فقط یک بهار

زنان بدون مردان ...

زنان بدون مردان؛ کتابی که تمام بانوان باید آن را بخوانند .. .کاری که مطمئنا رخ نمی دهد!

زنان بدون مردان همان قدر که خواننده زن خود را به هیجان می کشان به همان اندازه د او را در محاق قرار می دهد... نویسنده که خود یک بانوست با واژگانی مناسب،حسّ های زنانه ی شخصیت هایش را بیان کرده است... زن اسیر، زن تحقیرشده، زن طغیانگر، زن افسون شده، زن آرزومند، زن عاشق و ... زنی که در زندان مرد  نفس به شماره می کشد... 

اما من با خواندن این اثر کم حجم، هنوز فریاد دارم... یا من پایان آن را قبول ندارم یا نتوانستم آن را آن گونه که نویسنده در نظر داشته بفهمم و یا .... . باغبان مهربان را قبول ندارم... و سرانجامی که کمی شعارزده شده است... اگر چه که پیامی خوش دارد ... زن و مرد بودن ملاک نیست... انسان باش اما باز هم این پیام از زبان یک مرد در داستان شنیده می شود... این با روح کتاب ناهمخوان است. دعوای زن و مرد نیست اما این طغیان و سرکشی مقدس است طغیان در مقابل اندیشه ناقص مردانه...

بانو شهرنوش پارسی پور با روحی تعادل جویانه، اندیشه ای موازات طلب و نگاهی انسان گرایانه و فارغ از نگرش جنسیتی نتیجه می گیرد که زن و تنها زن بودن و مرد و تنها مرد بودن هر دو نقص و ضعف است و این دو موجود با هم آرام می گیرند و یا شاید به هم نیاز دارند و در کنار هم می توانند روزگاری نه بد و نه خوب را بگذرانند ... ایده آل های انسان با درکنار هم بودن هم رخ نمی دهد... زندگی نیاز به تنوع دارد و غرایز انسانی هم موی دماغند و این در کنار هم بودن ِ زن و مرد پاسخی است به این نیاز...

زنان بدون مردان را باید همه  بانوان بخوانند. آنچه که در این کتاب قابل ستایش است پرده برداشتن از بخشی از اشتباهات زن است... اشتباهی که زن در تاریخ مرتکب شد و مرد را بر خود چیره ساخت، اگر چه که آن را به صراحت بیان نمی کند اما من فکر می کنم گوشه ای از این اشتباه ناخواسته و مشفقانه در سطور این داستان به چشم می خورد.

رمز رهایی، آگاهی است و آگاهی یک جریان پیوسته است، از آنچه در گذشته بوده است، چگونگی سیر رخدادها.. شناخت خود.. باورداشتن خود و ... آگاهی رمز رهایی است. باور داشتن این امر که زن برای مرد نیست... زن برای خودش است... زن مستقل است...  

گاهی گمان می کنم زمان گفتن این حرفها گذشته اما ... نه... مثل این که بیماری برتری اندیشی مردان در این روزگار همچنان بیداد می کند ... در کشور من... در مرزهای میهن من... در خرد دولتمردان آن... و حتی روشنفکرانش...

زنان بدون مردان... نام کتاب را دوست دارم.... کاش ما بانوان این کتاب را کامل کنیم.

 

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



آدمیزاد حکایتی است...

چند وقت است دلم یرای "سووشون" اثر خواندنی و ماندگار بانو " سیمین دانشور" تنگ شده. وقتی کتاب را خوانده ام، بخش هایی از آن برایم قابل توجه بوده است چه با نگاه مثبت و چه با نگاه انتقاد و نظر منفی. که آن ها را با شما در میان می گذارم:

 

دوست داشتن دل آدم را روشن می کند."

"دل آدم عین یک باغچه پر از غنچه است.اگر با محبت غنچه ها را آب دادی باز می شوند."

صفحه ی  29

"چقدر زن ها ترسو و دروغگو هستند. فقط بلدند گور بکنند و دفن کنند و بعد گریه کنند." 

صفحه ی 122

"اگر این زن ها نبودند و محض خاطر آن ها نبود پسرها چه زود می توانستند مرد بشوند...زن ها هی می ترسند و ما مردها را هم می ترسانند ... "                                                                                                                     صفحه ی 129

"همان وقت که می ترسی کاری را بکنی،اگر حق با توست در عین ترس آن کار را بکن." 

