فقط یک بهار

من بزرگ شده ام...

 

 

تنها یک چیز است که همیشه مرا اندوهگین می کند و آن این است که می بینم

بزرگ شده ام.

 

 

آنتوان دو سنت اگزوپری

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



زنان بدون مردان ...

زنان بدون مردان؛ کتابی که تمام بانوان باید آن را بخوانند .. .کاری که مطمئنا رخ نمی دهد!

زنان بدون مردان همان قدر که خواننده زن خود را به هیجان می کشان به همان اندازه د او را در محاق قرار می دهد... نویسنده که خود یک بانوست با واژگانی مناسب،حسّ های زنانه ی شخصیت هایش را بیان کرده است... زن اسیر، زن تحقیرشده، زن طغیانگر، زن افسون شده، زن آرزومند، زن عاشق و ... زنی که در زندان مرد  نفس به شماره می کشد... 

اما من با خواندن این اثر کم حجم، هنوز فریاد دارم... یا من پایان آن را قبول ندارم یا نتوانستم آن را آن گونه که نویسنده در نظر داشته بفهمم و یا .... . باغبان مهربان را قبول ندارم... و سرانجامی که کمی شعارزده شده است... اگر چه که پیامی خوش دارد ... زن و مرد بودن ملاک نیست... انسان باش اما باز هم این پیام از زبان یک مرد در داستان شنیده می شود... این با روح کتاب ناهمخوان است. دعوای زن و مرد نیست اما این طغیان و سرکشی مقدس است طغیان در مقابل اندیشه ناقص مردانه...

بانو شهرنوش پارسی پور با روحی تعادل جویانه، اندیشه ای موازات طلب و نگاهی انسان گرایانه و فارغ از نگرش جنسیتی نتیجه می گیرد که زن و تنها زن بودن و مرد و تنها مرد بودن هر دو نقص و ضعف است و این دو موجود با هم آرام می گیرند و یا شاید به هم نیاز دارند و در کنار هم می توانند روزگاری نه بد و نه خوب را بگذرانند ... ایده آل های انسان با درکنار هم بودن هم رخ نمی دهد... زندگی نیاز به تنوع دارد و غرایز انسانی هم موی دماغند و این در کنار هم بودن ِ زن و مرد پاسخی است به این نیاز...

زنان بدون مردان را باید همه  بانوان بخوانند. آنچه که در این کتاب قابل ستایش است پرده برداشتن از بخشی از اشتباهات زن است... اشتباهی که زن در تاریخ مرتکب شد و مرد را بر خود چیره ساخت، اگر چه که آن را به صراحت بیان نمی کند اما من فکر می کنم گوشه ای از این اشتباه ناخواسته و مشفقانه در سطور این داستان به چشم می خورد.

رمز رهایی، آگاهی است و آگاهی یک جریان پیوسته است، از آنچه در گذشته بوده است، چگونگی سیر رخدادها.. شناخت خود.. باورداشتن خود و ... آگاهی رمز رهایی است. باور داشتن این امر که زن برای مرد نیست... زن برای خودش است... زن مستقل است...  

گاهی گمان می کنم زمان گفتن این حرفها گذشته اما ... نه... مثل این که بیماری برتری اندیشی مردان در این روزگار همچنان بیداد می کند ... در کشور من... در مرزهای میهن من... در خرد دولتمردان آن... و حتی روشنفکرانش...

زنان بدون مردان... نام کتاب را دوست دارم.... کاش ما بانوان این کتاب را کامل کنیم.

 

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



آدمیزاد حکایتی است...

چند وقت است دلم یرای "سووشون" اثر خواندنی و ماندگار بانو " سیمین دانشور" تنگ شده. وقتی کتاب را خوانده ام، بخش هایی از آن برایم قابل توجه بوده است چه با نگاه مثبت و چه با نگاه انتقاد و نظر منفی. که آن ها را با شما در میان می گذارم:

 

دوست داشتن دل آدم را روشن می کند."

"دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است.اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز می شوند."

صفحه ی  29

"چقدر زن ها ترسو و دروغگو هستند. فقط بلدند گور بکنند و دفن کنند و بعد گریه کنند." 

صفحه ی 122

"اگر این زن ها نبودند و محض خاطر آن ها نبود پسرها چه زود می توانستند مرد بشوند...زن ها هی می ترسند و ما مردها را هم می ترسانند ... "                                                                                                                     صفحه ی 129

"همان وقت که می ترسی کاری را بکنی،اگر حق با توست در عین ترس آن کار را بکن." 

  صفحه ی 131

"اگر آدم گناه کرد و موفق شد،آن گناه به عقیده ی خودش و دیگران گناه نیست ولی اگر موفق نشد،آن وقت گناه گناه است و باید جبرانش کرد."                                                                                                           صفحه ی 183

 

"کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملن خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟"                                                                                           صفحه ی 193

 

" نمی دانم کجا خوانده ام که دنیا مثل اتاق تاریکی است که ما را با چشم های بسته وارد آن کرده اند. یک نفر از ما، ممکن است چشمش باز باشد. ممکن است یک عده بخواهند با کوشش چشم های خود را باز کنند و یا ممکن است بخت کسی بخواند و یک نوری از یک روزن ناگهان بتابد و آن آدم یک آن بتواند ببیند و بفهمد."                                                                                       صفحه ی 284

 

"در این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی  عشق،حتی جنون،حتی ترس.آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین،حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی د راین دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد."  

                                                                                               صفحه ی 285

 

"در زندگی و برای زنده ها باید شجاع بود."                                                                                               صفحه ی 292

 

"گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت."

گو باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟!"                                                                                صفحه ی 304، صفحه ی پایانی.

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



به بهانه ی بزرگداشت فردوسی دانا

جمعه 24/2/89 ساعت 18 خودم را به دانشگاه فردوسی می رسانم تا در برنامه های ویژه ی بزرگداشت فردوسی شرکت کنم. به اواسط یا اواخر سخنان وزیر ارشاد می رسم که به گمانم متن سخنرانی خود را شاید یک بار هم پیش از برنامه نخوانده بود. او حتا متوجه ی زمزمه و خنده ی آرام حاضران هنگامی که واژه ی "اُدیسه" را " اِدیسه" خواند هم نشد و (تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل) .... بخش محتوایی و علمی برنامه با ایراد سخن استاد محمدعلی اسلامی ندوشن آغاز شد. موضوع "فردوسی و خیّام " بود و باید اعتراف کنم که یکی از جدّی ترین انگیزه های شرکت من در برنامه همین بخش و موضوع بود. استاد با متانت و آرامش و خیلی مرتب پشت تریبون قرار گرفت و با تشویق شورانگیز و استقبال گرم حاضران مواجه شد که پیش از ایشان هنگام دعوت آقای حداد عادل به عنوان عضو هیأت رییسه به جایگاه کمترین واکنشی از خود نشان نداده بودند.

