن و مرد توسط یکدیگر پرداخته می شود ... جان او را با گل سرخش می شناسد ...

گل سرخت را بیاور و آن عشق آسمانی ات را و احساس لطیفت را ....

مریم دختری است که در تکلیف مداری ی خود وفادار به عشق آن هم از نوع آسمانی اش است،

 

در لحظات نخستین فیلم هم بیشترین گفتگوی تلفنی را برای مریم ایفا می کند و او را دعوت می کند تا پیش از سایر دختران به کلاس رقص بیایدو کلید را از همان جای همیشگی، تنه ی درختی که به شکل مجسمه ای توسط جان تراشیده شده است بردارد و در را باز کند...در این دعوت می گوید

 

جان هر بار کلید خانه اش را مانند یک راز از تنه ی درختانی که تراشیده است پیدا می کند و می گوید هر بار که عاشق شدم از درختی مجسمه ای ساختم... مریم آولین عشق آسمانی ی جان است... مریم هنگامی که می فهمد غیر از او هم زمان پای سه دختر دیگر نیز در قلب جان باز بوده، می گرید و در حالی که می رقصد می گوید: باور نمی کنم این آخرین باری است که با هم می رقصیم، تقدیر نخواست ما با هم باشیم و به این ترتیب جدایی را به تقدیر نسبت می دهد... اولین اعتراض هم به جان از سوی مریم صورت می گیرد : هم زمان با چهار دوست دختر، این عشقه؟ جان می گوید: این جستجوست مریم! من با هر کدام از شما پاره ای از قلبم را یافتم...

به این ترتیب اولین مرحله از یک عشق بانماد مریم در این فیلم معرفی می شود... دختری که در عمرش عاشق نشده ... پس از گفتگو و مرور آشنایی و عشق؛ مریم لباسش را می پوشد و بی خداحافظی از کلاس رقص برای همیشه می رود... مریم می رود ..

گل خوش رنگ همیشگی که در میان انگشتان مریم بود روی برگ های پاییزی می افتد و ...

مریم می پرسد چرا مردها همیشه دنبال جسم زن هستند؟ تصاحب تن عشقه؟

جان: چون می خواهم عشقم را ثابت کنم ...

من عشق بازی می کنم پس  هستم این فلسفه ی من است ...

مریم: جسم من در اختیار کسی است که روحم را تسخیر کرده باشد....

*روح زن جسم اوست.(مجدلیه خطاب به عیسای ناصری ؛آخرین وسوسه ی مسیح )

  (ادامه دارد) 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



ما به آزادی رسیدیم،آزادی در سکس اما از عشق محرومیم...(سکس و فلسفه1)

دیگر کسی به عشق نیندیشید

در خیابان های سرد شهر خالی از عشق

جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست.... 

                                           (از متن فیلم)

 

  سرانجام پس از گذشت مدّتی که فیلم "سکس و فلسفه" را در اختیار داشتم توانستم آن را ببینم، گر چه فیلم جدیدی نیست ولی خوب نمی دانم شما آن را دیده اید یا نه؟ بر خلاف نام فیلم که در آن واژه ی سکس به کار رفته است شما با صحنه ی سکسی به معنای خاص رو به رو نمی شوید در واقع معنای "سکس" گسترده تر از این معنای خاص در نظر گرفته شده و از شکل گیری ی رابطه ی عاشقانه شروع می شود.