  صفحه ی 131

"اگر آدم گناه کرد و موفق شد،آن گناه به عقیده ی خودش و دیگران گناه نیست ولی اگر موفق نشد،آن وقت گناه گناه است و باید جبرانش کرد."                                                                                                           صفحه ی 183

 

"کاش دنیا دست زن ها بود، زن ها که زاییده اند یعنی خلق کرده اند و قدر مخلوق خودشان را می دانند. قدر تحمل و حوصله و یکنواختی و برای خود هیچ کاری نتوانستن را. شاید مردها چون هیچ وقت عملن خالق نبوده اند، آنقدر خود را به آب و آتش می زنند تا چیزی بیافرینند. اگر دنیا دست زن ها بود، جنگ کجا بود؟"                                                                                           صفحه ی 193

 

" نمی دانم کجا خوانده ام که دنیا مثل اتاق تاریکی است که ما را با چشم های بسته وارد آن کرده اند. یک نفر از ما، ممکن است چشمش باز باشد. ممکن است یک عده بخواهند با کوشش چشم های خود را باز کنند و یا ممکن است بخت کسی بخواند و یک نوری از یک روزن ناگهان بتابد و آن آدم یک آن بتواند ببیند و بفهمد."                                                                                       صفحه ی 284

 

"در این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی  عشق،حتی جنون،حتی ترس.آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا به جا کند. می تواند آب ها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را به هم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین،حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی د راین دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد."  

                                                                                               صفحه ی 285

 

"در زندگی و برای زنده ها باید شجاع بود."                                                                                               صفحه ی 292

 

"گریه نکن خواهرم. در خانه ات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت."

گو باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟!"                                                                                صفحه ی 304، صفحه ی پایانی.

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



روسپی بزرگوار

 

دیشب "روسپی بزرگوار" اثر خواندنی "ژان پل سارتر" با ترجمه ی "بهمن نوایی" را خواندم.جذابیِت این کتاب ِ کم حجم آنقدر بود که تا تمام نکردم ، نخوابیدم. با همه ی این احوال نمی توانم حسّی که از خواندن چنین اثری در من شکل گرفته است را پیدا کنم. فقط می دانم باید درباره اش حرف بزنم یعنی همین حسّ ناشناخته در من نیازی می آفریندکه مرا به گفتن از آن سوق می دهد! ولی گونه ای از تحیّر یا شاید هم بهت زدگی و یا چیزی از این جنس نمی گذارد بفهمم که چه می خواهم بگویم.

هنرمندی ی سارتر، این فیلسوف انسان گرای توانا در بیان "حقیقت" و "واقعیّت" در قالب این نمایشنامه نکته ی قابل توجه ای بود و سفسطه های فلسفه مابانه ای که از زبان شخصیّت ها بیان می شود مرا درگیر خود ساخت. آنچه در روسپی بزرگوار با این عنوان جذّاب می خوانیم قصّه ای است که در جای جای دنیا فارغ از آن که در چه قرنی به سر می برسم پیاپی در حال رخ دادن است. 

 سارتر با زیرکی ی تمام از یک زن روسپی برای نماد سازی مردمی استفاده کرده بود که با درون پاک و بی آلایش برای خوب بودن از هیچ دریغ نمی ورزند حتا از زشت ترین و آلوده ترین کارها و در انجام آنها چنان خالص و ناب ظاهر می شوند که نمی توانی آن ها را گناهکار بنامی ولی واقعیّت آن است که آن ها گناهکارانی پاکدامن هستند و ... مردمانی که با احساسی انسان دوستانه به ظلم هایی ناخواسته تن می دهند و در این میان بزرگ ترین جنایات بشری را انجام می دهند. آن ها در ظاهر تشنه ی دلیل و علّتی قانع کننده اند ولی به راحتی در برابر ساده ترین و سست ترین توجیهات از پای در می آیند و این واقعیّتی است که سارتر به خوبی آن را بیان می کند.

به گمان من نکته ی دیگری که خیلی روشن در این کتاب با آن مواجه ایم معرفی دور  ِ زندگی است. البته که دور و تسلسل مفاهیم باطل فلسفی است ولی واقعیّت آن است که ... الان که این چند خط را می نویسم یاد کتاب "تهوع" اثر دیگر سارتر افتادم . باید یک بار دیگر آن را بخوانم!

روسپی بزرگوار،نمایشنامه ای است که با وصف اتاقی آغاز می شود که روسپی در آن زندگی می کند. صبح است و مردی که لیزا شب گذشته را با او سپری کرده می خواهد برود. در لیزا میلی به ماندن او هست ولی فِر ِد لجوج و بدقلق است و ... این نمایشنامه با خواهش فرد برای هم آغوشی همیشگی و در اختیار گرفتن لیزا به پایان می رسد. تمام صحنه های نمایشنامه در همان اتاق شکل می گیرد. لیزا در این کتابِ کم حجم، عشق،تنفر،هوس،آزادگی،انسان دوستی و تعالی جویی را با هم تجربه می کند و سرانجام  ِ او، اسارت است.اسارت در زندگی مردی که او را برای یک شب انتخاب کرده بود...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