استاد ندوشن در سخنان خود نکات جالبی مطرح و به پیشینه ی تفکر خیّامی در غنیمت شمردن زندگی و کوتاهی عمر و ناکامی بشر اشاره کرد: رباعیات خیّام پس از انجیل دومین کتابی است که بیشترین انتشار را در دنیا داشته است یعنی کسی که کم گوی ترین زبان فارسی بوده است بیشترین شهرت را به دست آورده است. به گفته ی استاد،خیّام اندیشه خود را از شاهنامه وام دارد و اگر فردوسی وشاهنامه نبود ما خیّام را به این شکل نداشتیم.                                                                                                                                                             گرچه چنین اندیشه ای در روزگار کهن نیز به چشم می خورد و ما نمونه هایی در شعر سومری(5000 سال پیش) و شعر مصری هم داریم و در رودکی و شاعران دوران سامانی هم داریم. این گونه نگریستن به زندگی و مرگ با انسان زاده شده است و با او جلو آمده است.

نمونه ی شعر سامری: آنچه در جهان آدمیان خوب است در چشم خدایان بد است/ آنچه به دل انسان بد می نماید برای خدا خوب است/چه کسی می تواند تعبیه های خدایان برای زمین را دریابد؟ / آن که دیروز زنده بود، امروز دیگر نیست...

 نمونه ی شعر مصری : با چه کسی می توانم گفت:جوانمردان همه نابود شده اند/ نابکاران بر کار سوارند/ خوبی در همه جا رانده شده است/ داد از میان رخت بربسته/ شقاوتی که بر جهان حاکم است، انتها ندارد...

این دلمشغولی ی بشر از آن ناشی شده است که آرزوهای انسان با امکانات و شرایط او خوانندگی ی لازم را ندارد.

در شاهنامه نیز نمونه های آشکاری را داریم همچون:گفته های سیندخت به همسرش محراب، شاه کابل یا درموضوع رستم و سهراب از سهراب تعبیر به "نارسیده ترنج" می شود. در اسفندیار و رستم هم همین طور. در شاهنامه عیش و کیف زمینی هست: در ماجرای کیخسرو و سیاوش و ...اینان سرنوشتی پیدا می کنند که نشانه ای است از ناکامی سرنوشت بشر. جوان ها از میان می روند، جنگ به پا می شود و ... سرنوشت بشر این است که خوبی و بدی در جنگ باشند تا او بکوشدخوبی را پیروز کنند.این گونه اندیشه در رباعیات خیام به صورت مقطّع و کوتاه کوتاه آمده است و اِین توفیق است که او کوتاه ترین بیان را در زیباترین بیان آورده اند. در شاهنامه در انتهای هر داستانی فردوسی یا از زبان خود یا از زبان پهلوانان پرسش هایی را مطرح می کند که چرا به این بدفرجامی دچار می شویم؟ که البته خود می گوید راز آن بر جان تو آشکار نیست و در آخر به این می رسد که همین است و ما نمی دانیم و دست آخر مرگ است.

سخنران بعدی دکتر رواقی بود که با موضوع "زبان شاهنامه" در پشت تریبون قرار گرفت.ایشان صحبت خود را این گونه آغاز کرد که زبان فردوسی، زبان معیّار روزگار خود او در خراسان امروز است نه خراسان آن روز. چاپ شاهنامه از 200 سال پیش یعنی 2011 و از هندوستان آغاز شده است. این بدان معناست که قدیمی ترین نسخه ی شاهنامه 270 سال تا عصر خود شاهنامه فاصله دارد که آن زمان اوج تحولات اجتماعی بوده است. ما غزنویان و سلجوقیان و تغییرات اجتماعی زیادی را داشته ایم.

نکته ی مهم در تصحیح شاهنامه پیوند عاطفی میان مصحّح یا ویراسنار با فردوسی و شاهنامه است که متأسفانه این پیوند در میان مصحّحان برقرار نشده است به خاطر این که مصححان فقط به شاهنامه های مکتوب نگاه کرده اند و توجه ای به زبان قرن چهارم و هفتم نداشته اند.فردوسی توجهاتی به قران و احادیث داشته است که این درنظر گرفته نشده است.

ایشان در ادامه نمونه هایی را از شاهنامه های موجود که به عنوان نسخه های معتبر می شناسیم آوردندکه دارای اشکال است . چندین بار شاهنامه ی آقای خالقی مطلق را که دچار چنین ایرادی است نیز نام بردند.

یک نکته ی دیگر که همان ابتدا در سخنان شان به آن اشاره کردند این بود که من گمان می کنم اینکه فردوسی این قدر و به صورت مکرّر به تنگدستی ی خود اشاره می کند به خاطر تأکید بر این امر است که او از سلطان محمود صله دریافت نکرده است.

سخنران آخر در این بخش دکتر محمد حسین پاپلی یزدی استاد جغرافی دان بود با موضوع "فردوسی،حکیم نظریه پرداز" . ایشان با حرارت و بیانی شورانگیز بیان کردند که ما مدام در دانشگاه به دانشجویان خود می گوییم فلان نظریه یا کار در فلا ن کشور برای نخستین بار مطرح شد و .... در حالی که من 70 تا 80 نظریه از شاهنامه استخراج کرده ام که برخی از آنها را نام بردند:

1-فیزیک دانان به "انفجار بزرگ" در جهان اشاره دارند د رحالی که فردوسی می گوید: که یزدان زناچیز چیز آفرید و ...

2-او نظریه پرداز بزرگ یکتاپرستی است.

3-او نظریه پرداز شاهنشاهی مشروطه است و خطاب به شاهان می گوید که باید شرایط خاصّی را رعایت کنند و اگر این کار را نکنند حق مردم است که او را عزل کنند.

4- احترام به دشمن

5-ولی بیشتر از همه بحث نظریه های اجتماعی در شاهنامه است. ما اولین بار بیمه ی کشاورزی را در انگلیس می شناسیم در سال 1280 و یا در 1290 در کانادا  و می گوییم ریشه ی این بیمه ها از غرب آمده امّا در شاهنامه می خوانیم که فردوسی به شاه می گوید اگر ملخ به زمین کشاورزان حمله کرد و زراعت آنها آسیب دید تو بخشنامه کن و به آنها پول بده تا خسارت شان جبران شود.

6-نظریه در مورد خشکسلی هم همین گونه است.

7-مالکیت مشروع و این موضوع که اگر کسی از دنیا رفت و کسی را نداشت که زمین اش را آباد کند پادشاه باید این کار را سامان بدهد تا آن زمین آباد شود.

8- بیمه ی نظامی را امروزه به ناپلئون نسبت می دهند که این امر هم در شاهنامه آمده است. او آشکارا می گوید که اگر کسی در جنگ از میان رفت و فرزند کوچکی دارد باید هر فصل_در سال 4 مرتبه_ و هر بار 000/4 درهم به او بدهی. او هم چنین در مورد امور شبیه به بهزیستی ،بازنشستگی و ورشکستگی و... نیز سخن ها دارد و برای آنها برنامه داده است.

9-او نظریه مدیریّتی هم دارد. آن جا که از بهرام گور می گوید

10-و نظریه ژئو پلتیکی.

