سه شنبه ای که گذشت هنگامی که از محل کار به خانه بر می گشتم هم زمان با رسیدن به حدود کوچه ی خانه مان نم نم باران شروع به باریدن کرد و پس از آن باد و باران آغاز شد و در حالی که دلم خیلی برای باران تنگ شده بود از پنجره ی اتاق خواب به حیات خلوت نگاه کردم و دانه های تگرگ که گاهی از پنجره ی باز به درون اتاق می افتادند را به دست می گرفتم ... حال خوشی بود. گمان می کنم دو ساعتی شاید هم بیشتر گذشت، در حالی که در اینترنت به دنبال موضوعات مورد علاقه ام می گشتم و با دوست عزیزی در حال گفتگوی اینترنتی بودم ناگهان برق ها قطع شد و عجب رخداد خوشایندی بود این قطع برق ... خوشبختانه در خانه شمع نبود. سکوت و خاموشی خانه را فرا گرفت.. البته سکوتش خیلی پیوسته و پایدار نبود ... اماشرایط بسیار خوبی برای من بود،کم کم هر کدام از اعضای خانواده به حال خود فرو رفتند حتی مهمانان کوچک ما عرفان و فرحان( پسران برادرم) که در ایجاد سر و صدا رو دست ندارند... به اتاق کوچک خودم می روم که در این خانه ی جدید دو پنجره به من هدیه داده است،دراز می کشم،تنهایی،سکوت،خاموشی و مهمانی روشن به نام ماه. ماه دقیقن نیمه است و رو به روی پنجره ایستاده به من نگاه می کند، زمزمه های من شروع می شود و آن حال خوش ِ همیشگی ... ترانه های دلتنگی... سکوت و خاموشی را هیچ گاه نمی توانم وصف کنم و اصولن هر آنچه که بسیار ارزشمند و زیباست را فقط می توان درک کرد، فهمید، حسّ کرد، دانست و اگر پیرامون آن سخنی بگویی چه بسا از عظمت یا ارزش آن کاسته باشی.در همین حال به یاد تجربه های دیگری از سکوت و خاموشی ام می افتم و لحظات نابی را به خاطر می آورم :
پنج شنبه شبی در سال 87 :
ساعت دوازده شب، در پای کوه ایستاده ام، یعنی خانه ای که در آن مهمان بودیم درست در کوهپایه بنا شده است، آسمانی پر از ستاره بالای سرم و کوه رو به رویم و وسوسه ای شیرین در وجودم ، می دانم نمی توانم در برابر این وسوسه ی قوی تاب بیاورم، نیم ساعت دیگر هم می گذرد، در کنار من دختر جوان ِ میزبان و برادر جوانش ایستاده اند،برق چشمان مرا می خوانند و خجالت می کشند به خواسته ام پاسخ منفی بدهند، آهسته به مادر آنها که خیلی خوب حال مرا درک کرده _به دلیل تجربه های مشابه خودش_ خبر می دهیم که ما به کوه می رویم و جلب رضایت مادر من که قطعن مخالف این حرکت است را به او واگذار می کنیم،علی همان پسر جوان میزبان برنو را بر می دارد به خاطر خطر گرگ ها که چندی بود در آن حوالی پرسه زده بودند، شادمانه چون کودکی می دوم و به آغوش کوه پا می گذارم، مست ِ مست .. احساس گستردگی می کنم نمی دانم چندبار نیمه شب به کوه رفته اید آن هم کوهی در روستا... علی آمادگی ی خود را برای همراهی تا هرجا که بخواهم اعلام می کند ولی مدام گوشزد می کند که هر چه پیش تر برویم مطمئنا با گرگ مواجه می شویم و اگر می ترسم باید برگردیم... فاطمه که دیگر حالا نامزدش هم به ما ملحق شده خجالت می شکد مخالفت کند و از طرفی نمی خواهد مرا تنها بگذارد پا به پای من می آید ... ساعتی گذشته است. علی می گوید اگر دوست داری حاضرم برگردم و وسایل چای روی کوه را از خانه بیاورم، مخالفت می کنم و ترجیح می دهم به جای منتظر شدن برای بازگشت او به راه ادامه بدهیم ، به نقطه ای رسیده ایم که ادامه دادن راه خطرناک است و دیگر بیش تر از این دامن زدن به نگرانی ی همراهان روا نیست با اندوه قبول می کنم که از آن جا بالاتر نرویم... کنار بوته ها ی خار می نشینیم، کوه پایه دیده می شود و ناگهان علی شغالی را به من نشان می دهد بسیار زیباست از این بالا خیلی شبیه روباه است با دیدن دو سه آدم پشت درختی پنهان می شود و در فرصت مناسب بیرون می پرد و به سمت تلخ ِ آب ( اصطلاح روستاییان) می دود آب می خورد و در زیر نور مهتاب باز می گردد ... روی بلندی نشسته ایم ، با فاصله از دیگران به آسمان، کوه پایه،تلخ آب ِدور،بوته های خار نگاه می کنم و می دانم که به این زودی ها دیگر چنین فضایی را تجربه نخواهم کرد و آرزوی همیشگی ام را مرور می کنم : خانه ای در نزدیکی کوه و جنگل و ... یک بوته ی خار بزرگ را انتخاب می کنیم و آتش می زنیم ... وای! خدای من ! همه جا را دود فرامی گیرد... حتی کسی که در کنارت ایستاده را نمی بینی و این لحظه ای است که تنها و تنها من هستم و کوه و آسمان که به سختی از درون انبوه دودی که به سوی او می روند، پیدایش می کنم، از شادی فریاد می زنم، می چرخم و می دوم و ... زندگی می کنم... می گذرد ، دیگر حالا حتا میزبان هم نگران شده، از این بالا او را می بینیم که به نزدیکی ی کوه آمده و ما را صدا می کند و می خواهد که برگردیم .... می دانم به اصرار مادرم ناچار به این کار شده و آهسته آهسته از این خجستگی ی کوتاه دل می کَنَم و باز می گردم با گام هایی خیلی کوتاه ...