فیلم با دعوت تلفنی برای روز تولد چهل سالگی ی مردی شروع می شود که کارکتر اصلی ی فیلم است او که به تعبیر خودش علیه خویشتن انقلاب کرده است، چهل شمع را جلوی ماشن روشن کرده و به چهار دوست دخترش : مریم، فرزانه،تهمینه و ملاحت تماس گرفته و از آنها می خواهد که ساعت 2 امروز در کلاس رقص ( محل همیشگی شان) حضور یابند که برای آنها سورپرایزی دارد و می خواهد حقیقت را آشکار کند و حقیقت چیزی نیست جز آن  که در واقع " جان "- مرد مورد اشاره- به آنها اعتراف می کند که در طول این مدّت با همه ی آنها رابطه ی عاشقانه داشته و امروز که این رابطه به پایان می رسد این موضوع را در نزد هر چهار نفر بازگو می کند و در این بازگویی با تک تک آنها سخن گفته و این گونه با ماجرای شکل گیری ی عشق آنها آشنا می شویم. واقعیت این ماجراها تلخ یا شیرین، زبانی راستین و نمونه ای از همه ی عشق هایی است که هر کسی ممکن است تجربه کند. "جان" شغل خود را عشق معرفی می کند و در پایان فیلم اعتراف می کند که تمام عمر به دنبال عشق بود اما به تنهایی رسید بر اساس همین تجربه یا فلسفه است که جملات کلیدی ی فیلم از زبان او جاری می شوند. "جان" می گوید: "من عشق می ورزم پس هستم" و می گوید که عشق از حوادثی بسیار پیش پا افتاده شروع می شود و دوام عاشقی به عشق است نه به وفاداری و هیچ عشق ابدی ای وجود ندارد. تقدیر همه ی ما تنهایی است و محکوم به تنهایی هستیم و بر آن اعتقاد است که نباید از عشق یا برای عشق یک ایدئولوژی ساخت. در اواخر فیلم جان به نکات دیگری هم اشاره می کند و آن این است که شاید عشق واقعی دارد روی زمین می میرد، ما به آزادی رسیده ایم آزادی در سکس اما از عشق محرومیم و این رنج نامه ای است که " سکس و فلسفه " آن را امضاء می کند.

آشنایی " جان " با هر یک بسیار ساده و راحت آغاز می شود و در همان لحظه ی نخستین ِ دیدار پای عشق به میان آنها باز می شود، وقتی که "جان" با اعتراض معشوقه هایش روبه رو می شود پاسخ می دهد که این یک جستجوست و او در هر یک از آنها تکه ای از قلبش را یافته است و این نکته ای است که در پایان فیلم هم به آن اشاره می کند با این مضمون که من در هریک از معشوقه هایم بخشی از راز عشق را دریافتم ولی "جان" در برابر پرسش عشق چیست؟ می گوید : " نمی دانم".

دختران جوان هریک قصه ی خود را با "جان" و با مدیریت او مرور می کنند و آهسته و آرام از او جدا می شوند و هر یک به راه خود می رود، ماجرای سه نفر : مریم، مهماندار هواپیما که عشق شان در آسمان و در میان هواپیمایی که جز آن دو مسافر دیگری نداشت، شکل می گیرد. فرزانه، دختر جوانی که پس از قهر با دوست پسرش با "جان" که او هم آن شب میزبان یک شاعر بوده است آشنا می شود و در لحظات جدایی با گریه به وجود ویژگی ای در خود اعتراف می کند و آن این که از نزدیک بودن مردان بَدَش می آید و وقتی از آنها جدا می شود عاشق شان می شود و " جان" می گوید پس من از تو جدا می شوم و نیز تهمینه، پزشکی که در بیمارستان با بیمار خود"جان" که او را به زیر بالکن شاعر دعوت می کند دل به عشق"جان" می دهد. پس از جدایی از تهمینه "جان" به کلاس رقص برمی گردد جایی که ملاحت به همراه سایر دختران آنجا بودند و حال پس از بازگشت "جان" آن کلاس بیشتر به یک گاراژ ی که سالها تهی بوده شبیه است، سالن رقص پر از برگ های خشک پاییزی شده و دیگر خبری از رقص و نشاط و عشق در آن نیست، همین لحظه ملاحت با تماس تلفنی "جان" را به جایی دعوت می کند، در این مهمانی ملاحت به همراه سه مرد دیگر دور یک میز است و "جان" هم به آنها ملحق می شود و در این قسمت که یکی از بخش های مهم فیلم است ملاحت با مدیون دانستن خود به صفای "جان" می گوید که از او چیزهای زیادی آموخته و امشب علیه خود انقلاب کرده است و در حضور چهار نفر به سختی شجاعت می ورزد و می گوید که هر چهار نفر شما دوست پسر من بوده اید، جوان ترین مرد در آن جمع پس از چند لحظه بلند می شود به صورت ملاحت سیلی می زند و او را فاحشه خطاب می کند و می رود، مرد دوم با عصبانیت بلند می سود و می رود و ملاحت در پی او می دود دو مرد باقی می مانند جان" و مرد دیگر که گفتگویی میان آنها شکل می گیرد که در خطوط پیش به بخشی از آنها اشاره کرده ام،توجه دارید به مقایسه ی میان برخورد دختران با اعتراف مرد و برخورد مردان با اعتراف زن...