برنامه در روز جمعه پایان وادامه ی آن به صبح شنبه موکول بود که متأسفانه امکان شرکت برای من نبود

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



زن در ایران

شنیدن یا خواندن نامش احساس خوبی را برایم زنده می کند و معمولاً این مصراع را به خاطرم می آورد:

                  اختر چرخ ادب، پروین است

و یاد آن قصاید قشنگی که د رکتاب های درسی از او می خواندم دوباره مرا به دوران خوش دانش آموزی فرو می برد. شاید یک علت دیگر برای این حسّ خوش بتوانم بشناسم : کلاس سوم راهنمایی بودم که با حداقل آموزش نقّاشی که در کلاس هنر مدرسه فراگرفته بودم یکی از اولین چهره هایی که آن را طراحی کردم چهره ی "پروین اعتصامی" بود از روی همان تصویری که معمولاً در کتاب هایمان چاپ می کردند.کار بسیار تحسین برانگیز و عالی از کار در آمد و حالا هر وقت نام او را می شنوم و می خوانم مجموعه ای از این احساسات خوب برایم زنده می شود. امروز به مناسبت زادروز آن بانو یکی از شعرهایش را با نام "زن در ایران" که در اسفند ماه سال 1314 به مناسبت رفع حجاب از بانوان سروده شده است در فقط یک بهار می گذارم.

بی تردید جایگاه بلند "رخشنده اعتصامی" که ما او را با نام "پروین" می شناسیم در اندیشه بانوان ایرانی بسیار بلند،قابل احترام و در خور توجه است.او با خردورزی و بلندنظری در روزگار مردسالار و نامهربان نسبت به زن گرچه با زبان و بیانی مردانه امّا دست از دهان برداشت و در اوج هنرمندی، زبان به شعرسرایی باز کرد و با این زبان بُرّنده اعتراض های زنانه ی خود را فریاد زد. او نظام خشک و بی روح و تبعیض آلود اجتماعش را به چالش کشید و دیوانی مشهور و بی نقص از خویش برجای گذاشت. در شخصیّت او بی پروایی و جسارتی ستودنی رخ می نمایاند. هنگامی که از او برای آموزش دختران رضاشاه به دربار دعوت شد با پاسخ منفی خود به رویارویی با شخص اول قدرت مملکت برخاست او جایزه ی وزارت فرهنگ رضاشاه را هم پس فرستاد و نشان داد که بانوان از چه قدرت روحی بالایی برخوردارند و با شجاعت سخن دیگر زنان هم عصر خویش را در تاریخ سیاسی،اجتماعی و هنری ایران ثبت کرد. یادش گرامی باد.

خوش بختانه توانستم یک نسخه ی کامل ِ قدیمی و بدون سانسور از آثارش را پیدا کنم و از درون آن، این شعر را به شما هدیه کنم

زن در ایران پیش از ازین گویی که ایرانی نبود/ پیشه اش جز تیره روزی و پریشانی نبود

زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می گذشت /  زن چه بود آن روزها گر زانکه زندانی نبود  

کس چو زن اندر سیاهی قرن ها منزل نکرد/  کس چو زن در معبد سالوس،قربانی نبود

در عدالت خانه ی انصاف، زن شاهد نداشت   /  در دبستان فضیلت، زن دبستانی نبود

دادخواهی های زن می ماند عمری بی جواب  /       آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود

بس کسان را جامه و چوب شبانی بود،لیک      / در نهاد جمله گرگی بود، چوپانی نبود

از برای زن به میدان فراخ زندگی              سرنوشت و قسمتی جز تنگ میدانی نبود

نور دانش را ز چشم زن نهان می داشتند  /    این ندانستن ز پستی و گران جانی نبود

زن کجا بافنده می شد بی نخ و دوک هنر  / خرمن و حاصل نبود،آن جا که دهقانی نبود

میوه های دکّه ی دانش فراوان بود، لیک           بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود

در قفس می آرمید و در قفس می داد جان  / در گلستان نام از این مرغ گلستانی نبود

بهر زن تقلید ،تیه فتنه و چاه بلاست        / زیرک آن زن کو رهش این راه ظلمانی نبود

آب و رنگ از علم می بایست،شرط برتری              با زمرّد یاره و لعل بدخشانی نبود

جلوه صد پرنیان چون یک قبای ساده نیست/عزّت از شایستگی بود، از هوسرانی نبود

ارزش پوشنده، کفش و جامه را ارزنده کرد       قدر و پستی با گرانی و به ارزانی نبود

سادگی و پاکی و پرهیز، یک یک گوهرند           /      گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود

از زر و زیور چه سود آن جا که نادان است زن   /   زیور و زر پرده پوش عیب نادانی نبود

عیب ها را جامه پرهیز پوشانده است و بس/   جامه ی عُجب و هوا بهتر ز عریانی نبود

زن سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و پاک     پاک را آسیبی از آلوده دامانی نبود

زن چو گنجور است و عفّت گنج و حرص و آز،دزد   /      وای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبود

اهرمن بر سفره تقوا نمی شد میهمان  /    زانکه می دانست کآنجا جای مهمانی نبود

پا به راه راست باید داشت کاندر راه کج  /       توشه ای و رهنوردی جز پشیمانی نبود

چشم و دل را پرده می بایست امّا از عِفاف/ چادر پوسیده بنیاد مسلمانی نبود

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



من،دختری از ایران و دکتر مصدق

یکی از عادت هایی که دارم این است که وقتی می نشینم پشت میز و سیستم را روشن می کنم تا ویندوز بالا بیاید و آماده ی کار شود چند صفحه ای از یکی از کتاب هایی که در حال خواندن آن هستم و همیشه روی میز قرار دارد را می خوانم که البته فرصت بسیار مغتنمی است. برای من که خیلی وقت کم دارم واین روزها کمتر به خواندن می رسم  عادت خوبی است که ترک آن حسابی موجب مرض می شود. امروز در حال خواندن یکی از همین کتاب ها یم بودم به نام  "دختری از ایران" که خاطرات خانم "ستّاره فرمانفرماییان" یکی از شاه زاده خانم های قاجار است. به قسمتی از کتاب رسیدم که در مورد دکتر مصدق بود و قضایای ملّی شدن صنعت نفت. در همین دقایق سیستم به اینترنت وصل شده بود، ایمیل ام را چک کردم در یکی از بسته های خبری که دریافت کردم حکایت از نزدیک شدن مراسم گرامیداشت دکتر مصدق در 14 اسفند داشت و مخالفت دولت با برپایی مراسم و ...

دکتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی ایران در 14 اسفند ماه 1345 ساعت 6 صبح، در سن 84 سالگی درگذشت.ایشان وصیّت کرده بود او را در کنار شهدای 30تیر در این بابویه دفن کنند ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاق های خانه اش در احمدآباد به خاک سپرده شد. در دوران ستمشاهی  نیز فعالین ملّی همیشه برای حضور در مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق با محدودیّت ها و فشارهای دستگاه های امنیتی رو به رو  بودند و بارها افرادی نظیر آیت ا... طالقانی،داریوش فروهر،مهندس بازرگان و دکتر سحابی از نیمه راه توسط ساواک بازگردانده شده و یا در آستانه ی ورود به احمدآباد بازداشت می شدند. در دولت کنونی هم مخالفت می شود!!!

هم زمانی ی جالبی بود به نظرم رسید قسمت هایی از کتاب را که به این امر اختصاص دارد را در این جا بگذارم تا شما نیز بخوانید.قابل توجه است که خانم ستّاره فرمانفرماییان از وابستگان و اقوام دکتر مصدق بوده اند.دکتر محمد مصدق، خواهرزاده ی پدر خانم فرمانفرماییان یعنی "شاه زاده عبدالحسین میرزای فرمانفرما" که او را "شازده" صدا می زدند است.