من،دختری از ایران و دکتر مصدق

یکی از عادت هایی که دارم این است که وقتی می نشینم پشت میز و سیستم را روشن می کنم تا ویندوز بالا بیاید و آماده ی کار شود چند صفحه ای از یکی از کتاب هایی که در حال خواندن آن هستم و همیشه روی میز قرار دارد را می خوانم که البته فرصت بسیار مغتنمی است. برای من که خیلی وقت کم دارم واین روزها کمتر به خواندن می رسم  عادت خوبی است که ترک آن حسابی موجب مرض می شود. امروز در حال خواندن یکی از همین کتاب ها یم بودم به نام  "دختری از ایران" که خاطرات خانم "ستّاره فرمانفرماییان" یکی از شاه زاده خانم های قاجار است. به قسمتی از کتاب رسیدم که در مورد دکتر مصدق بود و قضایای ملّی شدن صنعت نفت. در همین دقایق سیستم به اینترنت وصل شده بود، ایمیل ام را چک کردم در یکی از بسته های خبری که دریافت کردم حکایت از نزدیک شدن مراسم گرامیداشت دکتر مصدق در 14 اسفند داشت و مخالفت دولت با برپایی مراسم و ...

دکتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی ایران در 14 اسفند ماه 1345 ساعت 6 صبح، در سن 84 سالگی درگذشت.ایشان وصیّت کرده بود او را در کنار شهدای 30تیر در این بابویه دفن کنند ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاق های خانه اش در احمدآباد به خاک سپرده شد. در دوران ستمشاهی  نیز فعالین ملّی همیشه برای حضور در مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق با محدودیّت ها و فشارهای دستگاه های امنیتی رو به رو  بودند و بارها افرادی نظیر آیت ا... طالقانی،داریوش فروهر،مهندس بازرگان و دکتر سحابی از نیمه راه توسط ساواک بازگردانده شده و یا در آستانه ی ورود به احمدآباد بازداشت می شدند. در دولت کنونی هم مخالفت می شود!!!

هم زمانی ی جالبی بود به نظرم رسید قسمت هایی از کتاب را که به این امر اختصاص دارد را در این جا بگذارم تا شما نیز بخوانید.قابل توجه است که خانم ستّاره فرمانفرماییان از وابستگان و اقوام دکتر مصدق بوده اند.دکتر محمد مصدق، خواهرزاده ی پدر خانم فرمانفرماییان یعنی "شاه زاده عبدالحسین میرزای فرمانفرما" که او را "شازده" صدا می زدند است.

" او "دکتر مصدق" در سال 1323 شمسی به عنوان نماینده ی مردم در مجلس شورای ملی برگزیده شده بود،به تدریج رهبری جنبشی لیبرال به نام جبهه ی ملّی را که به صورت اتحادی از نیروهای آزادی خواه و دموکرات عمل می کرد، به دست گرفت. در خانواده ما ، مقاومت این پسرعمه در برابر دیکتاتوری رضاشاه موجب مباهات همه بود. لجاجت و سرسختی او در مبارزه علیه ستم رضاخانی،برای او سابقه ای درخشان ساخته بود و چهره ی او را به رهبری چندان محبوب بدل می کرد که به او لقب "شیر وطن" داده بودند. او در هفتاد سالگی به صورت نجیب زاده ای جلوه می کرده که در قلب توده ی مردم جای داشت. شعار او این بود:"دولت مزد بگیر مردم است و نه مردم مواجب خور دولت". مصدق چهره ای جذّاب داشت با قدی بلند  و اندک خمیده، که شوخی ها و حالت چشمان اش به او ظاهر و رفتاری دل پسندمی داد. در راه رفتن اندکی کند بود و می گفتند که ناتوانی اش نتیجه بدرفتاری پلیس رضا شاهی با او در زندان بوده است.با وجود سن بسیار و ضعف ظاهری، سخنوری چیره دست و سیاستمداری زیرک بود و از آن جا که ابراز ِ احساسات ِ هیجان آلود در سخنرانی ها در بین سیاستمداران ایرانی شایع بود،هرگاه می خواست علیه دخالت دولت در انتخابات،مخالفت با امتیازهای خارجی،عدم استقلال ملی و یا فقدان ازادی سخن بگوید، در صورت لزوم بین جمع می گریست یا حتا غش می کرد. برنامه ی جبهه ی ملّی که او در رأس آن قرار داشت، سیاست خارجی ِ بی طرف، اصلاحات ِ سیاسی-اقتصادی و استقلال ملّی بود.