 پایان فیلم "جان" با یک شمع روشن در دست باز هم در حال رانندگی است و در واقع شمع تولد تنهایی خودش را روشن کرده است،شب است، باران می بارد و خیابان خیس است، موسیقی ی تاجیکی ی ِ دلنوازی می شنویم و تنها روشنایی یک شمع است که در چهل سالگی ی ِ مردی تولد تنهایی ی ِ او را جشن گرفته است.

"جان" در تمام مدت با یک کورنومتر زمان های شاد و خوب زندگی اش را که با این چهار معشوقه تجربه کرده است ثبت می کند و در جایی می گوید: چهل ساله شدم اما به اندازه ی چهل ساعت زندگی نکردم...

شعری از زبان شاعر در متن فیلم :

پر کن پیاله را

کاین آب آتشین

دیری است رو به حال خرابم نمی برد

این جام ها که در پی هم گشته اند تهی

دریای آ تش اند که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد ...   

 

(ادامه دارد) 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



زلیخا گفتن و یوسف شنیدن (بخش دوم)

بخش های دیگر یوسف پیامبر هم در حال پخش است و نگاه من به آن تغییری نکرده است. من نمی خواهم گوشه های مثبت این فیلم را ردّ کنم اما به هیچ روی نمی توانم در برابر کاستی ها و کمبودهای ِ آن خاموش باشم، بی گمان موسیقی ی ِ این فیلم را بسیاری از ما پسندیده ایم و زیبایی ی ِ آن را می ستاییم یا تلاش خجسته ای که در ساختن بارگاه ِ آمن هوتپ به خرج داده شده است چیز کوچک و اندکی نیست که از دید بیننده دور بماند و بتوان از آن با یک حسّ هنری ارزشمند یاد نکرد.

ذوق زدگی کودکانه و رفتارهای ِ زندانیان رها شده یک ی از آن نقطه های اوجی است که حال همه را گرفته و موجب خرد شدن اعصاب می شود.

و اما یوسفی که گمان می کنم نتوانست دلنشین جلوه کند سخنانِ  ساده یِ او  که از مرز سخنان بسیاری از آدم هایی که در گوشه و کنار همه ی ما یافت می شود، نمی گذرد.با این دید در نزدیک خود هزاران پیامبر داریم که گستره ی رسالت آن ها خیلی بیشتر از یوسف این فیلم نامه است ... گمانم بر آن است که منابع مورد استفاده ی آقای سلحشور چیزی بیش از آن چه می بینیم در اختیارشان نگذاشته است و کمبود اطلاعات در این منابع کار را بر ایشان دشوار ساخته است.

ویژگی های اخلاقی ی ِ یوسف که به خاطر پیامبر بودنش باید خیلی متفاوت و تکان دهنده و انسان ساز باشد گاهی واژگون نشان داده می شود و در این راه چشم مان به این پیامبر و اخلاقش روشن باد که در میان انبوه مردم به زنی که دین و اعتقادش با او متفاوت است به اصطلاح امروزی ها تیکه میندازه!!!  شوق کودکانه و تمسخر آمیز زندانی های آزاد شده و حیرت عجیب همگان از گفتارهای ساده ی یوسف نشان از تلاشی سخت برای جلوه دادن بُعد پیامبری ی ِ یوسف است. بگذریم...