چهارشنبه شبی د رخرداد 88 :
ساعت 10 : 18 در بلوار وکیل آباد قرار گذاشته ایم، اولین فردی هستم که سر قرار حاضر شده ام، حدود ده دقیقه طول می کشد تا وجیهه و همسر و دختر نازنینش از راه می رسند، سوار ماشین شان می شوم و می دانم شب خوبی را با آنها خواهم گذراند،وجیهه با سارا تماس می گیرد و سارا معمول ما را وادار می کند به دنبالش برویم ، کلّی پشت سرش حرف می زنیم و او و دختر باهوشش را هم سوار می کنیم، بد قول بعدی زینب است که قرار بوده به همراه همسرش با آن رنوی فَکَستنی بیاید، قرارمان با آنها تغییر می کند و ما به سمت ابتدای بلوار نمایشگاه بین المللی حرکت می کنیم تا به ما ملحق شوند و پس از نیم ساعت انتظار از راه می رسد و با هجوم زخم زبان ما سکوت می کند و ... درد سرتان ندهم ساعت حدود نه شب است که ما طرقبه را رد می کنیم. در طول راه خیل خوش گذشت، به جای خلوتی می رسیم که از قبل نشان شده ی وجیهه بود، حدود صد متری ی مکان مورد نظر چهار سگ به یک سگ دیگر حمله کرده و بر سرش ریخته اند، منظره ی جالب و عجیبی بود در عین هیجان انگیزی ی آن بسیار دلخراش و ناراحت کننده است، وجیهه نمی تواند نگاه کند و سرش به سمت عقب برگردانده ولی من مدام به مجید می گویم تو رو خدا رد نشو تا ببینم چی شده؟ مجید برای نجات سگ بیچاره ی مورد حمله درست در نزدیک ترین نقطه به آنها می ایستد و شروع به بوق زدن می کند و سرانجام پس از چند لحظه سگ نجات پیدا می کند، عبور می کنیم و حدود دویست قدمی بعد می ایستیم، جوی آب زلال و خنکی روان است، به دورن آب می روم، سرد ِ سرد است ... دیگران نمی آیند، زینب هم رسید، هر چه غر داشتیم سرش خالی کردیم، مجید و جواد که از اول هم فقط برای رسیدگی به خواسته های جمع همراهی کرده اند به گوشه ای می روند که کمترین مزاحمتی برای بانوان نداشته باشند... بگذریم در طول مسیر آب با وجیهه راه می رویم و پیرامون برخی مسایل حرف می زنیم و دوباره برمی گردیم، آن شب پس از صرف شام حدود ساعت دوازده و سی دقیقه کم کم تصمصم می گیریم برگردیم، جادّه خلوت ِ خلوت است،دوباره خاموشی و سکوت و تاریکی ی محض جادّه همه را تحت تأثیر قرار می دهد کم کم به طرقبه نزدیک می شویم ولی همه ناراحت از این بازگشت زودهنگام اند، همگی با هم به مجید می گوییم برگرد و در تاریک ترین نقطه بایست، بدون کمترین مخالفت و تردیدی بر می گردد و زینب ِ طفلک که به خاطر رانندگی با ماشین خودش حقّی در تصمیم گیری ها ندارد فقط به دنبال ما می آید،باز می گردیم، تاریک ِ تاریک، ماشین ها خاموش،چراغ ماشین ها خاموش،ضبط ها خاموش، هر کسی خود انتخاب می کند چه کند... در مسیر خلاف جادّه شروع به حرکت می کنم ودر میان راهروی درختان تنها می روم، آسمان ستاره ی کمی دارد، همه چیز را حسّ می کنم و تنها می روم... حرفی از آن حال نمی زنم که قابل وصف نیست .... صدایی پشت سرم می شنوم، وجیهه نگرانم شده و به طرفم می دود و خواهش می کند زیاد دور نشوم و برگردم، به احترام دل ّ نگرانش باز می گردم با او و خیلی آهسته با گام های خیلی کوتاه ... فقط به او می گویم شاید یکی از زیباترین وصف هایی که در مورد چنین شرایطی خوانده ام اوصاف اگزوپری است آن جا که از شن و ماه و ستاره حرف می زند... نیم ساعت دیگر هم همان جا توقف می کنیم این بار از مجید می خواهیم ضبط ماشین را روشن کند و موسیقی مورد علاقه ی جمع بانوان را با صدای بلند پخش کند... شب، تاریکی،درختان و زمزمه ی آب و ....
از خاطرات بیرون می آیم، هنوز برق قطع است ( چه نعمتی!) ولی ماه دیگر رفته است و ...
الان که می نویسم هما می خواند و مرا به عالمی دیگر می برد :
توبه ها را بشکنید ... توبه ها را بشکنید ... توبه ها را بشکنید ...