علاقه ی او به رفاه عمومی شهرت داشت.مادر دکتر مصدق،عمه ی من،خانم نجم السلطنه،پیش از مرگ، بیمارستانی را وقف نیازمندان کرده بود که اداره ی آن به عهده ی غلام حسین،پسر دکتر مصدق بود. او به کمک خواهرش ضیاءاشرف که مدیر بیمارستان بود،آن را به صورت یکی از بهترین مراکز درمانی ایران درآورده بودند.ساده زیستن،بی آلایشی،شوخ طبعی و علاقه ی ذاتی مصدق به توده ی مردم از او شخصیّت سیاسی موفق می ساخت که هرگز به اصول اعتقادات اش پشت نکرد و هیچ کس نتوانست در او لکه ی سیاهی بیابد. در پنجاه سال فعالیّت سیاسی حتا جدّی ترین دشمنان اش نتوانستند علیه او سندی درباره ی بندو بست سیاسی یا فساد مالی به سود خود یا قدرت های داخلی و خارجی ارائه دهند. مردم او را به عنوان رهبری که در پی کسب آزادی و استقلال و حقوق قانونی ملّت ایران است،پذیرفته بودند و به نظر من هم صداقت و شجاعت و درایت لازم،برای هدایت ملّتی به بزرگی مردم ایران را داشت.او نیز چون گاندی و نهرو می توانست از ایران کشوری دموکراتیک،مستقل و خودکفا بسازد،امّا موانع ِ سر راه او بسیار جدّی تر از موانع ِ پیش پای گاندی و نهرو بود.

از نظر سیاسی، مصدق مدعی بود که شاه تنها حق سلطنت دارد نه دخالت در حکومت.

اندیشه ی مبارزه با شرکت نفت می توانست پایه و بهانه ی یک حرکت ملّی قرار گیرد.دکتر مصدق سالیان دراز با تفکر ملی کردن صنعت نفت و کوتاه کردن دست نمایندگان انگلستان از سرمایه ی اصلی مردم ما زندگی کرده بود. او می دانست که بیرون راندن انگلستان از این صنعت نه تنها به معنای درآمد بیش تر از نفت است، بلکه می تواند به استقلال ملّی نیز یاری دهد.شاه به این اقدام روی خوش نشان نمی داد و بدین ترتیب برای مردم آشکارتر می شد که شاه همچون پدرش، دست نشانده ی انگلیسی هاست. شاه برای آرام کردن ِ جو ِ متشنج اجتماعی و نیز نمایش ِ باز پس گیری حقوق ملّی از شرکت نفت، در اندیشه  ی تنظیم قرارداد تازه ای با انگلستان بود و به همین جهت برای آماده کردن زمینه در اسفند ماه سال 1329 ژنرال رزم آرا را که افسری قاطع و تاحدودی اصلاح طلب بود به نخست وزیری برگزید.رزم آرا به وسیله ی عضوی از یک جریان مذهبی سنّت گرا به قتل رسید.

در اردی بهشت سال بعد دکتر مصدق به عنوان رهبر جبهه ملّی لایحه ی ملّی کردن صنعت نفت را به مجلس برد.هشت نماینده ی جبهه ی ملی در برابر تعداد کلّ نمایندگان مجلس که غالبن سلطنت طلب و محافظه کار بودند، اقلیّتی ناچیز به شمار می آمدند، ولی گروه نمایندگان طرفدار انگلستان که از ترور رزم آرا و التهاب عمومی دچار هراس بودند، جرأت مخالفت با نظر مردم را نداشتند و در نتیجه لایحه ی ملّی کردن صنعت نفت با اکثریّـت قاطعی به تصویب رسید. "

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



به خاطر این یکی ... ! (3)

با پوزش از فاصله ای که میان سه پست مربوط به " به خاطر این یکی ... " افتاد.

کتاب دیگری که از امیرخانی به چاپ رسید و خیلی زود به چاپ ها پی در پی دست یافت کتاب " بیوتن" اوست.

این کتاب را گر چه تا تمام نکردم زمین نگذاشتم ولی این اشتیاق به خواندن از جذابیّت کتاب نبود بلکه می خواستم زود تر به پایان برسم تا ببینم آیا نویسنده جز پیام تکراری ی که در خط به خط کتاب موج می زند حرف دیگری دارد یا نه؟

به نظرم تفاوت آشکار و زیادی میان دو اثر "من او" و "بی وتن" وجود دارد که سبب شده به هیچ روی توفیقات ِ " من او " در "بیوتن" دیده نشود. خیلی ها برآنند که ارمیای بیوتن همان ارمیا ی "ارمیا" ست یعنی این کتاب دنباله ی اثر "ارمیا"ست. امیرخانی باز هم به بازی های زبانی در این کتاب روی آورده و در آن افراط هم کرده است آن قدرکه خواننده خسته می شود. تلاش بسیار زیادی برای هر چه سیاه تر نمایاندن جامعه ی آمریکا صورت گرفته است. این زیاده روی دل خواننده را می زند و نوعی تعمد و سونگری را به او منتقل می کند که از محبوبیّت داستان می کاهد. شخصیّت های داستان پردازش کافی نشده اند و احساس می شود که تنها علّت حضور آنها در این رمان مظلومیّت بخشی به شخصیّت ارمیاست. عناصر گوناگون بیوتن قرار است زندان وحشتناک و غیرانسانی ای را برای ارمیا درست کنند تا هر چه زودتر او را به کام سیاه مرگ بفرستند آن هم مرگ قانونی با دلایل موجه در جامعه ای که هیچ بویی از انسان دوستی و مهر و محبت نبرده است!