و اما زلیخای عاشق ... آن چه که در اندیشه ی من است در این بخش نه تحلیل و نقد فیلم است و هنرنمایی ی ِ کتایون ریاحی ... آن چه می خواهم یادداشت کنم بیشتر به ریشه ی این داستان باز می گردد که نمی دانم تا چه اندازه می توانم آن را بازگو کنم. شاید پرسش هایی که مطرح می کنم به من کمک کند : زلیخا یک زن است که به درد محبتی ژرف گرفتار می شود و به یوسف ِ جوان دل می بندد. آیا او گناه کرده است؟ آیا دل بستن به دیگری کاری است که به اختیار آدمی انجام می شود؟ آیا فرد می تواند پس از گرفتار شدن در دامگاه عشق خود را از آن برهاند؟ یک زن شوهردار چگونه به مرد دیگری دل می بندد ؟ چه اندازه می توان او را سرزنش کرد؟ آیا زلیخا از همان نخست در فکر خیانت به همسر خود بود که به سوی یوسف رفت؟ اگر او ناخواسته عاشق شد و تلاشش برای بیرون کردن مهر یوسف از دل و جانش بی نتیجه ماند و در تمام گذشت این زمان در رنج و عذاب ِِ وجدان به سر می بُرد باز هم او گناه کرده و باید سرزنش و مجازات شود؟ پاکدامنی ی ِ یک زن چگونه تعریف می شود؟

و کار به آن جا رسید که این شیفتگی و شیدایی دامن شکیبایی از دست زلیخا  برکشید و او بر آن شد تا با جذابیّت های زنانه ی خود محبوبش را به دست آورد و این شاید آخرین تیری بود که در دست داشت و آن را هم بر چلّه ی کمان گذاشت. آن چه که نباید از نظر دور داشت آن است که از ظواهر برمی آید که استدلال زلیخا برای این کار آن بوده است که چون او یوسف را برده ی خود می دانست و مالک ِ او، دست به چنین کاری زد! وگرنه خود او زنی از شمار اشراف زادگان و نجیب پروران بوده است که دست زدن به چنین کارهایی را ننگ می دانستند. اشتباه نکنید من سر ِ آن ندارم که از کار زلیخا در خلوتش دفاع کنم. هدف ِ من رسیدن به تحلیلی درست از واکنش های یک زن است که به بهانه ی این فیلم و وجود زلیخا در آن به آن می پردازم. سخن زیادی دارم از آن ها می گذرم، گر چه که حیف می دانم اما شاید بهتر است آن را به زمانی بگذارم که خیلی روان تر و گویاتر بتوانم زمینه های سخنم را نشان بدهم و زمینه ی سوء تفاهمی را پیش نیاورم .

مهمانان زلیخا دست خود را می بُرند! و این در حالی است که پیش از شروع مهمانی به خدمتگزاران خود می گوید هر زمان که من گفتم میوه ها را بیاورید و آن چه که دیدیم رخ می دهد.! درست است که در متن قران اشاره ی روشن به این کار شده است اما آیانمی توان گفت قران که از شیوه های ِ گوناگون برای گفتن نکات مختلف استفاده می کند و گاهی از کنایه و مثال هم بهره می گیرد در این جا با مطرح کردن بُریدن دست از سوی زنان اشراف قصدنشان دادن ِ عمق مسأله را داشته است ؟! وگر نه آیا شما منطقی می دانید که تمام مهمانان هم زمان میوه به دست بگیرند و هم زمان همه دست ها را خیلی شبیه به هم ببُرند و هیچ واکنش دیگری جز این نشان ندهند ؟! و ... من اشاره می کنم و به گفتن جزئیات بیشتری نمی پردازم که مجال آن  نیست.

نکته ی دیگر آن که گر چه از میان هنرپیشه های زن در سینمای ما خانم ریاحی برای نقش زلیخا استفاده شد که با درنظر گرفتن هنرپیشه های با سابقه و متناسب برای این کار مناسب بود چون یکی از دغدغه ها آن بود که ایفاگر این نقش در کنار زیبایی ی ِ چهره از ترکیب و فیزیک چهره ای برخوردار باشد که اشراف زادگی را بتواند نشان دهد اما باید پذیرفت که هر اندازه گریم های خوب هم به میان بیایند دیگر از ایشان سنّی گذشته است و خیلی بزرگ تر بودن او نسبت به یوسف موجب دلزدگی است و ...