" او "دکتر مصدق" در سال 1323 شمسی به عنوان نماینده ی مردم در مجلس شورای ملی برگزیده شده بود،به تدریج رهبری جنبشی لیبرال به نام جبهه ی ملّی را که به صورت اتحادی از نیروهای آزادی خواه و دموکرات عمل می کرد، به دست گرفت. در خانواده ما ، مقاومت این پسرعمه در برابر دیکتاتوری رضاشاه موجب مباهات همه بود. لجاجت و سرسختی او در مبارزه علیه ستم رضاخانی،برای او سابقه ای درخشان ساخته بود و چهره ی او را به رهبری چندان محبوب بدل می کرد که به او لقب "شیر وطن" داده بودند. او در هفتاد سالگی به صورت نجیب زاده ای جلوه می کرده که در قلب توده ی مردم جای داشت. شعار او این بود:"دولت مزد بگیر مردم است و نه مردم مواجب خور دولت". مصدق چهره ای جذّاب داشت با قدی بلند  و اندک خمیده، که شوخی ها و حالت چشمان اش به او ظاهر و رفتاری دل پسندمی داد. در راه رفتن اندکی کند بود و می گفتند که ناتوانی اش نتیجه بدرفتاری پلیس رضا شاهی با او در زندان بوده است.با وجود سن بسیار و ضعف ظاهری، سخنوری چیره دست و سیاستمداری زیرک بود و از آن جا که ابراز ِ احساسات ِ هیجان آلود در سخنرانی ها در بین سیاستمداران ایرانی شایع بود،هرگاه می خواست علیه دخالت دولت در انتخابات،مخالفت با امتیازهای خارجی،عدم استقلال ملی و یا فقدان ازادی سخن بگوید، در صورت لزوم بین جمع می گریست یا حتا غش می کرد. برنامه ی جبهه ی ملّی که او در رأس آن قرار داشت، سیاست خارجی ِ بی طرف، اصلاحات ِ سیاسی-اقتصادی و استقلال ملّی بود.

علاقه ی او به رفاه عمومی شهرت داشت.مادر دکتر مصدق،عمه ی من،خانم نجم السلطنه،پیش از مرگ، بیمارستانی را وقف نیازمندان کرده بود که اداره ی آن به عهده ی غلام حسین،پسر دکتر مصدق بود. او به کمک خواهرش ضیاءاشرف که مدیر بیمارستان بود،آن را به صورت یکی از بهترین مراکز درمانی ایران درآورده بودند.ساده زیستن،بی آلایشی،شوخ طبعی و علاقه ی ذاتی مصدق به توده ی مردم از او شخصیّت سیاسی موفق می ساخت که هرگز به اصول اعتقادات اش پشت نکرد و هیچ کس نتوانست در او لکه ی سیاهی بیابد. در پنجاه سال فعالیّت سیاسی حتا جدّی ترین دشمنان اش نتوانستند علیه او سندی درباره ی بندو بست سیاسی یا فساد مالی به سود خود یا قدرت های داخلی و خارجی ارائه دهند. مردم او را به عنوان رهبری که در پی کسب آزادی و استقلال و حقوق قانونی ملّت ایران است،پذیرفته بودند و به نظر من هم صداقت و شجاعت و درایت لازم،برای هدایت ملّتی به بزرگی مردم ایران را داشت.او نیز چون گاندی و نهرو می توانست از ایران کشوری دموکراتیک،مستقل و خودکفا بسازد،امّا موانع ِ سر راه او بسیار جدّی تر از موانع ِ پیش پای گاندی و نهرو بود.

از نظر سیاسی، مصدق مدعی بود که شاه تنها حق سلطنت دارد نه دخالت در حکومت.

اندیشه ی مبارزه با شرکت نفت می توانست پایه و بهانه ی یک حرکت ملّی قرار گیرد.دکتر مصدق سالیان دراز با تفکر ملی کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست نمایندگان انگلستان از سرمایه ی اصلی مردم ما زندگی کرده بود. او می دانست که بیرون راندن انگلستان از این صنعت نه تنها به معنای درآمد بیش تر از نفت است، بلکه می تواند به استقلال ملّی نیز یاری دهد.شاه به این اقدام روی خوش نشان نمی داد و بدین ترتیب برای مردم آشکارتر می شد که شاه همچون پدرش، دست نشانده ی انگلیسی هاست. شاه برای آرام کردن ِ جو ِ متشنج اجتماعی و نیز نمایش ِ باز پس گیری حقوق ملّی از شرکت نفت، در اندیشه  ی تنظیم قرارداد تازه ای با انگلستان بود و به همین جهت برای آماده کردن زمینه در اسفند ماه سال 1329 ژنرال رزم آرا را که افسری قاطع و تاحدودی اصلاح طلب بود به نخست وزیری برگزید.رزم آرا به وسیله ی عضوی از یک جریان مذهبی سنّت گرا به قتل رسید.

در اردی بهشت سال بعد دکتر مصدق به عنوان رهبر جبهه ملّی لایحه ی ملّی کردن صنعت نفت را به مجلس برد.هشت نماینده ی جبهه ی ملی در برابر تعداد کلّ نمایندگان مجلس که غالبن سلطنت طلب و محافظه کار بودند، اقلیّتی ناچیز به شمار می آمدند، ولی گروه نمایندگان طرفدار انگلستان که از ترور رزم آرا و التهاب عمومی دچار هراس بودند، جرأت مخالفت با نظر مردم را نداشتند و در نتیجه لایحه ی ملّی کردن صنعت نفت با اکثریّـت قاطعی به تصویب رسید. "

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



مرد ِ جاوید ِ ساز،صدا و آواز... آن خفته در تنگنا

متأسفانه صدای بی همتایش زود خاموش شد و چشمان پرحسرت و مهربانش خیلی زود خاک را بر آسمان ترجیح داد. بی شک او یکی از ستاره های پر فروغ آسمان موسیقی ی ملّی ی ما خواهد ماند. او که به آرامی با دلتنگی و انزوا ساخت و با آنکه همه چیز برای رفتنش از ایران مهیّا بود ماندن برای وطن را بر همه چیز ترجیح داد. بیست سال نامهربانی را به جان خرید و البته این سکوت سنگین سرانجام چنگال پر قدرت مرگ را بر گلوی پرآوازش فرو برد.

روزی که پشت سر گذاشتیم 9 بهمن زادروز فریدون فروغی گرامی بود. او که هم در رژیم گذشته در انزوا زیست و هم در دوران پس از انقلاب. او اصالت موسیقی را می شناخت. او هنر را فهمیده بود و هنرمندانه زیست و هنرمندانه سکوت کرد و هنرمندانه خاک را در آغوش کشید. او در خصوصیات روحی و شخصیّتی اش فردی خاص و قابل توجه بود و حساسیّت های زیادی به اتفاقات زندگی اش نشان می داد در ویژگی هایی همچون جسارت و شجاعت نیز مثال زدنی بود : در خاطراتی از او گفته شده زمانی که در یکی از جشن های شاهنشاهی که در شمال کشور برگزار شده بود و خوانند گان برای شرکت در جشن به شمال رفته بودند. فروغی هم دعوت می شود.اما در شب قرار به همراه دوستانش به ساحل دریا می رود و برای دل خودشان می زنند و می خوانند. ساعت ده و نیم شب، ساواک او را پیدا می کند و به مجلس می برد.نوبت به فروغی می رسد.رهبر ارکستر از او می پرسد: "چه آهنگی می خواهی؟" پاسخ می دهد:"نیازی نیست." و با گیتارش می رود جلو.بر خلاف دیگران بی آنکه به شاه تعظیم کند، با تکان دادن سر، شروع می کند به ساز زدن و آواز خواندن:

یک نفر می آد که من منتظر دیدنش ام

یک نفر می آد که من تشنه بوییدنش ام...