ارمیا در این رمان به دنبال آشنایی با آرمیتا که در سفری تحقیقاتی به ایران آمده بود برای زندگی به آمریکا سفر می کند . داستان با ورود ارمیا به فرودگاه شروع می شود و از همان لحظه ی ورود زندان آمریکایی ی ارمیا ساخته می شود و حصار او روز به روز تنگ تر می شود و جنگ نیمه مدرن و نیمه ی سنّتی ی مغز او آغاز می شود. ارزش های بیگانه با ارزش های انسانی و اخلاقی  ی ارمیا عذاب سختی را برایش فراهم می سازد.جوان مهندس برای ساختن یک زندگی ی پاک مسلمانی به هر دری می زند و رنج فراوانی می برد. او با نامزدش آرمیتا در یک آپارتمان تک نفره _متعلق به آرمیتا_ زندگی می کند و در این بین رخدادهای داستان شکل می گیرند از کار پیدا کردن ارمیا تا آشنایی اش با افراد مختلف و شوکه شدنش از رسوم پر از نیرنگ و فریب جامعه ی جدید ... او ماه رمضان را به سختی با روزه داری سپری می کند تا در پایان این ماه زندگی مشترک خود را با آرمیتا طبق قرار قبلی آغاز کند امّا ... مراسم عروسی برگزار می شود ... ارمیا به خطبه ی عقد جاری شده مشکوک است و گمان می کند باطل است ... خیلی زود در حالی که حتا ساعتی را با همسر خود به درستی سپری نکرده است با حکم دادگاه برای همیشه عزم سفر ابدی می کند...

یکی از آشفتگی هایی بزرگ کتاب بی پاسخ گذاشتن پرسش جدّی در خواننده است. چرا ارمیا به آمریکا سفر می کند؟ برای رسیدن به آرمیتا؟!! ارمیا!!! این امر اصلن با دیگر ویژگی های معرفی شده ی ارمیا سازگاری ندارد -به هیچ روی.- این مسأله ی غیر منطقی در تمام طول داستان آزار دهنده است و مدام مثل مگس دور سر خواننده و کتاب می چرخد!!! چگونگی آشنایی ارمیا و آرمیتا هم در بهشت زهرا از آن گلوگاه های گیر ِ! دیگر است که رمان را با آسیب مواجه ساخته است. _که به نظرم از آقای امیرخانی بعید بود چنین عجولانه بنویسد_

به هر روی داستان هرچه که بود به سرعت با استقبال مواجه شد . یک نکته که در نوشته های امیرخانی فریاد می زند دستاویزی ی او به تقوای شدید مردان جوان است که در برابر عشق زمینی و رویارویی با زن از خود نشان می دهند. در داستان های امیرخانی به ویژه "من او و بیوتن" مردان عاشق خالص و دلداده و پاک هیچ گاه در هیچ شرایطی با وجود آن که کاملن فضا برایشان مهیّاست هیچ تماسی با معشوقه ی خود ندارند و جالب آن است که نویسنده زیرکانه تلاش می کند که نشان دهد که بانوان، در عطش لمس از سوی مردان عاشق شان هستند و حتا به شکلی این تمایل را نشان می دهند وراهی را هم باز می کنند امّا ... ودر همین راه آن مردان رسته از نفسانیّات رخت شهادت در بر می کنند و آسمان را بر زمین ترجیح می دهند.

 

از نظر من شاهکار امیرخانی تاکنون همان "من او" ست که وفا و رادمردی و ارزش رفاقت را به خوبی بیان کرده است. این سه پست را نوشتم که بگویم:

آقای امیرخانی ! به خاطر این یکی قلمت طلا!

    

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



به خاطر این یکی ... ! (2)

اوّلاً ! یعنی پول ِ خون ِ پدرت، بالکل، به قیمت پشت ِ جلد ِ این کتا ب است؟!اینقدر ارزان؟ اگر این جوری است که یکی دو تا استکان لب پر هم برای ما بریز! خودت هم بزن، روشن می شوی! اصلاً پول خون پدر یعنی چه؟ شده ای کأنه برادر بزرگه ی برادران ِ کارامازوف که ابوی اش را نفله کرد! دستت درست! ...

می گویند " امیرخانی" در " من او " به تفسیر و شاید هم گونه ای از تأویل یکی از احادیث قدسی پرداخته است : " مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیدا! " البته راست گفته اند...