من دیگر نمی خواهم با وجود حرف های بسیار چیزی بیش از این بگویم ... باقی را به شما وا می گذارم .

                                به پایان آمد این دفتر ....

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



زلیخا گفتن و یوسف شنیدن (بخش نخست)

  

 زلیخا گفتن و یوسف شنیدن

 شنیدن کِی بود مانند دیدن؟!

همه ی ماسوره ی یوسف را به عنوان زیباترین و شیرین ترین داستان های آن می شناسیم وبارها این شعر را با خود زمزمه کرده ایم تا این که چند سال مژده ی پخش سریال پُرخرج و پُرکار حضرت یوسف را دادند و منتظر نشستیم تا شاهد یک فیلم جذاب و کارشناسانه از سوی هنرمندان کشورمان باشیم و سرانجام زلیخا و یوسف را هم به برکت تلویزیون کشورمان دیدیم. اما چه یوسفی و چه زلیخایی ؟!

شما را نمی دانم اما من با دیدن اولین قسمت این سریال چشم امید از آن برداشتم و دیگر شوقی برای دیدن ِ ادامه ی آن نداشتم ، اما شاید بی انصافی بود که تا تمام کار را ندیده ام در مورد آن به قضاوت و اظهار نظر بپردازم ولی هر چه پیش رفتم این ضعف بیشتر بر من آشکار شد و افسوس خوردم که چنین داستانی و چنین برداشت هایی و چنین کاری دستمایه ی کاری پُرهزینه قرار گرفته است ولی به نظر می رسد توفیقاتش با این هزینه ها برابری نمی کند.

 می دانیم که همواره داستان ها و جریان های تاریخی و کتاب ها در تبدیل به فیلم نامه های مؤثر، دستخوش تغییراتی می شود که از آن گریزی نیست و پذیرفتن این تغییرات در حدّ نیاز و منطقیِ آن بسیار راحت است اما اگر توجه و همّت کافی در انجام این تغییرات صورت نگیرد گاهی فاتحه ی کار خوانده می شود.

در این فیلم یعقوب، پیامبری بی کار، ساده لوح و بی تدبیر با عملکردی نامناسب و پُر از اشتباهات رفتاری است در حالی که گمان و اعتقاد همه بر آن است که پیامبران الگوها و اسوه هایی هستند که با پیروی از آنها می توان از بروز خطاهای مختلف پیشگیری کرد کما این که یکی از اهداف برانگیخته شدن آنها نشان دادن راه درست زندگی کردن تا رسیدن به سعادت است ... آیا به راستی این یعقوبی که در سریال نشان داده شده انصافا دارای چنین ویژگی است یا خود در همان نمودهای ابتدایی یِ  فیلم راه پذیرش و تحسین مخاطب را بر خود می بندد ؟! او در برخورد با همسران چندگانه اش کمالِ بی عدالتی را بروز می دهد... کدام یک از ما چه مرد و چه زن انکار می کنیم که دوست داریم همسرمان با مهرورزی کامل به ما در قلب خود جایگاه ویژه ای را برایمان باز کند و تنها کسی که در این جایگاه حکومت می کند ما باشیم ؟ حال به هر دلیل و توجیهی خداوند مجوز چند همسری را به مردان داده است، تمام علما و دین شناسان اجازه ی چند همسری ِ مردان را در گروِ  برپایی  ِ عدالتِ برابر میان همسران دانسته اند و این که فرد باید تجلی یِ این عدالت را در همه ی شگون و شؤن آشکار کند واضح ترین مثالی که در این باره مطرح می شود آن است که مرد حتی در نگاه کردن و مهرورزی  های خود باید کاملا یکسان و برابر رفتار کند و گروهی که ادعا می کنند می توانند چنین کنند پاسخ می شنوند که این مهر و عشق و محبت حتی در قلب مرد نیز باید به یک اندازه باشد ! حال در احوال یعقوب نبی ِ سریال مورد بحث مداقّه فرمایید ... او آشکارا در برابر نگاه دیگر همسران به خوش و بش کردن و مهرورزی با راحیل می پردازد و دیگر زنان با حسرت و حسادت به آنها نگاه می کنند؟ چرا چون مثلا احتمالا زیبایی و جذابیت آنها برای مردشان از میان رفته است ؟ یا آنچه که در این فیلم به نظر می رسد اخلاق و شخصیت منفی آنها برای یعقوب آزار دهنده است . ولی به هر روی آیا آنها همسر وی هستند یا خیر؟ آیا این پرسش در ذهن شما شکل نگرفته است که شاید آن بانوان بی چاره در برابر این گونه برخوردهای همسرشان دچار چنین حسادت ها و ... شده اند؟ برخوردهای این پدر که پیامبر نیز هست با پسران چگونه است؟ ما به عنوان بیننده گاهی دچار همان حسّی می شویم که برادران یوسف شده اند آیا به آنها حقّ نمی دهید که در برابر بی عدالتی و بی مهری ِ آشکار پدر چنین واکنش هایی نشان دهند؟ پدری که به وضوح تفاوت های بی اساسی میان فرزندان خود روا می دارد. و اشکالات تربیتی زیادی در رفتار او به چشم می خورد و آن وقت چنین فردی که به ما معرفی شده است بناست به تربیت خلق خدا بپردازد؟!