او علاوه بر نوازندگی و خوانندگی، شاعر هم بود. دیگر ویژگی ی برجسته ی او توجه به کلام و محتوا بود. تمامی ی آثاری که از آن مرد هنر به جای مانده تا ژرفای وجود چنگ می اندازد و ریشه می دواند. او ظرافت های زیادی در انتخاب موسیقی و تأکیدات هنرمندانه روی واژگان به کار می برد.

در مهربانی و خوبی اش همین بس که همسر اولش" گلی فتوره چی" در مراسم یادبودی که در آمریکا برگزار شده بود در حالی که اشک می ریخت به فروغ، خواهر فریدون گفت:" من همیشه خود را همسر فریدون می دانستم ..." این در حالی بود که سالیان زیادی از جدایی شان گذشته بود و گلی به یاد فریدون هیچ گاه دوباره ازدواج نکرد.

صدای بم و غمگین فریدون با آن صلابت حماسی برای او لقب "خواننده ی ملّی" را به ارمغان آورد.صدایی که چون او دیگر نیامد. صدای فریدون و فرهاد صداهای ماندگار و همچون میراثی بزرگ و جاودانه اند. او سال ها به امید گرفتن مجوز و ارائه کارهایش به مردم که همیشه پرشور و بی سابقه از اجراهایش استقبال می کردند،انتظار کشید. انتظاری که او را کُشت. 51 سالگی سنّی نبود که فریدون را از میان ما ببرد.

گفتنی ها درباره ی فریدون زیاد است. این نوشتار را که با گوش دادن به صدای خجسته اش می نویسم ، با جمله ای به یادماندنی از او که در یک مصاحبه گفته بود به پایان می برم و افسوس بر دولتمردان و فرهنگ سردمدارانی که میان او و دوستدارانش جدایی جاوید افکندند. مردم در انتظار صدای او و او تشنه ی اجرا برای مردم بود و در این میان ... شرم باد بر کج فهمان کج اندیش ...

آن جمله این است:

"هنرمند چیزی به اسم هنر از مردم به امانت گرفته و باید هنرش را به بهترین شکل به صاحبانش برگرداند."

 سروده ای از او در سال 73:

"بگویید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذّت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید

زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن"

 

 

+ نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



به یاد فروغ (در زاد روز ش)

میان این همه آدم های جورواجور آن قدر احساس تنهایی می کنم که گاهی گلویم از بغض می خواهد پاره شود.حسّ خارج از جریان بودن، دارد خفه ام می کند. کاش در جای دیگری به دنیا آمده بودم، جایی نزدیک به مرکز حرکات و جنبش های زنده. افسوس که همه ی عمرم و همه ی توانایی ام را باید فقط و فقط به علّت عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها در بیغوله ای که پر از مرگ و حقارت و بیهودگی است، تلف کنم، همچنان که تا به حال کرده ام. وقتی تفاوت را می بینم و این جریان زنده ی هوشیار را که با چه نیرویی پیش می رود و شوق به آفرینش و ساختن را تلقین و بیدار می کند، مغزم پر از سیاهی و ناامیدی می شود و دلم می خواهد بمیرم،بمیرم و دیگر قدم به تالار فارابی نگارم و آن مجله ی پرت پست پنج ریالی(در اصل نامه اسم مجله برده شده است) را نبینم. 

 

این یادداشت آن بانوی همیشه دوست داشتنی است که پس از استقبال و تکریم فوق العاده ای که در فستیوال سینمای مؤلف در "پزارو" از او شده است،نوشته.

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



قصه ی خلقت

 

خداوندا!

   اگر روزی بشر گردی، زحالم با خبر گردی ...

   پشیمان می شوی از قصّه ی خلقت،

                             از این بودن، از این بدعت

 

 

                                                                                   عکس از فرناز هنرمند       

خداوندا!

     نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،

   چه زجری می کشد آن کس  که انسان است و از احساس سرشار است.

                                                                                      دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



اجنبی نیستی ...(به یاد نیمای گرامی)

با پوزش از یارانی که با خوانش این تارنما همراهی ام می کنند. به خاطر احترام فراوان و علاقه ی قلبی ی زیاد به نیمای محبوبم،امشب در زاد روز او  یکی از نامه هایش را در این پست می گذارم و پس از آن به ادامه ی " به خاطر   این یکی" خواهم پرداخت.

پرنده ی کوچک من !

جسد بی روح عقاب بالای کمرهای کوه افتاده بود. یکی از پرنده های کوچک که خیلی مغرور بود به آن جسد نزدیک شد، بنای سخره و تحقیر را گذاشت . پر و بال بی حرکت او را با منقارش زیر و رو می کرد . وقتی که روی شانه ی آن جسد می نشست و به ریزه خوانی های خودش می پرداخت ، از دور چنان وانمود می شد که عقاب روی کمرها برای جست و جوی صید و تعیین مکان در آن حوالی سرش را تکان می دهد
پادشاه توانای پرندگان ، یک عقاب مهیب از بالای قله ها به این بازی بچه گانه تماشا می کرد . گمان برد لاشه ای بی حرکت که به واسطه ی آن پرنده به نظر می آید جنبشی دارد ، یک عقاب ماده است متعاقب این گمان ، عقاب نر پرواز کرد . پرنده ی کوچک همان طور مغرورانه به خودش مشغول بود . سه پرنده ی غافل تر از او از دور در کارش تماشا می کردند . عقاب رسید و او را صید کرد
اگر مرا دشمن می پنداری چه تصور می کنی ؟ کاغذهای
من که با آن ها سرسری بازی می کنی . به منزله ی بال و پر آن جسد بی حرکت است . همان طور که عقاب نر به آن جسد علاقه داشت ، من هم به آن کاغذها علاقه دارم . اگر نمی خواهی به تو نزدیک بشوم ، به آن ها نزدیک نشو

تو برای عقاب توانا که لیاقت و برتری او را آسمان در دنیا مقدر کرده است ، ساخته نشده ای
 پرنده ی کوچک من !