علی و مهتاب از دوران ابتدایی یکدیگر را می شناسند... از همان روزها، علی دل در گرو مهر ِ مهتاب دارد با آن موهای آبشاری اش ... علی از خانواده ای سرشناس است و خانواده ی مهتاب به گونه ای خدمتکار آنها هستند. برادر ِ مه تاب، کریم که دوست اول تا آخر عمر علی است با وجودی که همیشه همراه و همسفره ی علی بود امّا شایسته بار نیامد و راهش را به خطا رفت و جانش را بر سر همین بی لیاقتی از دست داد. علی امّا از همان کودکی با مرام پدر بزرگ جوانمرد و به عبارت قدیمی ها " لوتی " ی خود با نام حاج فتّاح خو گرفت و بزرگ شد. همان روزها که اطرافیان او را به خاطر ِ همنشینی و نشست و برخاست با کریم سرزنش می کردند امّا او به خاطر حرمت دوستی و جوانمردی آموخته بود که نگاهبان این رابطه و حرمت و نون و نمک خوردن ها باشد.این رفتار از سوی پدر بزرگ، حاج فتّاح ستوده می شود و این صفت برجسته در علی ماندگار می ماند.

 

 

 

 

 

"تنها چیزی که حدّ نداره،رفاقته !":

 (یکی از دیالوگ های کتاب )

 

 

 

 

 

  راست گفته اند کتاب با پردازشی واقعن ستودنی و دلنشین به طرح و بحث آن حدیث قدسی پرداخته است و انصافن بی هیچ مبالغه ای عالی از کار درآمده... معنای حدیث را که حتمن می دانید: هر آن که محبتی بر دل گیرد_عاشق شود_ و در آن پاکدامنی پیشه گیرد و در این پاک ورزی جان سپارد، شهید است...

علی که از دوران کودکی با عشق مهتاب زیسته است و حتا در این مسیر در معرض خیر اندیشی های جاهلانه ی بزرگ ترها هم قرار گرفته تا شاید مهر این دختر از دلش بیرون برود و محبّتِ کسی هم شأن خود را برگیرد ... تا دم مرگ با عشق ناب و شیرین مهتابش می زید... در این مدّت حتا مجبور می شود دوران هجران طولانی را هم تحمّل کند ، دورانی که مهتاب به همراه مریم ، خواهر علی برای تحصیل به فرانسه می رود.... بعدها که علی نیز به آنها می پیوندد در دیار آزادی و بی هیچ محدودیتی در حالی که هر دو به هم علاقه مندند این فرصت را دارند که به عشق بازی بپردازند و دوران پر هجر عشق را به وصلی شیرین و دلخواه سامان بخشند امّا جوانمردی ، پاک اندیشی و ایمان علی او را از هر خطایی نگاه می دارد ...

بگذریم قلم امیرخانی در این اثر - به گمان من – غوغا کرده است ... معرفی ی شخصّیت ها ، اصلن آفرینش آنها، انتخاب موضوع، ترسیم فضای اجتماعی و تاریخی، وصف لحظات و شرایط حاکم جای انتقادی را نگذاشته است...

امّا آن چه این کتاب را برای من در شمار کتاب های ارزشمند کتابخانه ام قرار داده و چنین مرا به ستایش کردن نشانده است، پردازش جذّاب و استادانه ی این حدیث نیست و حتا داستان عشق علی و مهتاب هم نیست ... بی گمان همان گونه که در بخش پیشین این نوشتار گفته ام توانایی امیرخانی در بازی کردن با واژه ها تحسین کارشناسان را برانگیخته است... توانایی ی دیگری که او در دیگر آثارش نیز به عنوان یک سبک از آن بهره گرفته است دستمایه قرار دادن احادیث ومفاهیم آیینی است که از گوشه و کنار نیایش ها و دعاها درآورده ، مفاهیمی که شاید از چشم خیلی ها پنهان مانده است. در همین کتاب " من او " می بینید که چگونه یک حدیث توانسته در آفرینش هنرمندانه ی امیر خانی، رمانی چنین بایسته را خلق کند. آیا این گواه خلّاقیّت و ظرافت اندیشی ی این جوان نیست؟

به هر روی آنچه من را شیفته ی این کتاب کرده است، ترسیم شایسته و واگویه ای دوباره از روایت جوانمردی است... عینیتی برای چشیدن طعم مفهوم " مردانگی " در فضای سرد و بی روح و لبریز از دروغ ِ امروز... زنده کردن یاد دوباره ی مردان قدیم این مرز و بوم... آنان که سرشان می رفت، حرف شان نمی رفت ... آنان که حرمت نمک را می شناختند...آنان که عشق را چنین ارزشمندمی شماردند و هوس را از سینه هایشان زدوده بودند... آنان که پاکدامنی را قدر می دانستند و غیرت _البته بدون تعصب منظور من است_ را در راه حفظ حریم عاشقانه ی خود به کار می گرفتند...آنان که ارزش رفاقت و دوستی برایشان آن قد رمهم بود که از جانشان برای حفظ آن مایه می گذاشتند... رافاقت های صادقانه...

امیرخانی در " من او " مرد بودن را نشان داده است ... مرد بودن را ...