نکته ی دیگر در نوع حسادت ورزی برادران یوسف است! پسران در این سن و سال حتی اگر بدخواه برادر باشند گمان نمی کنم تا به این اندازه ایرادها و گلایه های کودکانه را مطرح کنند و طبیعی است که اعتراض و شکایت خود را به پدر متناسب با سنّ خود مطرح کنند.از سوی دیگر پاسخ های غیر منطقی ِ یعقوب گاهی آدم را کلافه می کند.

 انتظار ما بر آن بود که شخصی که برای نقش یوسف انتخاب می شود فردی دلنشین و گرم باشد تا ما از همان نخستین تجلی های نقش او در فیلم بتوانیم ارتباطی درونی و تنگاتنگ برقرار کنیم (البته این قسمت بحث شاید تنها اعتبار شخصی داشته باشد و نگاهی سلیقه ای ) احساس ِمن که تاکید می کنم ممکن است کاملا شخصی و غیر قابل تعمیم باشد این است که کسی که خردسالی ِ یوسف را به تصویر کشاند از توانایی ِ کافی و برقراری ِ ارتباطی مؤثر برخوردار نبود... بگذریم...

شخصیت پردازی ها در این فیلم به نظر کامل و گویا نیست مثلا پوتیفار را نمی توان با اتقان به تحلیل آورد و در موردش سخن گفت! میزان تأثیر پذیری او از زلیخا دچار نوسان و تغییر یا بهتر بگویم امری متناقض است! شاید آن را به طور طبیعی به حساب عملکرد زلیخا بگذاریم ولی باز هم به منطقی در این باره نمی رسیم.

یوسف، بزرگ و جوان رشیدی می شود اما زلیخا و همسرش و دیگر شخصیت ها کوچک ترین تغییری در چهره و سنّ خود پیدا نمی کنند! نمی خواهید بگویید که اعجاز پیامبری ِ یوسف در این میان نقشی بازی کرده است.! این تصنعات موجب شکاف میان فیلم و بیننده می شود و از اثر بخشی ِ فیلم می کاهد کما این که هدف از ساختن این گونه فیلم ها تنها سرگرمی و وقت گذرانی و مورد تقدیر واقع شدن نیست و عبرت آموزی و ارتقاء سطح آگاهی عموم مردم در آن شرط است که وجود چنین آسیب هایی آن را از اصل خود دور می کند.