 چرا بلند پروازی می کنی ؟


 بالعکس کاغذهای تو برای من ضرری نخواهد داشت
، عقاب ، کارش این است که صید کند ، شکست برای او نیست ، برای پرنده ای است که صید می شود. قوانینی که تو آن ها را می پرستی این شکست راتهیه کرده است . ولی من نه به آن قوانین ، نه به این نجابت به هیچ کدام اهمیت نمی دهم
 نه ! تو هرگز اجنبی و ناجور آفریده نشده ای ، به تو اعتنا نمی کنند . تو به التماس خودت را به آنها می چسبانی . اجنبی نیستی ، مثل آنها خیالات تو با بدی های زمین گنهکار سرشته است
 قدری حرف ، قدری ظاهر آرایی آن ها کافی است که تو را تسخیر کند
 در هر صورت اگر کاغذهای مرا در جعبه ی تو ببینند برای کدام یک از ما ضرر خواهد داشت ؟



                                                                              عقاب - 10 اسفند 1302

 


 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



پرسش وسخنی کوتاه با استاد محمد رضا سرشار (رضا رهگذر)

محمد رضا سرشار برای من فقط یک نام نیست . فقط یک شخصیت ادبی نیست.  فقط یک نویسنده نیست... او برای من یعنی خاطراتی ناب از نوجوانی و جوانی ام که هیچ گاه از خاطرم سفر نکردند.

من با نام رضا رهگذر راهی ی "یثرب" شدم و آن کتاب با حلاوت روایت اش برای همیشه من را در مسیر کتاب خوانی قرار داد و این یعنی حقّ بزرگی که نویسنده بر گردن من دارد... و رهبر هم گفت : ایشان حقّ بزرگی بر ادبیات داستانی ما دارند.

من با شنیدن نام رضا رهگذر حسرت خورده ام وقتی نخستین شعری که پس از ناامیدی بسیار از توان شعرسرایی ی خودم،سرودم در استان تهران رتبه ی دوم را به دست آورد،آن زمان به خاطر کوتاهی و غفلت مربی ی پرورشی خبر موفقیت ام و کسب رتبه ی نخست منطقه و رتبه ی دوم استان به من نرسید و سال بعد که به مدرسه رفتم خبردار شدم مسولین منطقه تمام تابستان به دنبال من می گشتند به اداره ی آموزش و پرورش منطقه رفتم و آن جا آقایی گفت : خانم! شما افتخار این منطقه بودید مدّت ها دنبال تان گشتیم شعرتان بسیار عالی بود ، هرچه گشتیم نه تلفن و نه آدرسی نیافتیم تا خبر دهیم تا در جشنواره ی سه روزه در اصفهان شرکت کنید آقای سرشار هم این سه روز آن جا بودند ... و من با حسرت نوجوانی ام گفتم : مربی ی پرورشی _ خانم احسانی_ به من گفتند که اصلن شعر بنده در مسابقه راه پیدا نکرده و اداره آن را نپذیرفته است...

من با دیدن نام استاد سرشار ذوق کرده ام وقتی که بعد از گذشت زمان قابل توجه ای که از ارسال نامه ام به سروش نوجوان می گذشت و من یک روز که در خانه تنها بودم با شنیدن زنگ خانه توسط پستچی فهمیدم که استاد پاسخی به نامه ام فرستاده چرا که امضای او یا شاید هم از سوی او در پای نامه بود ولی نام خودش را دیدم و خبر انتشارهمان شعری که شرح آن گذشت در سروش نوجوان را دریافت کردم ... یک صفحه ی کامل به آن اختصاص داده شده بود و ... هنوز تصویری که برای آن انتخاب شده بود را به خاطر دارم .. بگذریم .. چه خاطرات شاد و خوبی ...

صدای محمد رضا سرشار برای من آرامش آورده است وقتی ساعت دو روز های جمعه می شد و ما همگی دور سفره می نشستیم و صدای دلنشین و ماندگار او برایمان قصه می گفت ...

امّا نام محمد رضا سرشار برای من یادآور چیزهای دیگری هم هست، یادآور مفاهیمی همچون : ادب، بزرگ منشی ، اعتماد به نفس، قاطعیت ، صراحت بیان و شخصیت استوار و... و این مفاهیم خیلی ستودنی است...

خط و خطوط و نگرش سیاسی ی استاد را می شناسم و البته برایم قابل احترام هست گر چه که با او اختلاف نظر داشته باشم. با شدّت گرفتن مسایل انتخابات ریاست جمهوری ی اخیر و پیشامدهای پس از آن خیلی ها دست به قلم برده و داد سخن برآوردند و مواضع خود را یا به صراحت و یا با نقد و ... بیان کردند استاد هم چنین کردند. این کار در ذات خود قابل ستایش است انسان باید شجاعت و شهامت گفتن نظریات و نگرش ها و اعتقاداتش را داشته باشد و این برای مردان ِ چنین مؤثر اهمیت دو چندان دارد. شاید بعضی بگویند اهل هنر و ادب باید از آلودگی و آشفتگی ی سیاسی دور بمانند ولی من خود به این امر انتقاد دارم و آن را شایسته نمی دانم و برآنم که اتفاقن مؤثرترین افراد باید صزیح ترین بیان را داشته باشند .

از این مقدمه ی طولانی به چه نکته ای می خواهم برسم؟

چندی است سایت استاد مملو از آراء و نظرات و گاهی خاطرات سیاسی ی ایشان است ، امری طبیعی است و حرفی ندارم امّا چندی پیش، پس از درگذشت استاد مشکاتیان و زنده شدن اختلافات میان ِ او و استاد شجریان عدّه ای فرصت یافتند به خاطر اختلاف نظرهای سیاسی فرصت را غنیمت بشمرند و خسرو آواز ایران را نکوهش کنند... جدایی آن دو واقعن در عالم هنر و برای هنرمندان امری گران و ناگوار بود امّا طرح ماجرای اختلاف خانوادگی ی آن ها و تفسیر و نتایج سیاسی از آن برآوردن امری غیراخلاقی بود که انتظار می رفت استاد سرشار از آن خود را مبرا نگاه می داشت ... گر چه که ایشان از منبع دیگری مطلب را گرفته و درج کرده اند ولی به هر حال انتشار آن در سایت رسمی گواه تأیید است.

پرداختن به مسایل خصوصی و خانوادگی حتی در یک خانواده ی معمولی هم با احتیاط صورت می گیرد مخصوصن اگر میان زن و شوهر باشد و اطرافیان با گفتن جملاتی همچون : خدا عالِم است، کسی چه می داند که حقّ با کیست و یا ... تلاش می کنند به قضاوت نپردازند. حال چگونه به خود اجازه می هیم در مورد افرادی که با آنها تفاوت نگاه سیاسی داریم این گونه به قضاوت و یا شبهه افکنی بپردازیم.

جناب استاد !

زمان انتخابات نمایندگان مجلس در آخرین دوره، هنگامی که دکتر مهاجرانی در وبلاگ خود به درج نوشتاری توأم با بی ادبی نسبت به شما پرداخت من با همه ی احترامی که برای ایشان قائل بودم واقعن سرخورده و غمگین شدم و در مقابل، حرکت شما را ستودم که با بی اعتنایی و زود گذشتن ار آن ماجرا بزرگواری ی خود را نشان دادید. کاش هم اکنون نیز همان گونه زیبا و پسندیده تر برخورد می کردید.

جناب استاد !

گزافه گویی کردم امّا بر من گران آمد چون نمی خواستم چهره ی محمدرشا سرشار که برایم با مفاهیم و ویژگی های برجسته ی اخلاقی پیوند خورده است از چنین چیزی خدشه دار شود و مرام ادب و صداقت را در آن یافتم که با بیان قاصر خود برایتان بنویسم و نوشتم ...