می دانید ... خواندن " من او " هنر نیست ... خریدن آن هم همین طور ... " من او " را فهمیدن و رادمردی را درک کردن در داستانی که بهانه اش یک حدیث قدسی است  هنر می خواهد... این کتاب را اگر نمی خرید... اشکالی ندارد... اگر ندارید ... اهمیّتی ندارد... اگر از نویسنده اش خوشتان نمی آید ... حرفی نیست ... امّا اگر دل خسته از نامردمی ها و نامردی ها هستید برای دل خودتان " من او " را بخوانید... گمان کنم پس از آن شما هم با من موافق باشید که بگوییم

" من او " کتابی مقدّس است.

( گمان کنم در نظر برخی دوستان نوشتارم مبالغه آمیز بیاید ، حقّ می دهم ولی بر سر حرفم هستم ... )  

                    

                                                             (  ادامه دارد )

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



به خاطر این یکی ... ! (1)

رضا امیر خانی در شمار جوانانی است که خیلی زود به شهرت رسید و توان نویسندگی خود را به خوبی به کارشناسان و خوانندگان آثارش نشان داد. او خیلی خوب توانست اعتقادات و نگرش های خود را در مسایل مختلف در آثارش با شفافیّت نمایان کند. هر کس که تنها یک کتاب از این نویسنده را بخواند به جمع بندی ی روشنی از افکار و گرایش های او می رسد البته این امر در مورد تمامی ی هنرمندان و نویسندگان صدق می کند امّا تفاوت در میزان شفافیّت و نمایاندن آنهاست که این از نقاط قوّت کتاب های امیرخانی ی جوان است. منتقدان در توانایی ی او در بازی های زبانی سخن گفته اند چرا که او به خصوص در سه اثر خود آن چنان به دل کلمات رخنه می کند و آن ها را به بازی می گیرد که گویی خالق ازلی ی آنها بوده است. دردهایی که امیرخانی در خط به خط کتاب هایش روایت می کند درد های آدمی است در بودنی شکنجه بار و دنیازدگی در این جهان خاکی ... درد های او که با اعتقادات مذهبی و تا حدودی عرفانی اش گره خورده است به فریادهای عمیقی تبدیل شده که او از حنجره ی قلم خود آن را به انسان ها عرضه می کند. دردهایی که با "ارمیا" آغاز می شود و در " من ِ او " و "بیوتن" به ابعاد روشنی در زندگی ی روزمره می رسد . ستایش من از امیرخانی تنها به خاطر آن نیست که او نویسنده ی موفّقی است و یا توانایی زیادی در رقصاندن و به کار گرفتن واژه ها دارد و یا توانسته است به شمارگان زیادی در چاپ کتاب ها دست پیدا کند ... نه ! اجازه بدهید اشاره ای به سه کتاب او داشته باشم تا علّت احترامی که برای او قائل هستم را بیان کنم... 

 

 

 

ارمیا ...

 

 

 

 

 

-الله اکبر. بسم الله الرحمن الرحیم.

چشمان ِ مصطفا، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند امّا چشم هایش مثل ِ همیشه از نخستین در ِ نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمی توانستند. چگونه به آن چشمان نیم باز ِ مشکی ی ِ مشکی می توانستی چشم بدوزی،زمانی که تو را نگاه نمی کند و افق دیدش جایی ماورای تو و سنگر است؟ چگونه چادر گل منگلی نگاهت را بر سجده ی ساده اش پهن می کردی، زمانی که شانه های ارمیا در سجده ی بی صدا می لرزید؟ مصطفا کتاب را بست، عینکش را درآورد و آن را با دستمالی که در میان لباس های خاکی اش به طرز عجیبی تمیز مانده بود، پاک کرد. یکی از شیشه های عینک لق شده بود. آرام گفت :

-موجی شده.

و بعد باز هم بی اختیار نگاهش ارمیا را و نمازش را به عینک ترجیح داد ...

ارمیا

کسی نیست جز جانِ متجلی ی رضا امیرخانی و تجسّم زنده ی دردهای او . "ارمیا" جوان پولداری که تنها فرزند پدر و مادرش است با آشنایی و دوستی با بچّه های مخلص جنوب تهران، فرهنگ بسیجی می گیرد و عازم جبهه می شود ... جنگ تمام می شود و امثال او به خاطر ارادتی که به امام و جنگ و جبهه داشتند ته مانده ها ی جام ِ زهری که  مرادشان، امام،ِآن را نوشید،می نوشند و در این میان، بهترین و تأثیرگزار ترین یار و همراه ارمیا، مصطفا در مقابل چشمانش به آسمان سفر می کند و ارمیای جامانده با کوله باری از خاطرات آن یار سفر کرده  و با کتاب مقدّسی سرشار از آموزه های آن دوران به شهر باز می گردد و گویا به دنیایی غربت زده آمده است جایی که ارمیا اهل آن جا نیست و خاکش را نمی شناسد و خانواده ای که گویا از جنس آنها نبوده و ... ارمیا مدّتی را به جنگل های شمال پناه می برد و ...