و اما یوسف پیامبر ! پیامبری که فقط کمی مهربان تر است و دل رحم تر... نکته این جاست که پیامبری فقط در سخن وری و نصیحت کردن خلاصه شده است ما اگر بی ایمان باشیم که با چنین پیامبرانی کلا منکر همه چیز می شویم!!! مردم مصر که آن قدر از بهره ی هوشی برخوردار بودند که اهرام را ساخته اند با رعایت اصول ریاضی .... این قدر احمق و کوته اندیشه نیستند که ندانند وقتی لباس نو در زندان به دست می آورند نخست باید لباس کثیف و کهنه ی خود را در بیاورند و سپس ... و در همین نقطه ی فیلم صدای آسمانی ِ یوسف به گوش رسد که اول لباس هایتان را در بیاورید. اگر بناست برای پیامبری با این شیوه ها محبوبیت جذب کنیم که همان بهتر است بگذاریم آن شخصیت ها در دل و ذهن مردم به همان گونه که بوده اند بمانند و ما آنها را دگرگون نکنیم. سخن زیاد است و من سعی دارم با اشاره به نکات از آنها بگذرم...

حضور زنان در فیلم که متأثر از همان نگاه سنتی و کلیشه ای و تب کرده به بانوان است... زنان شیطان صفتی که همه چیز زیر سر ِ آنهاست چه این بانو همسر یعقوبِ نبی باشد چه زلیخا در قصر عزیز مصر و چه ندیمه ی زلیخا و چه جادوگر و....

 

تا ببینیم در ادامه چه خواهد شد و اما پرسش مهم تری می خواهم مطرح کنم که نیاز به هم فکری ِ شما دارم ولی چون این نوشتار طولانی شد در بخش دوم به آن خواهم پرداخت . شاید مرا سرزنش کنید که خیلی تند رفتم و یکه به قاضی ولی به غیر از این نرسیدم... به هر روی تلاش و کوشش دست اندر کاران در گذر چند سال پُر زحمت در خور ستایش است.

با احترام به احساس عمومی هم وطنانٍِ گرامی

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ٦ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



به بهانه ی پخش اخراجی ها از صدا و سیما

 

 

 این فیلم که توانست حسابی بین عموم جامعه جای خود را باز کند در کنار تمام نکات مثبت و قابل توجه ،حاوی نکاتی است که به راحتی نمی توان از کنار آن رد شد و با نگاهِ مثبت به فیلم ،آنها را نادیده گرفت. از حق نگذریم بهره گیری متفاوت و رویکردی نو به مقوله جبهه و جنگ آنقدر در این کار به خوبی مورد توجه قرار گرفته که بر خیلی از مسایل دیگر سایه می اندازد حضور چهره های موفق و محبوب با هنر نمایی های دلچسب  هم زمان با یکدیگر ما را به دیدن تمام برنامه می نشاند، نمی شود از موفقیت انکار ناپذیر امین حیایی و ارتباط کامل او با مخاطب سخن بگویی و شیرین کاری و ایفای نقشی به یاد ماندنی اکبرعبدی را نادیده بگیری و از حضور محمد رضا شریفی نیا که نفاق را به هنری ترین شکلش نشان می دهدلذت نبری و از انتخاب داش مجید در میان هنرپیشه ها ابراز رضایت نکنی ... ولی تمام این توفیق ها سبب آن نمی شود که شتاب زدگی ی ِ آشکار ی که در آن  موج می زندآزارت ندهد، تصمیم ِ ناگهانی مجید برای رفتن به جبهه ، گر چه برای سرِ کار گذاشتن و فریب ِمیرزا صورت می گیرد به راحتی قابل قبول نیست. دلبستگی ی ِ متعصبانه مصطفی به مجید هم برایت مأنوس نیست گر چه چنین روابط دوستانه ی غلیظ در ذهن و خیال و مرام مردم ما آشناست اما سیر ِ منطقی ِ فیلم برای انتقال این معنا و رابطه به مخاطب خود رسالتی است که بایداز پس آن بر می آمد. ارتباط ِ مرضیه و بایرام که گویا برای تغلیظ  فضای طنز گونه ی فیلم از آن استفاده شده و احساس می شود  ابزاری است  که از آن به زور و اجبار برای چسباندن  برخی ارتباطات فیلم بهره گرفته شده نیز منطقی را هویدا نمی کند، نوع شخصیتی که برای بایرام تعریف شده و ناآگاهی های او ، خِرِفتی و کم خردی را نمایش می دهد و دلدادگی ِ مرضیه که ظاهرا در این صفات از سلامت کامل برخوردار است چیزی نیست که به راحتی برای تماشاگر حل شود، این دو تن به راحتی با حضور در حیات خانه  و  پشت بام یکدیگر را می بینند و حرف می زنند و آنقدر به هم  نزدیک و مانوس و راحتند  که مرضیه با عبارات خیلی راحت او را سرزنش می کند که چرا همچون مجید که برای نرگس رفتارهای عاشقانه نشان می دهد برای او کاری نمی کند ولی همین دو نفر هنگام سر بریدن گوسفند توسط بایرام چنان واکنشی نسبت به یکدیگر نشان می دهند که انگار هیچ رابطه ی خاصی با هم ندارند و فقط عشق خود را تا کنون توانسته اند با نگاه های آرام و پنهانی به هم نشان دهند و ... 