همان قدر که شما بر ادبیات داستانی حقّ دارید استاد شجریان هم بر موسیقی ی اصیل ما حقّ دارند و همان یار غریب و تنهای سفر کرده، پرویز مشکاتیان را می گویم خود برآن بود که این استاد شجریان است که حافظ را برای نسل های نو زنده نگاه داشت...

تلاش کردم مختصر بگویم امّا فقر واژگان من و لکنت کلام و ضعف سخن چنین به اطاله کشاند. با همان بزرگواری که در شما سراغ دارم، ببخشایید. 

 

هم زمان با انتشار این مطلب، متن آن را برای خود استاد به صورت پست الکترونیکی فرستادم و بلافاصله ایشان پاسخ دادند که هم اکنون که از آن مطلع شدم آن را نیز به این پست اضافه می کنم :

 

 سلام.از شما برای تذکرتان متشکرم.همه ما به تذکر نیازمندیم.هر زمان دیگر هم که لغزشی دیدید تذکر بدهید.موفق باشید."
 

+ نوشته شده در جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



دست بردار از این در وطن خویش غریب ...

باور کردن این خبر برای حمید سخت بود ...پیامکی که برایش آمده بود را برایم خواند و با شوق گفت شاید منظور از وداع استاد این است که از ایران رفته باشد ! امّا خبر درست بود. استاد سنتور، پرویز مشکاتیان برای همیشه چشمانش را فرو بست و ساز  ِ شوم  ِ  مرگ را نواخت ...

آن شب من و حمید با بغض به نوبت و به یاد استاد، سنتور نواختیم و به حسرت از او یاد کردیم . پنج شنبه ساعت 10 صبح جلوی تالار وحدت قرارمان شد برای شرکت در مراسم تشییع جنازه ی استاد اگر چه با بیست و پنج دقیقه تأخیر رسیدم اما خوشبختانه همایون عزیز تازه شروع به اجرای زنده به احترام و یاد آن یار کرده بود ... " قاصدک ! هان  چه خبر آوردی ؟! از کجا و زکه خبر آوردی ؟! ... " و قاصدک آخرین اجرای مشترک مشکاتیان با استاد شجریان، خسرو آواز ایران بود.

دوست داران و هواخواهانش جمع قابل توجه ای را تشکیل داده بودند که با شنیدن آوای محزون همایون عزیز که در ابتدا با بغضی آشکار همراه بود و در پای بدن آرام خفته ی پرویز مشکاتیان ایستاده بود و بدون ساز می خواند ... می گریستند. افسوس که خود استاد شجریان که به حق ّ نسبت به هر کس دیگری در این مراسم برای ادای احترام اولی بود حضور نداشت و در خارج از کشور به سر می برد و به همین دلیل همایون به جای پدر ادای احترام به آن یار دیرین کرد و پیش از اجرا گفت از خودم چیزی که کفایت مشکاتیان را بکند ندارم امّا قاصدک را که ساخته ی خود اوست می خوانم و خواند...

محمد حسین ایمانی معاون هنری ارشاد هم آغاز سخن کرد و گفت:گفتگوی دو ساعته ای را با استاد در منزلش داشته ام که به زودی آن را منتشر خواهم کرد. جمعیت برای دومین بار پس از تشویق همایون دست زدند اّما به دست زدن ِاعتراض تبدیل شد و جمعیت علاقه مند به هنرمند محبوب شان همراه با دست زدن معاون ِ وزیر را " هو " کردند و به هیچ وجه برای شنیدن سخنان او که بی توجه به واکنش حاضران همچنان سخن می گفت، سکوت نکردند. معاون هنری در پایان سخنان خود از احساسات پاک مردم تشکّر کرد!

آیین و آوا فرزندان نوجوان و جوان استاد از مردم خواستند که در سکوت به تشییع پیکر پدرشان اقدام کنند و آن بدن آرام بر روی دست دلدادگان ِ نوای سنتور ِ دل انگیز مشکاتیان تا ابتدای خیابان تشییع شد با بانگ ِ : " پرویز مشکاتیان! الوداع، الوداع" و زن و مرد گریستند ..

استاد رفت و خاطراتش به جا ماند آن هنگام که پیش از آغاز اجراهایش ساز ِ همه ی همراهانش را تک تک کوک می کرد و همدلی آغاز می کرد و آثارش به جا ماند که استاد با آنها زنده است ... استاد رفت و خاطراتش به جا ماند آن هنگام که پس از اجراها یش به دل جمعیت می آمد و در میان مردم بود و با آن ها تا در خروجی گام برمی داشت ... استاد در دل ها زنده است با هر نوایی که از سنتورش به جا گذاشت...

خودش هم همچون مردم "بیداد" را دوست تر می داشت... افسوس که استاد شجریان در مراسم خداحافظی ی همدل و همکار و همراه و داماد خود نبود .. افسوس .. گفتند در پاریس هنگامی که به بیت " سپهر برشده پرویز نیست خون افشان / که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است" رسید،اشکش را که بر گونه اش چکید ،آرام پاک کرد و شاید افسوس خورد که چرا چندی را دور از هم گذراندند و با هم نبودند و شاید به خانه نشینی و گوشه گیری ی پرویز اشک ریخت و نامهربانی هایی که بر اهل ادب و فرهنگ و هنر این مرز و بوم می رود ... شاید ...

آرامگاه ابدی ی او نیشابور شد و در کنار عطار در خیّام امروز شنبه برای همیشه خفت.

یادش گرامی باد        

+ نوشته شده در شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



محسن مخملباف و سکس و فلسفه

با توجه به چند پست پیشین د رمورد سکس و فلسفه بدون مقدمه و خلاصه به چند نکته اشاره می کنم :

*به گمان من جسارت مخملباف در پرداختن و ورود به چنین موضوعی قابل تقدیر است همان گونه که ورود او به فیلم "فریاد مورچگان" جای تحسین دارد. با همه ی محدودیت ها، تابوها و تعصب نگری هایی که در جامعه ی ما وجود دارد پرداختن به موضوعاتی از این دست، آن هم با این شکل، سختی ی بسیاری دارد اگر چه او این فیلم ها را در خارج از کشور ساخته است اما به هر حال او یک ایرانی و نماینده ای از این کشور است.

*و اما نام فیلم خیلی با محتوای آن سازگاری ندارد،گر چه که برآنم مخملباف هیچ گاه نمی توانست سکس را به تصویر بکشد و از نمادهایی به جای آن استفاده کرده است پس به مقصودش رسیده و بر این اساس می توان این نام را پذیرفت اما نمی توان از این واقعیت هم چشم پوشید که واژه ها بار معنایی خاص خود را دارند و وقتی آنها را به مخاطب منتقل می کنیم باید به این معنا و اثر آن توجه کافی داشته باشیم.