ارمیا تنهاست و به قول امیرخانی :

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی می میرد. امّا هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد! خشم ... عجز ... تنهایی ... این ها لغاتی علمی نیستند. ارمیا ماهی ی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین!

   ادامه دارد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



با شما هستم ...

" با شما هستم ! با شما عوضی ها که عینهو کِرم دارید تو هم می لولید. چی خیال کرده ید؟ همه تون، از وزیر و وکیل تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش می شید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگ تون به خودتون برسید فاصله ی دو عددتون می شه صد. صِدام رو مشنفید؟ می شید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو.  کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید می فهمید چه گندی زده ید. می فهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کرده ید. حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکرده ند؟ ... از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که می کنید، یعنی آسون ترین کاری که می کنید، اینه که عاشق همدیگه می شید. لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمی آره. عاشق می شید و بعد عروسی می کنید و بعد بچه دار می شید و بعد حال تون از هم به هم می خوره و طلاق می گیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه می شید. لعنت به همه تون. لعنت به همه تون که حتی مث ِ مرغابی ها هم نمی تونید فقط با یکی باشید ... دنبال چی می گردید؟ آهای عوضی ها! آهای با شما هستم! صِدام رو مشنفید؟"

 

از کتاب : استخوان خوک و دست های جذامی؛ اثر :مصطفی مستور

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



مهاجران ...

 

همه ی دوستان و همه ی دشمنان که در تو هستند به سوی من می آیند و دیگر یک دشمن هم در دنیا نخواهم داشت.

 

" تنها مجهولات است که لرزه به دل ها می افکند و باعث هراس و وحشت آدمی می شود. هر چند که اگر یک بار با ناشناخته ها و مجهولاتی رو به رو شدی دیگر نمی توانی آن را مجهول بخوانی، به خصوص اگر با چنین روشنگری و ژرف نگری با آن روبه رو شوی."

" داشتن خصلت واقعی در این بعد قضیه مطرح نیست. عظمت آن بستگی بدان دارد که تا چه اندازه خود را مسؤل بدانیم: مسؤل خویش، مسؤل رفقایی که امید خویش را همچنان حفظ کرده اند و شادی و اندوه ایشان در دست اوست. مسؤل آنچه بایستی از سر نو در آنجا و در دیار زندگان ساخته شود و او خود نیز در آن سازندگی سهیم گردد و تا حدودی مسؤل سرنوشت آدم ها و تا اندازه ای در حیطه ی کار خویش ."

" کار بزرگ مردمان بخشنده این است که با تمام توان خود افق های بی کران را در برمی گیرند. بی گمان انسان بودن یعنی مسؤل و متعهد  بودن. شناخت شرم است در مقابل فقری که به نظر می رسد هیچ ارتباطی به وی ندارد. مغرور بودن از پیروزی که نصیب یاران شده است و اگر سنگی را بنا می گذارد، احساس کند که دارد سنگ بنای عالم را می گذارد."

" آنهایی که به دلیل پیشرفت تکنیکی ی ِ زیاد بشریّت دچار وحشت و هراس شده اند، هدف و وسیله را با هم اشتباه گرفته اند."

" هر پیشرفتی ما را اندکی از عادت هایی که به سختی کسب کرده بودیم دورتر می کند و مهاجرانی هستیم که هنوز میهنی برای خود نساخته ایم."

 

از کتاب : باد، شن ، ستاره ها – پرواز دوم : همسفران

اثر : آنتوان دو سنت اگزو پری

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()



از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ...

 

زمین و زمان را می گردم در جستجوی جوانمرد. کاروانسراهای خشتی و جادّه های سنگی و کوچه های خاکی را می گردم، در جستجوی جوانمرد. سرِ محلّه ها و زیر گذر ِ بازارچه ها و گود زورخانه ها و پستوی خانه ها را می گردم در جستجوی جوانمرد. حجره ی پیشه وران و خانقاه صوفیان و خیمه ی سپاهیان را می گردم، در جستجوی جوانمرد.

می گردم و می روم، آنقدر تا به عیاران می رسم؛ نه به این عیار که معنایش چابک و چالاک است؛ به آن "ایار" می رسم که نامش از یار می آید و مرامش از یاری. آن ایار که به نور و نار سوگند می خورد و به مهر و به ماه. آن ایار برخاسته از آیین مهر و میترا.

شگفتا که این جوانمرد تا کجا دور رفته است.

 

عالِم هر بامداد که بیدار می شود،می رود تا علمش را افزون کند.

زاهد هر بامداد که بلند می شود در جستجوی زهد است،می رود تا زهدش را زیاد کند.

اما جوانمرد هر بامداد که برمی خیزد در جستجوی عشق است؛می رود تا دلی را شاد کند.        

 

از کتاب : جوانمرد، نام دیگر تو؛ عرفان نظرآهاری

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط نیره حسینی نظرات ()