  حقّه های مجید هم با توجه به شخصیت کلّی ی ِ او باورپذیر نیست که اینقدر ناشیانه زندان رفتن را با سرو صدای بازگشت از مکه جا به جا کند فردی که دختر شخصیتی مثل میرزا که ظاهرا دختری فهیم و دارای شایستگی  های  قابل توجه است به او دل بسته است حداقل باید از زیرکی و توانایی هاو صفاتی برخوردار باشد که دارای اولویت هایی در انتخاب این دختر باشد چطور این فرد اینقدر احمق و ... است ، در محل اینقدر به لاتی و لا ابالی گری شهره است و از جوانان چاله میدانی است و دختر پیر محله با او چنین دلبستگی و ارتباطی دارد شایستگی های این دختر هم با توجه به خواستگاری ی ِ سید مرتضی از اوست که بر ما کمی رخ می نمایاند. شخصیت سید هم که اگر کمی عُلقِه ها و پیوندهای بازیگر به خاطر برخی نقش های پیشین و موفقش با مخاطب نبود از این تکرار ایفای شخصیت های یکنواخت به ستوه می آمدیم یک برادر بسیجی ی ِ مومن، عاقل ،خداترس و فهیم و صبور که همیشه دیگران را از خطا و گمراهی نجات می دهد و سپر بلای دیگران می شود در شرایط فکری و روان شناختی ی ِ جامعه ی امروز چنین نقش هایی باید با ظرافت و لطایف ِ بسیاری به کار گرفته شوند. پسر میرزا هم که چنان به افراط نشان داده شده که جای صحبتی باقی نمی گذارد ...

نکته ی دیگر در چگونگی ی ِ حضور این گروه خاص در جبهه است گر چه آنهااخراجی بودند ولی مگر نه این که جبهه و جنگ هم فضا و قانون و مرام خاص خود را داد چطور ما بپذیریم که این گروه در تمام مدت با همان لباس های عادی حضور داشتند و هیچ کسی حتی سید به آنها لباسی نداد که بپوشند و ... 

 طنز زیباست ، ارزشمند هم هست اما هر چه این مفهوم در بستر طبیعی ی ِ شرایط ِ آدم ها رخ دهد به پیروزی و اثر بخشی نزدیک تر است.

من هر بار که این فیلم را دیده ام از انتخاب هنر پیشه ها، هنرنمایی ِ آنها و بعضی قسمت های دیالوگ آنها، موضوع و نوع نگاه به آن ابراز خرسندی کرده ام اما نکاتی که به آنها اشاره کردم هیچ گاه اجازه نداد که این فیلم را با جامعیت  بپذیرم و ...

 اخراجی ها هر چه بود با مخاطب ارتباط برقرار کرد، سخن گفت و بر دلش نشست ...

 راستی مخاطب اخراجی ها چه کسی است؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()