*و امانگاهی که مخملباف به عشق در این فیلم داشته است اگر چه هنوز جامع و کامل نیست ولی بیانی شجاعت مندانه و توأم با واقع نگری به آن است...او چهار مرحله از عشق های انسانی را به نمایش می گذارد عشقی پاک و آسمانی با ظهور مریم،عشقی زمینی و توأم با نیاز با حضور فرزانه، وجود تهمینه که اورا با حلقه هایی زمینی تر از این روابط نشان می دهد و ملاحت که خود رفتاری چون جان را به نمایش می گذارد... این مفهوم و ماجرا، تلخ یا شیرین واقعیتی است که جای کتمان ندارد... هر چه تعریف مقدس تر و آسمانی تر و والاتری در این گونه روابط انسان ها بسازیم و بیافرینیم و به آن دل ببندیم خود را از واقعیت دور ساخته و...  مخملباف این هنر را داشت که پرده ها را کنار زده، دل به دریا بزند و این تراژدی را به نمایش بگذارد... به دیالوگ ها توجه کنید:

"این کورنومتر است لحظات خوش زندگی ام را با آن اندازه می گیرم" پس این رابطه فقط تا وقتی ارزش نگهداری دارد که بتوان در آن خوش بود وبه محض آن که این ویژگی را از دست داد دیگر باید رهایش کرد...

"عادتن شغلم عشق است" او حتی نمی گوید:"عادتن شغلم عاشقی است " می گوید:عشق است و این یکی از همان ظرایفی است که کارگردان به آن توجه خوبی کرده است.

هنگامی که جان و فرزانه می خواهند با هم شراب بنوشند، فرزانه می گوید: "به نام عشق" و جان می گوید به نام "عشاق" تفاوت را ملاحظه می کنید؟

*وقتی فیلم شروع می شود ما فقط صدای جان را می شنویم که دختران را به کلاس رقص دعوت می کند، سپس یکی یکی با دختران آشنا می شویم همزمان با آشنایی ی ما آن چهار دختر هم از وجود یکدیگر در زندگی ی جان با خبر می شوند... و بعد از این است که ما چهره ی جان را می بینیم... چهره ای آرام و کمی هم به گمان من بی تفاوت

*هنگام اعتراض، آشفتگی و حتی گریه ی دختران آنچه از جان می بینیم شاید تا حدودی چهره ای حق به جانب و دارای فلسفه ای قابل قبول و منطقی پذیرفتنی در این ماجراست ... او با دختران سخن می گوید و شاید به توجیه می پردازد و به بیان فلسفه ی عشق می پردازد آن هم زمانی که دوره های خوشی ی خود را با آنها سپری کرده است و می خواهد جدا شود و این حرکت را یک جستجو معرفی می کند...

او از زندگی فقط به دنبال خوشی و عشق است و این گذر عمر را تنها در همین امر ارزشمند می شمارد ...

در سکانسی که او با شاعر قدم می زند، هنگام جدا شدن از او شاعر می گوید :" جان ! نرو، زنگ خطر است" جان توجه نمی کند و به سمت فرزانه می دود چون به قول خودش اغوای راه رفتن او شده است. بلا فاصله هواداران شاعر به او می رسند و نظرش را در مورد زیباترین شعری که سروده می پرسند و او به جان اشاره می کند و می گوید: "زیباترین همین است که الان سروده می شود"!

*هنگامی که دختران با او سخن می گویند معمولن در حرکت های دایره ای وار می چرخندو نکته هایی را با جان در میان می گذارند ولی این جان است که آرام و بی دغدغه می ایستد و ...

این حرکات دایره ای هم که در فیلم های مختلف مخملباف معرف حضور شما هست...

هر کدام از دختران گمان می کرده که تنها او در قلب جان بوده است و این معرفی ی فلسفه ی عشق یک زن است ...

در اواخر فیلم می بینیم که چگونه مردان با زنی که همانند جان با چهار مرد رابطه ی عاشقانه برقرار کرده است چه برخوردی می کنند و این در حالی است که دختران خیلی آرام با گفتگو هایی غمگنانه دل از جان می کنند ،او را سرزنش نمی کنند و پی سرنوشت خود می روند ولی مردان ملاحت را "فاحشه" می خوانند ... این یعنی چه؟ تفاوت در این رابطه ها کجاست؟

اما همین جان با این نگاه و رویکرد معترف است که عشق واقعی روی زمین دارد می میرد و ما به آزادی رسیده ایم آزادی در سکس اما وحشتناک آن است که از عشق محرومیم ...

*شاید بهتر بود نام فیلم  زن و عشق می بود ... بگذریم...و یک نکته که به اشاره از آن می گذرم آن است که یک مرد مطرح شده است و چهار زن... شاید مخملباف نیم نگاهی به جواز چهار همسری برای مرد در اسلام داشته است. تا نظر شما چه باشد؟!

+ نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



به یاد انسان ...

                                                         

  

 

 

چو گلدان خالی

لبِ پنجره پر از

    خاطراتِ

ترک خورده ایم...

 

 

 

 

   

 

 

برای یک کار تحقیقی قرار ملاقاتی را با او هماهنگ کرده بودیم. من و چند تن از همکارانم که همه د ر دفتر تألیف کتب درسی مشغول به کار بودیم  برای گفتگو با او به دانشکده رفتیم. کار ما پیرامون کتاب های مقطع دبستانی بود و ...

ساعت مقرر وارد سالنی که گفته شده بود دفتر او در آن جا قرار دارد حضور یافتیم دنبال کسی می گشتیم ما را به اتاق او راهنمایی کند، فکر می کنم یک نفر را در آبدارخانه دیدیم، سلام و خسته نباشید و " مابا دکتر امین پور قرار داشتیم کجا می توانیم او را ببینیم ؟"

" در آن اتاق به همراه چند نفر دیگر حضور دارند، می توانید تشریف ببرید آن جا"

آهسته گفتیم : " ببخشید ما تا حالا ایشان را ندیده ایم، کدام یک از آنها دکتر امین پور است؟"

خندید: " شما بروید، خودتان یوسف  را بین همه پیدا می کنید ..."

 یوسف ... یوسف ... بی نظیر، زیبا ، گیرا به رخسار و رفتار،  مهربان، دلنشین، انسان، مرد، فروتن، ، خوش قامت ... یوسف ...

 (خاطره ای بود از دخترعمویم.)

 من نمی توانم از قیصر بنویسم نه قلمم یارای نوشتن دارد نه روح و روانم تحمل آن که در نبودش ... هرگز نام او بی بغض گلو بر گوش من نیامده، او رفت ... و چه سخت و دردناک روزها پس از او گذشتند. من نمی توانم از او حرف بزنم، فقط می گریم آهسته و بی صدا می گریم در فراق قیصر باید آهسته و بی صدا گریست... باید ذره ذره سوخت و گریست. گاهی آتش می گیرم از این که او را از نزدیک ندیدم و او پر کشید و گاهی که خیلی می سوزم می گویم که بهتر آنکه او را از نزدیک ندیدم و با او سخن نگفتم وگرنه چگونه اکنون می توانستم ...

یک سال گذشته، یک سال است قیصر در میان ما نیست ، تنها با نام و یادش به سر می کنیم. صبح تلخی که خبر پروازش را به من دادند در اداره فقط هق هق گریه بود که از اعماق وجودم برمی خاست ... و دیگر کسی نمی توانست تنها یک کلمه از او و با یاد او بگوید، طاقت از کفم می رفت، هنوز هم همین گونه است، چقدر سخت است حتی نمی توانم از آن بزرگ مرد سخنی بگویم و بشنوم.

از او که انسان بود

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()